فردوسی · شاهنامه

بخش ۶

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
برآمد برین روزگار دراز
۲
زمانه به دل در همی داشت راز
۳
فریدون فرزانه شد سالخورد
۴
به باغ بهار اندر آورد گرد
۵
برین گونه گردد سراسر سخن
۶
شود سست نیرو چو گردد کهن
۷
چو آمد به کاراندرون تیرگی
۸
گرفتند پرمایگان خیرگی
۹
بجنبید مر سلم را دل ز جای
۱۰
دگرگونه‌تر شد به آیین و رای
۱۱
دلش گشت غرقه به آزاندرون
۱۲
به اندیشه بنشست با رهنمون
۱۳
نبودش پسندیده بخش پدر
۱۴
که داد او به کهتر پسر تخت زر
۱۵
به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین
۱۶
فرسته فرستاد زی شاه چین
۱۷
فرستاد نزد برادر پیام
۱۸
که جاوید زی خرم و شادکام
۱۹
بدان ای شهنشاه ترکان و چین
۲۰
گسسته دل روشن از به گزین
۲۱
ز نیکی زیان کرده گویی پسند
۲۲
منش پست و بالا چو سرو بلند
۲۳
کنون بشنو ازمن یکی داستان
۲۴
کزین گونه نشنیدی از باستان
۲۵
سه فرزند بودیم زیبای تخت
۲۶
یکی کهتر از ما برآمد به بخت
۲۷
اگر مهترم من به سال و خرد
۲۸
زمانه به مهر من اندر خورد
۲۹
گذشته ز من تاج و تخت و کلاه
۳۰
نزیبد مگر بر تو ای پادشاه
۳۱
سزد گر بمانیم هر دو دژم
۳۲
کزین سان پدر کرد بر ما ستم
۳۳
چو ایران و دشت یلان و یمن
۳۴
به ایرج دهد روم و خاور به من
۳۵
سپارد ترا مرز ترکان و چین
۳۶
که از تو سپهدار ایران زمین
۳۷
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
۳۸
به مغز پدر اندرون رای نیست
۳۹
هیون فرستاده بگزارد پای
۴۰
بیامد به نزدیک توران خدای
۴۱
به خوبی شنیده همه یاد کرد
۴۲
سر تور بی‌مغز پرباد کرد
۴۳
چو این راز بشنید تور دلیر
۴۴
برآشفت ناگاه برسان شیر
۴۵
چنین داد پاسخ که با شهریار
۴۶
بگو این سخن هم چنین یاد دار
۴۷
که ما را به گاه جوانی پدر
۴۸
بدین گونه بفریفت ای دادگر
۴۹
درختیست این خود نشانده بدست
۵۰
کجا آب او خون و برگش کبست
۵۱
ترا با من اکنون بدین گفت‌گوی
۵۲
بباید بروی اندر آورد روی
۵۳
زدن رای هشیار و کردن نگاه
۵۴
هیونی فگندن به نزدیک شاه
۵۵
زبان‌آوری چرب گوی از میان
۵۶
فرستاد باید به شاه جهان
۵۷
به جای زبونی و جای فریب
۵۸
نباید که یابد دلاور شکیب
۵۹
نشاید درنگ اندرین کار هیچ
۶۰
کجا آید آسایش اندر بسیچ
۶۱
فرستاده چون پاسخ آورد باز
۶۲
برهنه شد آن روی پوشیده‌راز
۶۳
برفت این برادر ز روم آن ز چین
۶۴
به زهر اندر آمیخته انگبین
۶۵
رسیدند پس یک به دیگر فراز
۶۶
سخن راندند آشکارا و راز
۶۷
گزیدند پس موبدی تیزویر
۶۸
سخن گوی و بینادل و یادگیر
۶۹
ز بیگانه پردخته کردند جای
۷۰
سگالش گرفتند هر گونه رای
۷۱
سخن سلم پیوند کرد از نخست
۷۲
ز شرم پدر دیدگان را بشست
۷۳
فرستاده را گفت ره برنورد
۷۴
نباید که یابد ترا باد و گرد
۷۵
چو آیی به کاخ فریدون فرود
۷۶
نخستین ز هر دو پسر ده درود
۷۷
پس آنگه بگویش که ترس خدای
۷۸
بباید که باشد به هر دو سرای
۷۹
جوان را بود روز پیری امید
۸۰
نگردد سیه‌موی گشته سپید
۸۱
چه سازی درنگ اندرین جای تنگ
۸۲
که شد تنگ بر تو سرای درنگ
۸۳
جهان مرترا داد یزدان پاک
۸۴
ز تابنده خورشید تا تیره خاک
۸۵
همه برزو ساختی رسم و راه
۸۶
نکردی به فرمان یزدان نگاه
۸۷
نجستی به جز کژی و کاستی
۸۸
نکردی به بخشش درون راستی
۸۹
سه فرزند بودت خردمند و گرد
۹۰
بزرگ آمدت تیره بیدار خرد
۹۱
ندیدی هنر با یکی بیشتر
۹۲
کجا دیگری زو فرو برد سر
۹۳
یکی را دم اژدها ساختی
۹۴
یکی را به ابر اندار افراختی
۹۵
یکی تاج بر سر ببالین تو
۹۶
برو شاد گشته جهان‌بین تو
۹۷
نه ما زو به مام و پدر کمتریم
۹۸
نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم
۹۹
ایا دادگر شهریار زمین
۱۰۰
برین داد هرگز مباد آفرین
۱۰۱
اگر تاج از آن تارک بی‌بها
۱۰۲
شود دور و یابد جهان زو رها
۱۰۳
سپاری بدو گوشه‌ای از جهان
۱۰۴
نشیند چو ما از تو خسته نهان
۱۰۵
و گرنه سواران ترکان و چین
۱۰۶
هم از روم گردان جوینده کین
۱۰۷
فراز آورم لشگر گرزدار
۱۰۸
از ایران و ایرج برآرم دمار
۱۰۹
چو بشنید موبد پیام درشت
۱۱۰
زمین را ببوسید و بنمود پشت
۱۱۱
بر آنسان به زین اندر آورد پای
۱۱۲
که از باد آتش بجنبد ز جای
۱۱۳
به درگاه شاه آفریدون رسید
۱۱۴
برآورده‌ای دید سر ناپدید
۱۱۵
به ابر اندر آورده بالای او
۱۱۶
زمین کوه تا کوه پهنای او
۱۱۷
نشسته به در بر گرانمایگان
۱۱۸
به پرده درون جای پرمایگان
۱۱۹
به یک دست بربسته شیر و پلنگ
۱۲۰
به دست دگر ژنده پیلان جنگ
۱۲۱
ز چندان گرانمایه گرد دلیر
۱۲۲
خروشی برآمد چو آوای شیر
۱۲۳
سپهریست پنداشت ایوان به جای
۱۲۴
گران لشگری گرد او بر به پای
۱۲۵
برفتند بیدار کارآگهان
۱۲۶
بگفتند با شهریار جهان
۱۲۷
که آمد فرستاده‌ای نزد شاه
۱۲۸
یکی پرمنش مرد با دستگاه
۱۲۹
بفرمود تا پرده برداشتند
۱۳۰
بر اسپش ز درگاه بگذاشتند
۱۳۱
چو چشمش به روی فریدون رسید
۱۳۲
همه دیده و دل پر از شاه دید
۱۳۳
به بالای سرو و چو خورشید روی
۱۳۴
چو کافور گرد گل سرخ موی
۱۳۵
دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم
۱۳۶
کیانی زبان پر ز گفتار نرم
۱۳۷
نشاندش هم آنگه فریدون ز پای
۱۳۸
سزاوار کردش بر خویش جای
۱۳۹
بپرسیدش از دو گرامی نخست
۱۴۰
که هستند شادان دل و تن‌درست
۱۴۱
دگر گفت کز راه دور و دراز
۱۴۲
شدی رنجه اندر نشیب و فراز
۱۴۳
فرستاده گفت ای گرانمایه شاه
۱۴۴
ابی تو مبیناد کس پیش‌گاه
۱۴۵
ز هر کس که پرسی به کام تواند
۱۴۶
همه پاک زنده به نام تواند
۱۴۷
منم بنده‌ای شاه را ناسزا
۱۴۸
چنین بر تن خویش ناپارسا
۱۴۹
پیامی درشت آوریده به شاه
۱۵۰
فرستنده پر خشم و من بیگناه
۱۵۱
بگویم چو فرمایدم شهریار
۱۵۲
پیام جوانان ناهوشیار
۱۵۳
بفرمود پس تا زبان برگشاد
۱۵۴
شنیده سخن سر به سر کرد یاد
۱۵۵
فریدون بدو پهن بگشاد گوش
۱۵۶
چو بشنید مغزش برآمد به جوش
۱۵۷
فرستاده را گفت کای هوشیار
۱۵۸
بباید ترا پوزش اکنون به کار
۱۵۹
که من چشم از ایشان چنین داشتم
۱۶۰
همی بر دل خویش بگذاشتم
۱۶۱
که از گوهر بد نیاید مهی
۱۶۲
مرا دل همی داد این آگهی
۱۶۳
بگوی آن دو ناپاک بیهوده را
۱۶۴
دو اهریمن مغز پالوده را
۱۶۵
انوشه که کردید گوهر پدید
۱۶۶
درود از شما خود بدین سان سزید
۱۶۷
ز پند من ار مغزتان شد تهی
۱۶۸
همی از خردتان نبود آگهی
۱۶۹
ندارید شرم و نه بیم از خدای
۱۷۰
شما را همانا همین‌ست رای
۱۷۱
مرا پیشتر قیرگون بود موی
۱۷۲
چو سرو سهی قد و چون ماه روی
۱۷۳
سپهری که پشت مرا کرد کوز
۱۷۴
نشد پست و گردان بجایست نوز
۱۷۵
خماند شما را هم این روزگار
۱۷۶
نماند برین گونه بس پایدار
۱۷۷
بدان برترین نام یزدان پاک
۱۷۸
به رخشنده خورشید و بر تیره خاک
۱۷۹
به تخت و کلاه و به ناهید و ماه
۱۸۰
که من بد نکردم شما را نگاه
۱۸۱
یکی انجمن کردم از بخردان
۱۸۲
ستاره شناسان و هم موبدان
۱۸۳
بسی روزگاران شدست اندرین
۱۸۴
نکردیم بر باد بخشش زمین
۱۸۵
همه راستی خواستم زین سخن
۱۸۶
به کژی نه سر بود پیدا نه بن
۱۸۷
همه ترس یزدان بد اندر میان
۱۸۸
همه راستی خواستم در جهان
۱۸۹
چو آباد دادند گیتی به من
۱۹۰
نجستم پراگندن انجمن
۱۹۱
مگر همچنان گفتم آباد تخت
۱۹۲
سپارم به سه دیدهٔ نیک بخت
۱۹۳
شما را کنون گر دل از راه من
۱۹۴
به کژی و تاری کشید اهرمن
۱۹۵
ببینید تا کردگار بلند
۱۹۶
چنین از شما کرد خواهد پسند
۱۹۷
یکی داستان گویم ار بشنوید
۱۹۸
همان بر که کارید خود بدروید
۱۹۹
چنین گفت باما سخن رهنمای
۲۰۰
جزین است جاوید ما را سرای
۲۰۱
به تخت خرد بر نشست آزتان
۲۰۲
چرا شد چنین دیو انبازتان
۲۰۳
بترسم که در چنگ این اژدها
۲۰۴
روان یابد از کالبدتان رها
۲۰۵
مرا خود ز گیتی گه رفتن است
۲۰۶
نه هنگام تندی و آشفتن است
۲۰۷
ولیکن چنین گوید آن سالخورد
۲۰۸
که بودش سه فرزند آزاد مرد
۲۰۹
که چون آز گردد ز دلها تهی
۲۱۰
چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی
۲۱۱
کسی کو برادر فروشد به خاک
۲۱۲
سزد گر نخوانندش از آب پاک
۲۱۳
جهان چون شما دید و بیند بسی
۲۱۴
نخواهد شدن رام با هر کسی
۲۱۵
کزین هر چه دانید از کردگار
۲۱۶
بود رستگاری به روز شمار
۲۱۷
بجویید و آن توشهٔ ره کنید
۲۱۸
بکوشید تا رنج کوته کنید
۲۱۹
فرستاده بشنید گفتار اوی
۲۲۰
زمین را ببوسید و برگاشت روی
۲۲۱
ز پیش فریدون چنان بازگشت
۲۲۲
که گفتی که با باد انباز گشت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.