گلهٔ یار دلآزار
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
۲
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
۳
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
۴
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
۵
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
۶
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
۷
فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود
۸
جان من اینهمه بی باک نمییابد بود
۹
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
۱۰
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
۱۱
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
۱۲
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
۱۳
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
۱۴
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
۱۵
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
۱۶
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
۱۷
شب به کاشانهٔ اغیار نمیباید بود
۱۸
غیر را شمع شب تار نمیباید بود
۱۹
همه جا با همه کس یار نمیباید بود
۲۰
یار اغیار دلآزار نمیباید بود
۲۱
تشنهٔ خون من زار نمیباید بود
۲۲
تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود
۲۳
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
۲۴
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست
۲۵
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
۲۶
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
۲۷
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
۲۸
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
۲۹
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
۳۰
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
۳۱
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
۳۲
مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
۳۳
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است
۳۴
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
۳۵
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
۳۶
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
۳۷
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است
۳۸
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
۳۹
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
۴۰
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
۴۱
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
۴۲
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
۴۳
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
۴۴
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
۴۵
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
۴۶
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
۴۷
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
۴۸
عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم
۴۹
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
۵۰
گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
۵۱
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
۵۲
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
۵۳
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
۵۴
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
۵۵
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
۵۶
قصد آزردن یاران موافق نکند
۵۷
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو
۵۸
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
۵۹
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
۶۰
داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
۶۱
خون دل از مژه میبارم و میدانی تو
۶۲
از برای تو چنین زارم و میدانی تو
۶۳
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
۶۴
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
۶۵
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
۶۶
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
۶۷
گوشهای گیرم و من بعد نیایم سویت
۶۸
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
۶۹
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
۷۰
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
۷۱
بشنو پند و مکن قصد دلآزردهٔ خویش
۷۲
ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش
۷۳
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
۷۴
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
۷۵
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
۷۶
از پیت آیم و با من نشوی رام روم
۷۷
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
۷۸
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
۷۹
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
۸۰
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
۸۱
از چه با من نشوی یار چه میپرهیزی
۸۲
یار شو با من بیمار چه میپرهیزی
۸۳
چیست مانع ز من زار چه میپرهیزی
۸۴
بگشا لعل شکر بار چه میپرهیزی
۸۵
حرف زن ای بت خونخوار چه میپرهیزی
۸۶
نه حدیثی کنی اظهار چه میپرهیزی
۸۷
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
۸۸
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
۸۹
درد من کشتهٔ شمشیر بلا میداند
۹۰
سوز من سوخته داغ جفا میداند
۹۱
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند
۹۲
همه کس حال من بی سر و پا میداند
۹۳
پاکبازم هم کس طور مرا میداند
۹۴
عاشقی همچو منت نیست خدا میداند
۹۵
چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم
۹۶
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
۹۷
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
۹۸
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
۹۹
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
۱۰۰
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
۱۰۱
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
۱۰۲
نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
۱۰۳
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
۱۰۴
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
۱۰۵
چند در کوی تو با خاک برابر باشم
۱۰۶
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
۱۰۷
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
۱۰۸
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
۱۰۹
میروم تا به سجود بت دیگر باشم
۱۱۰
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
۱۱۱
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
۱۱۲
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
۱۱۳
سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
۱۱۴
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
۱۱۵
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
۱۱۶
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
۱۱۷
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
۱۱۸
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
۱۱۹
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوختهای
۱۲۰
کیست استاد تو اینها ز که آموختهای
۱۲۱
اینهمه جور که من از پی هم میبینم
۱۲۲
زود خود را به سر کوی عدم میبینم
۱۲۳
دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم
۱۲۴
همه کس خرم و من درد و الم میبینم
۱۲۵
لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم
۱۲۶
هستم آزرده و بسیار ستم میبینم
۱۲۷
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
۱۲۸
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر
۱۲۹
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
۱۳۰
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
۱۳۱
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
۱۳۲
همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم
۱۳۳
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
۱۳۴
خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم
۱۳۵
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
۱۳۶
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
