قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در ستایش میرمیران
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
لله الحمد کز حضیض خطر
۲
شد به اوج آفتاب دین پرور
۳
چشم خفاش کور گو میباش
۴
کز فلک مهر بگذراند افسر
۵
شکرلله که حفظ یزدانی
۶
پیش تیر قضا گرفت سپر
۷
جست بیرون ز پشت دشمن شاه
۸
ناوک پر کشی که داشت قدر
۹
ابر خیرات شاه بست تتق
۱۰
گشت باران او زر و گوهر
۱۱
دور شو گو بلا ز سر تا پا
۱۲
دهر گو باش فتنه پا تا سر
۱۳
نحل عمر و بنای دانش را
۱۴
زان چه آسیب یا از آن چه ضرر
۱۵
چرخ ویران نگردد از توفان
۱۶
نشود کنده طوبی از صر صر
۱۷
نه که سد شکر سد هزاران شکر
۱۸
که سر آمد زمان فتنه و شر
۱۹
صبح شادی رسید خنده زنان
۲۰
کار خود کرد گریههای سحر
۲۱
کوس شادی زدند بر سر چرخ
۲۲
رقص کردند انجم و مه و خور
۲۳
گریهها رفت و خنده ها آمد
۲۴
ای خوشا گریههای خندهاثر
۲۵
خوش بخند ای زمانه خواهی داشت
۲۶
خنده بهر کدام روز دگر
۲۷
عیش کن عیش کن که ممکن نیست
۲۸
که بود روزگار ازین خوشتر
۲۹
عیش و عشرت درآمد از در وبام
۳۰
بنگر بر بساط خود بنگر
۳۱
صحت شاه و خلعت شاهی
۳۲
آن در آمد ز بام و این از در
۳۳
صحتی و چه صحت کامل
۳۴
خلعتی و چه خلعتی در خور
۳۵
صحتی دامن از مرض چیده
۳۶
خلعت عمر جاودان در بر
۳۷
خلعتی پای رفعتش بر چرخ
۳۸
افسر عز سرمدی بر سر
۳۹
آنچنان خلعت اینچنین صحت
۴۰
بر تن و جان شاه دین پرور
۴۱
باد زیبنده تا به صبح نشور
۴۲
باد پاینده تا دم محشر
۴۳
میرمیران که تا جهان باشد
۴۴
باشد او در جهان جهان داور
۴۵
صحت عمر و دولتش جاوید
۴۶
اخترش یار ودولتش یاور
۴۷
ایکه خواهی عطای بیخواهش
۴۸
بر در کبریای او بگذر
۴۹
تا ببینی بلند درگاهی
۵۰
شمسهاش طاق چرخ را زیور
۵۱
زو روان آرزوی خاطرها
۵۲
کاروان کاروان به هر کشور
۵۳
گنج احسان در او و دربان نه
۵۴
خانهٔ گنج و گنج بی اژدر
۵۵
بسکه از مهر بر برات سخاش
۵۶
سوده گردد نگین انگشتر
۵۷
گر بدخشان تمام لعل شود
۵۸
ناید از عهدهٔ دو هفته بدر
۵۹
بحری از دانش است مالامال
۶۰
نه کنارش پدید و نه معبر
۶۱
جمله حالات گیتیاش در ذکر
۶۲
همه تاریخ عالمش از بر
۶۳
سرو را نطفهٔ عدوی ترا
۶۴
نقش میبست دست صورتگر
۶۵
چشم تا مینگاشت نشتر بود
۶۶
به گلو چون رسید شد خنجر
۶۷
طرفه مرغیست خصم یاوه درا
۶۸
بیضه آرد به دعوی گوهر
۶۹
چه توان کرد میرسد او را
۷۰
آمده دعوی خودش باور
۷۱
اینقدر خود چرا نمیداند
۷۲
که شما دیگرید و او دیگر
۷۳
کیست او قطرهایست بی مقدار
۷۴
بلکه از قطره پارهای کمتر
۷۵
قطرهای را چه کار با عمان
۷۶
عرضی را چه بحث با جوهر
۷۷
گوهر این بلند پروازی
۷۸
زانکه او نیست مرغ این منظر
۷۹
ماکیان تا به بام مزبله بیش
۸۰
نپرد گر چه بال دارد و پر
۸۱
امر و نهی ترا به کل امور
۸۲
هرکه نبود مطیع و فرمانبر
۸۳
کافرش خوانم و کنم ثابت
۸۴
کافر است او به شرع پیغمبر
۸۵
زانکه گر هست امر تو در نهی
۸۶
هست عین شریعت اطهر
۸۷
هر که او تابع شریعت نیست
۸۸
هست درحکم شرع و دین کافر
۸۹
در حواشی دولتت شاها
۹۰
کرده از بس طهارت تو اثر
۹۱
لب به سد احتیاط تر سازد
۹۲
مشک سقای کویت از کوثر
۹۳
گر سکندر که آب حیوان جست
۹۴
نور رأی تو بودیش رهبر
۹۵
روی شستی نه دست ز آب حیات
۹۶
لب تر داشتی نه دیدهٔ تر
۹۷
زنده بودی هنوز و پیش تو داشت
۹۸
دست بر سینه چون کمین چاکر
۹۹
اخذ میکرد از تو عز و شکوه
۱۰۰
کسب میکرد از تو علم و هنر
۱۰۱
روغنی در چراغ بخت نداشت
۱۰۲
آب جست و نبودش آبشخور
۱۰۳
زنده بودی و خدمتت کردی
۱۰۴
بودی ار بخت یار اسکندر
۱۰۵
چون نشینی و مسند آرایی
۱۰۶
و ز دو سو آن دو نامدار پسر
۱۰۷
چون سپهری ولی سپهر نهم
۱۰۸
که نشیند میان شمس و قمر
۱۰۹
عنبر اندر مجالس خلقت
۱۱۰
خدمتی پیش برده بود مگر
۱۱۱
وقت فرصت به طیب خلق تو زد
۱۱۲
به طریقی که کس نیافت خبر
۱۱۳
بوی غماز بود و پرده درید
۱۱۴
لاجرم روسیاه شد عنبر
۱۱۵
در زمان عدالت تو که هست
۱۱۶
شوهر شیر ماده آهوی نر
۱۱۷
مادری کرد گرگ ماده و شد
۱۱۸
دایه برههای بیمادر
۱۱۹
ظالمی بود نام او گردون
۱۲۰
خلق در دست ظلم او مضطر
۱۲۱
زو فقیران تمام در آزار
۱۲۲
زو اسیران تمام در آذر
۱۲۳
در قرانهاش سد خطر ور غم
۱۲۴
در نظرهاش سد ضرر مضمر
۱۲۵
سوختش آتش سیاست شاه
۱۲۶
دور دادش به باد خاکستر
۱۲۷
مجملا از وجود او نگذاشت
۱۲۸
غیرخاکستری و چند شرر
۱۲۹
دهر زد جار کای ستمکاران
۱۳۰
ظلم آخر شود به این منجر
۱۳۱
پند گیرید کاین زمان اینست
۱۳۲
آنکه دی چرخ بود دوش اختر
۱۳۳
حبذا این دراز دستی عدل
۱۳۴
کش سر چرخ هست در چنبر
۱۳۵
سرظالم چو خاک کردی پست
۱۳۶
سر بلندیت باد ای سرور
۱۳۷
سایه دولت تو بر سر خلق
۱۳۸
سایهٔ پادشه ترا بر سر
۱۳۹
ای ز تو روشنم چراغ سخن
۱۴۰
چون چراغ دریچهٔ خاور
۱۴۱
هر چراغی که از تو افروزند
۱۴۲
شرق و غرب جهان کند انور
۱۴۳
اندرین روزها که حضرت شاه
۱۴۴
تکیه فرموده بود بر بستر
۱۴۵
یک شبم هیچگونه خواب نبود
۱۴۶
آمدم بر در دعای سحر
۱۴۷
به نماز و نیاز رفتم پیش
۱۴۸
که وضو داشتم ز خون جگر
۱۴۹
در میان نماز خوابم برد
۱۵۰
خواب دیدم که گنبد اخضر
۱۵۱
شق شد و دختری برون آمد
۱۵۲
گفتمش خیر مقدم ای دختر
۱۵۳
کیستی با چنین شمایل و شکل
۱۵۴
مرحبا ای نگار خوش منظر
۱۵۵
پیکرتو کجاست گر جانی
۱۵۶
ما ندیدیم جان بی پیکر
۱۵۷
گفت خود را بگو مبارک باد
۱۵۸
که شدت نام در زمانه سمر
۱۵۹
همچو من دختری خدا دادت
۱۶۰
دختری مادر هزار پسر
۱۶۱
آنچنان دختری که تا سد قرن
۱۶۲
زو بماند بلند نام پدر
۱۶۳
قلمت کو که گردد آبستن
۱۶۴
کآمدم تا بزایم از مادر
۱۶۵
ساعت سعد اختیار کنم
۱۶۶
به سر خویش در کشم چادر
۱۶۷
بروم تا حریم خلوت شاه
۱۶۸
در رخ آورده گوشهٔ معجر
۱۶۹
رو نهفته ز چشم نا محرم
۱۷۰
در روم بزم شاه را از در
۱۷۱
چون غلامان بیفتمش در پای
۱۷۲
چون کنیزان بگردمش بر سر
۱۷۳
به کنیزی گرم قبول کند
۱۷۴
بکنم ناز بر مه و اختر
۱۷۵
ور نه آنجا به خدمتی باشم
۱۷۶
هست آنجا چو من هزار دگر
۱۷۷
میشنیدم ولی که میگفتند
۱۷۸
پیش از آن کیم اینطرف به سفر
۱۷۹
کای شفاء القلوب دل خوش دار
۱۸۰
که ترا نیست غیر از او شوهر
۱۸۱
زین نکاح آنقدر برانی کام
۱۸۲
که تو خود هم نیایدت باور
۱۸۳
کام بخشا زتو مسم زر شد
۱۸۴
کار خود کرد کیمیای نظر
۱۸۵
چه شناسند این سخن آنها
۱۸۶
که ندانند بصره را ز بصر
۱۸۷
تو شناسی که جوهری داند
۱۸۸
هنر و عیب و قیمت جوهر
۱۸۹
چه برم آب این سخن بر آن
۱۹۰
کش مساویست اختر و اخگر
۱۹۱
حجره را گور اگر تماشاییست
۱۹۲
اندر او خواه لعل و خواه حجر
۱۹۳
گردن خر به در نیارایم
۱۹۴
گوهرست این سخن نه مهره خر
۱۹۵
کاه باید نه زعفران خر را
۱۹۶
گاو را پنبه دانه به که درر
۱۹۷
داورا رسم و عادت شعر است
۱۹۸
که اگر شان دهند سد کشور
۱۹۹
همچنان کشوری دگر طلبند
۲۰۰
این چنینند شاعران اکثر
۲۰۱
بنده هم شاعرم ولی ز شما
۲۰۲
صله چندان گرفتهام که اگر
۲۰۳
در خور شکر آن سخن رانم
۲۰۴
بایدم طرح کرد سد دفتر
۲۰۵
خود نمیخواهم ار نه آمادهست
۲۰۶
هم مرا اسب و هم مرا نوکر
۲۰۷
زانکه شاعر که اسب و نوکر یافت
۲۰۸
خویش را برد و کرد بر قنطر
۲۰۹
طیب الله ختم کن وحشی
۲۱۰
که به اطناب شد سخن منجر
۲۱۱
تا به دست طبیب قانونیست
۲۱۲
تن چون ساز و نبض همچو وتر
۲۱۳
باد قانون صحت تو به ساز
۲۱۴
رگت ایمن ز زخمهٔ نشتر
۲۱۵
مجلس دلکشت به ساز و نوا
۲۱۶
ماه رقاص و زهره رامشگر
