حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بی درمی خار کشیدی به پشت
۲
نامده جز آبله هیچش به مشت
۳
بود همین زخم سر نیش خار
۴
آنچه به دست آمدش از روزگار
۵
زخم بسی خار بر اندام داشت
۶
خواری بسیار از ایام داشت
۷
رو به در قاضی حاجات کرد
۸
دست برآورد و مناجات کرد
۹
کای ز تو خرم شده باغ و بهار
۱۰
خار ز فیض تو گل آورده بار
۱۱
چند در این دشت من تیره روز
۱۲
خرقهٔ سد پاره کنم خاردوز
۱۳
چند شوم نخل صفت لیف پوش
۱۴
چند توان بار کشیدن به دوش
۱۵
نخل که شد خارکشی کار او
۱۶
هست رطب نیز گهی بار او
۱۷
وه که من از خارکشی سوختم
۱۸
جز ضرر خار نیندوختم
۱۹
جز گل اندوهم ازین خار نیست
۲۰
هیچم از این خار جز آزار نیست
۲۱
تیشه به گل میزد و میکند خار
۲۲
گشت ز گل مشربهای آشکار
۲۳
مشربهای بود در او زر بسی
۲۴
از سر زردار گرانتر بسی
۲۵
چون سر آن مشربه را باز کرد
۲۶
زمزمه خوشدلی آغاز کرد
۲۷
رفت و به زن صورت آن راز گفت
۲۸
صورت آن راز نهان باز گفت
۲۹
پرده برانداخت چو از روی راز
۳۰
رفت زن و گفت به همسایه باز
۳۱
راز نخواهی که شود آشکار
۳۲
لب بگز و باز مگو زینهار
۳۳
کوه که سنگ است و ندارد بیان
۳۴
وز پی گفتار ندارد زبان
۳۵
هیچ مگویش که بیان میکند
۳۶
راز نهان تو عیان میکند
۳۷
آن سخن افسانه بازار شد
۳۸
والی آن شهر خبردار شد
۳۹
گفت که از خانه برونش کشند
۴۰
از سر آزار به خونش کشند
۴۱
حاجب شه رفت و به فرمان شاه
۴۲
برد کشانش به سوی بارگاه
۴۳
شاه باو بانگ زد از روی قهر
۴۴
شربت آن عیش بر او کرد زهر
۴۵
کی شده از خارکشی پشت ریش
۴۶
جامه زربفت چه پوشی به خویش
۴۷
وصلهٔ پالان خر خارکش
۴۸
نیست ز پر گالهٔ زربفت خوش
۴۹
گنج برون آر که رستی ز رنج
۵۰
مار صفت کشته مشو بهر گنج
۵۱
خارکشش گفت که ای شهریار
۵۲
دست ز آزار اسیران بدار
۵۳
از نفس گرم اسیران بترس
۵۴
ز آه دل ریش فقیران بترس
۵۵
گنج ز من میطلبی گنج چیست
۵۶
حاصل ایام به جز رنج چیست
۵۷
گنج کنی مشربهای را لقب
۵۸
کنج کند خاک به سر زین سبب
۵۹
شاه زد از خشم گره بر جبین
۶۰
گفت که بستند دو دستش ز کین
۶۱
از فلکش آه و فغان میگذشت
۶۲
وز سر دردش به زبان میگذشت :
۶۳
کز غم این حادثه گر جان برم
۶۴
چشم کنم دوش و مغیلان برم
۶۵
از سر بیداد زدندش بسی
۶۶
قاعدهٔ داد ندید از کسی
۶۷
ای ز حسد با همه عالم به جنگ
۶۸
زین عمل بد همه عالم به تنگ
۶۹
نیست ز رنج حسد امید زیست
۷۰
وای به جان تو علاج تو چیست
۷۱
دیده انصاف ز تو خاردوز
۷۲
چشم هنربین ز تو مسماردوز
۷۳
پیشه تو عیب هنرپیشگان
۷۴
عیب شمار هنراندیشگان
۷۵
دشمن آن کز هنرش مایهایست
۷۶
بر سرش از فر هما سایهایست
۷۷
عیب کنی مرد هنر کیش را
۷۸
تا بنمایی هنر خویش را
۷۹
زین هنر آنکس که بود هوشمند
۸۰
بیهنریهای تو داند که چند
۸۱
آنکه تو عیب هنرش میکنی
۸۲
در همه جا نامورش میکنی
۸۳
گر ز هنر نیست غرض نام و بس
۸۴
به ز تو شهرت که دهد نام کس
۸۵
آن هنر اندیش شود نامدار
۸۶
کش تو کنی عیب شماری شعار
۸۷
آنکه چو پروانهٔ آتش پرست
۸۸
گرد تو گشت از تو در آتش نشست
۸۹
شعله زنی بر تن خود شمع وار
۹۰
تا دگری از تو شود داغدار
۹۱
آنکه پی حفظ تو فانوس وار
۹۲
شب همه شب ساخته پا استوار
۹۳
پاس تو شب تا به سحر داشته
۹۴
باد به نزدیک تو نگذاشته
۹۵
سر زده او را ز تو دود از نهاد
۹۶
زین عمل زشت ترا شرم باد
۹۷
جور به پاداش وفا میکنی
۹۸
باد ترا شوم چها میکنی
۹۹
خار نشانند و گل آرد به بار
۱۰۰
ای تو کم از خار ز خود شرم دار
۱۰۱
بد مکن از گردش دوران بترس
۱۰۲
دور مکافات کند ز آن بترس
۱۰۳
هر که در این مزرعه شد دانه کار
۱۰۴
آرد از آن دانه همان دانه بار
۱۰۵
ما که چو پرگار قدم میزنیم
۱۰۶
چرخ برین نقطه غم میزنیم
۱۰۷
دور ز هر نقطه که برداشتیم
۱۰۸
باز به آن نقطه گذر داشتیم
۱۰۹
آنکه به ره خار فشان بست بار
۱۱۰
باز چو گردید به ره داشت خار
۱۱۱
هر که بدی کرد به جز بد ندید
۱۱۲
کرد که یک بد که عوض سد ندید
۱۱۳
مار که او بر سر آزار رفت
۱۱۴
زندگیش بر سر این کار رفت
۱۱۵
شمع که آتش ز درون برفروخت
۱۱۶
سوخت دلش چون دل پروانه سوخت
۱۱۷
کس چه کند دشمنی زشتخو
۱۱۸
دشمن او بس عمل زشت او
۱۱۹
مار که آزار کسان کار اوست
۱۲۰
هر که بود بر سر آزار اوست
۱۲۱
آنکه گذر بر سر نیکی فکند
۱۲۲
کی رسد از اهل گزندش گزند
۱۲۳
زر که به مردم همه راحت دهد
۱۲۴
ز آتش سوزنده سلامت جهد
۱۲۵
خار کز و شد همه را پا فکار
۱۲۶
سوخت چو افکند بر آتش گذار
۱۲۷
شیوهٔ آزار مکن اختیار
۱۲۸
ور نه ز بیخت بکند روزگار
۱۲۹
خار پر آزار که نشتر زند
۱۳۰
خارکن از بیخ و بنش بر کند
۱۳۱
نور فشان گر چه بسوزی به داغ
۱۳۲
کسب کن این قاعده را از چراغ
۱۳۳
باید اگر سوخت ، بساز و بسوز
۱۳۴
خانهٔ تاریک کسی بر فروز
۱۳۵
فتنه مینگیز و بترس از ستیز
۱۳۶
ورنه شوی کشته در آن فتنه خیز
۱۳۷
خلق کشند آتش خلوت فروز
۱۳۸
زانکه مبادا شود آفاق سوز
۱۳۹
آنکه در او هست ز لنگر اثر
۱۴۰
نیست به جز کشتی دریا گذر
۱۴۱
هر که نصیبی ز هنر میبرد
۱۴۲
بیشتر از فیض نظر میبرد
۱۴۳
رو نظری جو که هدایت در اوست
۱۴۴
مایه اکسیر سعادت در اوست
۱۴۵
از طرف اهل دلی یک نگاه
۱۴۶
رهبر مقصود تو سد ساله راه
۱۴۷
فیض ازل از نظر اهل راز
۱۴۸
کرده دری بر رخ مقصود باز
۱۴۹
آنکه ترا مایه جان میدهد
۱۵۰
هر چه طلب میکنی آن میدهد
۱۵۱
جان طلب و بگذر ازین آب وخاک
۱۵۲
جسم رها کن که شوی جان پاک
۱۵۳
وحشی ازین گفته فروبند لب
۱۵۴
روز نهان است و عیان است شب