قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - قصیده
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چه در گوش گل گفت باد خزانی
۲
که انداخت از سر کلاه کیانی
۳
ز بالای اشجار از باد دستی
۴
نسیم خزان میکند زر فشانی
۵
به تاراج برگ درختان ز هر سو
۶
کند موذی باد موشک دوانی
۷
شده برف ظاهر به فرق صنوبر
۸
چو دستار بر تارک مولتانی
۹
از آن چهره شد سرخ برگ رزانرا
۱۰
که خوردند سیی ز باد خزانی
۱۱
ز یخ آب را لوح سیمین به دامن
۱۲
چو طفلی که دارد سر درس خوانی
۱۳
چو بلبل نظر کرد کز لشکری دی
۱۴
گل افتاد از مسند کامرانی
۱۵
کفن کرد از برف بر خود مهیا
۱۶
که بی او نمیخواهم این زندگانی
۱۷
ببین گردش دور و طور زمان را
۱۸
به گردش درآور می ارغوانی
۱۹
می کهنه و نو خطی را طلب کن
۲۰
که حظ یابی از نوبهار جوانی
۲۱
سبک باش و بردار رطل گران را
۲۲
که از دل برد بار محنت گرانی
۲۳
به دست آر تا میتوان جام باده
۲۴
مده عشرت از دست تا میتوانی
۲۵
به یاران جانی دمی خو بر آور
۲۶
که عیشیست خوش بزم یاران جانی
۲۷
خوش آن شیشه کز وی درخشان شود می
۲۸
چو مینای چرخ و سهیل یمانی
۲۹
که در بزم عشرت به گردش درآری
۳۰
به کامت شود گردش آسمانی
۳۱
چه شادی ازین به که در بزم عشرت
۳۲
نشینی و ساقی برابر نشانی
۳۳
رسانی دماغ از شراب دمادم
۳۴
سرود پیاپی به گردون رسانی
۳۵
قدح چون حریفان میکش به مجلس
۳۶
نبندد لب از خنده کامرانی
۳۷
چو مستان ز تأثیر آهنگ مطرب
۳۸
کند چشم مینای می خونچکانی
۳۹
به سازنده دف آورد روی در روی
۴۰
نوازنده با نی کند همزبانی
۴۱
مقارن به فریاد گردد کمانچه
۴۲
چو از تیر غم خصم صاحبقرانی
۴۳
چه صاحبقرانی که او را قرینه
۴۴
نگردیده موجود را دار فانی
۴۵
علی ولی والی ملک هستی
۴۶
که دانش بنای جهان راست بانی
۴۷
زحل گر به درگاه قصر رفیعش
۴۸
نورزد نکو شیوه پاسبانی
۴۹
فلک از شهاب و هلالش کند غل
۵۰
به شکل غلامان هندوستانی
۵۱
به گلخن وزد گر نسیمی ز لطفش
۵۲
ز لطف نسیمش کند گلستانی
۵۳
و گر باد قهرش وزد سوی گلشن
۵۴
درخت گل آید به آتش فشانی
۵۵
گر از عرش اعلا شود زاغ کیوان
۵۶
ز سد پایه برتر ز عالی مکانی
۵۷
کجا با همای سر بارگاهش
۵۸
تواند زدن لاف هم آشیانی
۵۹
پر فرق گردنکشان سپاهش
۶۰
کند خسرو مهر را سایبانی
۶۱
اگر زاغ بر بام قصرش نشیند
۶۲
کند با زحل دعوی توأمانی
۶۳
عجب نبود از بارگاه رفیعش
۶۴
اگر کهکشانش کند پاسبانی
۶۵
تویی آن گرانمایه در گرامی
۶۶
که چون جوهر اولت نیست ثانی
۶۷
سمند بلندت به قطع مراحل
۶۸
کند با کمیت فلک همعنانی
۶۹
در آن دم که گلگون چو برق جهنده
۷۰
به خون ریز دشمن به میدان جهانی
۷۱
همای ظفر بر سرت گسترد پر
۷۲
به روی زمین فرش خون گسترانی
۷۳
غراب از سر شوق گوید به کرکس
۷۴
که ای بیخبر خیز و ده مژدگانی
۷۵
که روزی شد از دولت دست و تیغش
۷۶
ترا و مرا نعمت جاودانی
۷۷
در این دشت از جور گرگ حوادث
۷۸
مطیعش اگر شیوه سازد شبانی
۷۹
اسد را ز گردون مرس کرده چون سگ
۸۰
شهاب آورد از پی پاسبانی
۸۱
وگر چرخ زنجیر عدل از مجرد
۸۲
نبندد به آیین نوشیروانی
۸۳
ز میل شهابش برای سیاست
۸۴
ببینی کنی تیر و هر سو دوانی
۸۵
به کف تیغ رخشنده رخش سبک پی
۸۶
به میدان کین بر سر خصم رانی
۸۷
نهد از سرای جهان بار بر خر
۸۸
به آهنگ سر منزل آن جهانی
۸۹
به هر سو نشان ماند از خون ایشان
۹۰
چو آتش به منزل پس از کاروانی
۹۱
ثریاست یا از شفق مهر گردون
۹۲
چو آلوده لب از می ارغوانی
۹۳
چنان سیلیی زد بر او دست پهنت
۹۴
که از ضرب آن ماند بر وی نشانی
۹۵
زمین گر به پای سمندت نیفتد
۹۶
به دستت عدم چون غبارش نشانی
۹۷
وگر چرخ اطلس رود بر خلافت
۹۸
روانی چه کرباسش از هم درانی
۹۹
شها داد از ناکسان زمانه
۱۰۰
فغان از خسیسان آخر زمانی
۱۰۱
به صوف و سقرلاتشان پشت گرمی
۱۰۲
به مردم ز دستارشان سر گرانی
۱۰۳
خری چند مایل به جلهای رنگین
۱۰۴
ددی چند راغب به آفت رسانی
۱۰۵
همه صاحب اسب و استر ولیکن
۱۰۶
ز نا قابلی قابل خر چرانی
۱۰۷
سزاوار آن جمله کز اسب و استر
۱۰۸
کشی زیر و بمشان زنی تا توانی
۱۰۹
پس آنگه شترها کنی پیش هر یک
۱۱۰
به صحرا فرستی پی ساربانی
۱۱۱
بود خوبتر وصف صوف مرقع
۱۱۲
به گوش خردشان ز سبع المثانی
۱۱۳
ز بازار آیند چون شب به خانه
۱۱۴
به پرسند هر یک ز نوکر نهانی
۱۱۵
که دیروز چون از فلان جا گذشتم
۱۱۶
نمیکرد تعریف صوفم فلانی
۱۱۷
ز پیشان غلامان ز کرس شبانه
۱۱۸
زمینگیر چون سایه از ناتوانی
۱۱۹
چو وحشی وطن کن به دشت خموشی
۱۲۰
مکن ناله از درد بیخانمانی
۱۲۱
همان گیر کز تست این دیر ششدر
۱۲۲
پر از زر در او نه خم خسروانی
۱۲۳
مخور غم گرت نیست اسب رونده
۱۲۴
چو بر توسن طبع داری روانی
۱۲۵
سخن گستری بر دعا ختم سازم
۱۲۶
که سر میکشد خامه از هم زبانی
۱۲۷
الا تا مه نو در این کهنه میدان
۱۲۸
کند گوی خورشید را صولجانی
۱۲۹
به چوگانی عیش بادا سواره
۱۳۰
مطیعت به میدان گه کامرانی
