زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
وحشی · گزیده اشعار

ترجیع بند - ما گوشه نشینان خرابات الستیم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ساقی بده آن باده که اکسیر وجود است
۲
شوینده آلایش هر بود و نبود است
۳
بی زیبق و گوگرد که اصل زر کانی‌ست
۴
مفتاح در گنج طلا خانهٔ جود است
۵
بی گردش خورشید کم و بیش حرارت
۶
کان زر از او هر چه فراز است و فرود است
۷
قرعی نه و انبیقی و حلی و نه عقدی
۸
در بوته گداز زر و نه نار و نه دود است
۹
سیماب در او عقد وفا بسته بر آتش
۱۰
از هردو عجب اینکه نه بود و نه نمود است
۱۱
هم عهد در او سود و زیان همه عالم
۱۲
وین طرفه که در وی نه زیان است و نه سود است
۱۳
در عالم هستی که ز هستی به در آییم
۱۴
ما را چه زیان از عدم سود وجود است
۱۵
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۱۶
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۷
مطرب به نوای ره ما بی‌خبران زن
۱۸
تا جامه درانیم ره جامه دران زن
۱۹
آورد خمی ساقی و پیمانه بر آن زد
۲۰
تو نیز بجو ساز خود و زخمه بر آن زن
۲۱
زان زخمه که بی‌حوصله از شحنه هراسد
۲۲
خنجر کن و زخمش به دل بی‌جگران زن
۲۳
آن نغمه بر آور که فتد مرغ هوایی
۲۴
زان رشته گره بر پر بیهوده پران زن
۲۵
بانگی که کلاه از سر عیوق در افتد
۲۶
بر طنطنه کوکبهٔ تاجوران زن
۲۷
این میکده وقف است و سبیل است شرابش
۲۸
بر جمله صلایی ز کران تا به کران زن
۲۹
بگذار که ما بی‌خود و مدهوش بیفتیم
۳۰
این نعمهٔ مستانه به گوش دگران زن
۳۱
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۳۲
تا بوی میی‌هست در این میکده مستیم
۳۳
ساقی بده آن می که ز جان شور برآرد
۳۴
بردار اناالحق سر منصور برآرد
۳۵
آن می که فروغش شده خضر ره موسی
۳۶
آتش ز نهاد شجر طور برآرد
۳۷
آن می که افق چون شودش دامن ساغر
۳۸
خورشید ز جیب شب دیجور برآرد
۳۹
آن می که چو ته مانده فشانند به خاکش
۴۰
سد مرده سر مست سر از گور برآرد
۴۱
آن می که گر آهنگ کند بر در و بامم
۴۲
ماتم ز شعف زمزمهٔ سور برآرد
۴۳
آن می که چو تفسیده کند طبع فسرده
۴۴
سد «العطش» از سینه کافور برآرد
۴۵
آن می به کسی ده که به میخانه نرفته ست
۴۶
تا آن میش از مست و ز مستور بر آرد
۴۷
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۴۸
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۴۹
کو مطرب خوش نغمه که آتش اثر آید
۵۰
کان نغمه برآرد که ز جان دود بر آید
۵۱
آن نغمه که سر می و میخانه کند فاش
۵۲
تا زاهد پیمانه شکن شیشه گر آید
۵۳
آن نغمه که چون شعله فروزد به در گوش
۵۴
از راه نفس بوی کباب جگر آید
۵۵
آن نغمه که چون گام نهد بر گذر هوش
۵۶
جان رقص کنان بر سر آن رهگذر آید
۵۷
آن نغمهٔ شیرین که پرد روح به سویش
۵۸
مانند مگس کاو به سلام شکر آید
۵۹
آن نغمهٔ پر حال که در کوی خموشان
۶۰
هر ناله‌اش از عهدهٔ سد جان به درآید
۶۱
ز آن نغمه خبرده به مناجاتی مسجد
۶۲
بی آنکه چو ما از دو جهان بی‌خبر آید
۶۳
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۶۴
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۶۵
دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم
۶۶
رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم
۶۷
لای ته خم سندل سر ساخته یعنی
۶۸
ایمن شده از دردسر کون و مکانیم
۶۹
چون کاسه شکستیم نه پر ماند و نه خالی
۷۰
بی‌کیسهٔ بازار چه سود و چه زیانیم
۷۱
ما هیچ بها بنده کم از هیچ نیرزیم
۷۲
هر چند که اندر گرو رطل گرانیم
۷۳
شیریم سر از منت ساطور کشیده
۷۴
قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم
۷۵
پروانه‌ای از شعله ما داغ ندارد
۷۶
هر چند که چون شمع سراپای زبانیم
۷۷
هشیار شود هر که در این میکده مست است
۷۸
اما دگرانند چنین ، ما نه چنانیم
۷۹
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۸۰
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۸۱
رندان خرابات سر و زر نشناسند
۸۲
چیزی به جز از باده و ساغر نشناسند
۸۳
بی‌خود شده و برده وجود و عدم از یاد
۸۴
درویش ندانند و توانگر نشناسند
۸۵
رطلی که بغلتید شناسند و دگر هیچ
۸۶
دور فلک و گردش اختر نشناسند
۸۷
یابند که در ظلمت میخانه حیات است
۸۸
آن چشمه که می‌جست سکندر نشناسند
۸۹
بازان کم آزار نظر بسته ز صیدند
۹۰
غیر از می چون خون کبوتر نشناسند
۹۱
دشنام و دعا را بر ایشان دوییی نه
۹۲
شادی ز غم و زهر ز شکر نشناسند
۹۳
هستند شناسای می و میکده چون ما
۹۴
فردوس ندانسته ز کوثر نشناسند
۹۵
ما گوشه نشینان خرابا الستیم
۹۶
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۹۷
تا راه نمودند به ما دیر مغان را
۹۸
خوش می‌گذرانیم جهان گذران را
۹۹
از مغبچگان بسکه در او غلغل شادیست
۱۰۰
نشینده کس آوازهٔ اندوه جهان را
۱۰۱
دیری نه ، بهشتی ، ز می و مغبچه در وی
۱۰۲
از کوثر و از جام فراغت دل و جان را
۱۰۳
آن دیر که هر مست که آنجا گذر انداخت
۱۰۴
خود گم شدو گم کرد ز خود نام و نشان را
۱۰۵
دیری که سر از سجدهٔ بت باز نیاورد
۱۰۶
هرکس که در او خورد یکی رطل گران را
۱۰۷
مسجد نه که در وی می و می‌خواه نگنجد
۱۰۸
سد جوش در این راه هم این را و هم آن را
۱۰۹
غلتیده چو ما پیش بتی مست به بویی
۱۱۰
هر گوشه هزاران و نیالوده دهان را
۱۱۱
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۱۱۲
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۱۳
ترسا بچه‌ای کز می و جامش خبرم نیست
۱۱۴
خواهم برمش نام ولی آن جگرم نیست
۱۱۵
کافر شدم از بسکه کنم سجده به پایش
۱۱۶
اینست که زناری از او بر کمرم نیست
۱۱۷
ناقوس نوازم که مناجات بت اینست
۱۱۸
در حلقهٔ تسبیح شماران گذرم نیست
۱۱۹
آنجا که صلیب است نمودار سر دار
۱۲۰
پایم شد و کم گشت و سراغی ز سرم نیست
۱۲۱
گر خدمت خنزیر کند امر چه تدبیر
۱۲۲
گیرم ره خدمت که طریق دگرم نیست
۱۲۳
شیخی پس سد چله پی دختر ترسا
۱۲۴
آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست
۱۲۵
ترسا بچه گو باده از این مست ترم ساز
۱۲۶
تا بستن زنار بگویم خبرم نیست
۱۲۷
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۱۲۸
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۲۹
گر عشق کند امر که زنار ببندیم
۱۳۰
زنار مغان در سر بازار ببندیم
۱۳۱
سد بوسه به هر تار دهیم از پی تعظیم
۱۳۲
تسبیح بتش بر سر هر تار ببندیم
۱۳۳
گر صومعه داران مقلد نپسندند
۱۳۴
هر چند گشایند دگر بار ببندیم
۱۳۵
معلوم که بر دل چو در لطف گشاید
۱۳۶
آن عشق که برخویش به مسمار ببندیم
۱۳۷
برلب تری باده و خشک ار نم او حلق
۱۳۸
پیداست چه طرف از در خمار ببندیم
۱۳۹
آن باده خوش آید که دود بر سر و بر گوش
۱۴۰
راه سخن مردم هشیار ببندیم
۱۴۱
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۱۴۲
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۴۳
خواهم که شب جمعه‌ای از خانه خمار
۱۴۴
آیم به در صومعه زاهد دین دار
۱۴۵
در بشکنم و از پس هر پرده زرقی
۱۴۶
بیرون فکنم از دل او سد بت پندار
۱۴۷
بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر
۱۴۸
آرم به در صومعه سد حلقه زنار
۱۴۹
مردان خدا رخت کشیدند به یکبار
۱۵۰
چیزی به میان نیست به جز جبه و دستار
۱۵۱
این صومعه داران ریایی همه زرقند
۱۵۲
پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار
۱۵۳
می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست
۱۵۴
بر مست نگیرند سخن مردم هشیار
۱۵۵
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۱۵۶
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۵۷
رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم
۱۵۸
حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم
۱۵۹
سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول
۱۶۰
از شک و گمانی به یقینی نرسیدم
۱۶۱
بس عقده که حل گشت در او هیچ نبسته
۱۶۲
یک در نگشودند ز سد قفل کلیدم
۱۶۳
گفتند درون آی و ببین ماحصل کار
۱۶۴
غیر از ورقی چند سیه کرده ندیدم
۱۶۵
گفتند که در هیچ کتابی ننوشتند
۱۶۶
هر مسأله عشق کز ایشان طلبیدم
۱۶۷
جستم می منصور ز سر حلقهٔ مجلس
۱۶۸
آن می‌طلبی گفت که هرگز نچشیدم
۱۶۹
دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ
۱۷۰
با دردکشان باز به میخانه دویدم
۱۷۱
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۱۷۲
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۷۳
المنة لله که ندارم زر و سیمی
۱۷۴
کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی
۱۷۵
شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد
۱۷۶
باید ز پی جان خود افروخت جحیمی
۱۷۷
نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان
۱۷۸
نی بستهٔ امیدی و نی خستهٔ بیمی
۱۷۹
ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی
۱۸۰
یک گوشهٔ نان بس بود و پاره گلیمی
۱۸۱
بهر شکمی کاوست پی مزبله مزدور
۱۸۲
دریوزهٔ هر سفله بود عیب عظیمی
۱۸۳
ز آنجا که بود سیری چشم و دل قانع
۱۸۴
ده روز بسازم نه به قرصی که به نیمی
۱۸۵
گر روح غذا گیرد از آن باده که ماراست
۱۸۶
سد سال توان زیست به تحریک نسیمی
۱۸۷
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۱۸۸
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۸۹
دارم ز زمان شکوه نه از اهل زمانه
۱۹۰
کو مطرب و سازی که بگویم به ترانه
۱۹۱
خواهم که سر آوازه‌ای از تازه بسازم
۱۹۲
کرند به بازار به آواز چغانه
۱۹۳
سر کندن و انداختنش را چه توان گفت
۱۹۴
مرغی که نه آبی طلبیده‌ست و نه دانه
۱۹۵
در عهد که بوده ست که یک بار شنوده‌ست
۱۹۶
تاریخ جهان هست فسانه به فسانه
۱۹۷
بلبل هدف تیر نمودن که پسندد
۱۹۸
خاصه که بود بلبل مشهور زمانه
۱۹۹
جز عشق و محبت گنهم چیست ،چه کردم
۲۰۰
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
۲۰۱
ساقی سخن مست دراز است ، بده می
۲۰۲
تا درد سر شکوه کشد یا ز میانه
۲۰۳
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۲۰۴
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۲۰۵
گر شکوه‌ای آمد به زبان بزم شراب است
۲۰۶
باید که بشویند ز دل عالم آب است
۲۰۷
زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد
۲۰۸
آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است
۲۰۹
ابری برسد روزی و جانش به تن آید
۲۱۰
آن ماهی تفسیده که در آب سراب است
۲۱۱
گر قهقهه‌اش نیست مخوان مرغ به کویش
۲۱۲
آن کبک که آرامگهش جای عقاب است
۲۱۳
پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک
۲۱۴
تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است
۲۱۵
وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می
۲۱۶
وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است
۲۱۷
کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند
۲۱۸
خمخانه و خمها که پر از بادهٔ ناب است
۲۱۹
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۲۲۰
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۲۲۱
میخانه که پرورده‌ام از لای خم او
۲۲۲
بادا سر من خاک ته پای خم او
۲۲۳
حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه
۲۲۴
آن خشت که بوده ست به بالای خم او
۲۲۵
در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح
۲۲۶
خاکی به کف آرم مگر از جای خم او
۲۲۷
سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید
۲۲۸
بنت العنب آن بکر طرب زای خم او
۲۲۹
توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید
۲۳۰
آبی که زند موج ز دریای خم او
۲۳۱
در زردی خورشید قیامت به خود آییم
۲۳۲
ما را که صبوحی‌ست ز صهبای خم او
۲۳۳
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۲۳۴
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۲۳۵
وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید
۲۳۶
کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید
۲۳۷
آن ساقی باقی که پی جرعه کش او
۲۳۸
خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید
۲۳۹
آن درد که در میکده او به سفالی ست
۲۴۰
لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید
۲۴۱
خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش
۲۴۲
آن کس که سدش بنده زرین کمر آید
۲۴۳
در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه
۲۴۴
بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید
۲۴۵
گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند
۲۴۶
آن وقت که آواز خروس سحر آید
۲۴۷
گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت
۲۴۸
مستی که شبانگاه از آنجا به درآید
۲۴۹
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
۲۵۰
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.