شیر حکمت از پستان خامه گشادن و طفل فسانه را در مهد خیال پرورش دادن در آغاز حکایت عشقبازی و ابتداء روایت نکته سازی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نوا پرداز قانون فصاحت
۲
چنین زد چنگ بر تار حکایت
۳
که بود اقلیم چین را شهریاری
۴
به تخت شهریاری کامکاری
۵
به تاج نامداری سربلندی
۶
به زنجیر عدالت ظلم بندی
۷
به چین در دور عدل آن جهاندار
۸
نبود آشفتهای جز طره یار
۹
به جز چشم نکویان در سوادی
۱۰
به دورش کس نداد از فتنه یادی
۱۱
ز عدلش همسرا گنجشک با مار
۱۲
به دورش چرغ آهو را هوادار
۱۳
نظر چون بر رخش دوران گشاده
۱۴
نظر نام شه دوران نهاده
۱۵
وزیری بود بس عالی مقامش
۱۶
نظیر از مادر ایام نامش
۱۷
حصار ملک رای محکم او
۱۸
بهار عدل روی خرم او
۱۹
از آن چیزی که بر دل بندشان بود
۲۰
همین نومیدی فرزندشان بود
۲۱
پی صیدافکنی یک روز دلتنگ
۲۲
وزیر و شه برون راندند شبرنگ
۲۳
وزیر و پادشاه و خادمی چند
۲۴
ز دیگر لشکری بگسسته پیوند
۲۵
از آنجا روی در صحرا نهادند
۲۶
بسان سیل در صحرا فتادند
۲۷
به زیر ران هر یک تیز گامی
۲۸
سمند بادپایی، خوشخرامی
۲۹
شدندی صد بیابان بیش در پیش
۳۰
به تندی از صدای سینه خویش
۳۱
زد آتش گرمی خور در جگرشان
۳۲
یکی ویرانه آمد در نظرشان
۳۳
دوانی سوی آن ویرانه راندند
۳۴
به سرعت خویش را آنجا رساندند
۳۵
در او دیدند پیری با صفایی
۳۶
ز عالم نور او ظلمت زدایی
۳۷
زبان او کلید گنج عرفان
۳۸
بسان گنج در ویرانه پنهان
۳۹
اگر در دل گذشتی طیلسانش
۴۰
فلک در پا فکندی کهکشانش
۴۱
محیط معرفت دل در بر او
۴۲
کف دریای دین موی سر او
۴۳
به قدی چون کمان در چله دایم
۴۴
بنای گوشه گیری کرده قایم
۴۵
چو رخ بنمود آن پیر فتاده
۴۶
ز اسب خویشتن شه شد پیاده
۴۷
شه و دستور در پایش فتادند
۴۸
نقاب از روی راز خود گشادند
۴۹
به و ناری برون آورد درویش
۵۰
از آنها داشت هر یک را یکی پیش
۵۱
نظر زان نار خرم گشت بسیار
۵۲
که روشن دید شمع بخت از آن نار
۵۳
پس آنگه داد ایشان را بشارت
۵۴
که بر چیزیست آن هر یک اشارت
۵۵
وزیر از به بسی چون نار خندید
۵۶
که درد خویشتن را زان بهی دید
۵۷
به خسرو مژدهٔ آن میدهد نار
۵۸
که گردد گلبن بختش گران یار
۵۹
به تخت دور در کم روزگاری
۶۰
از و سر بر فرازد تاجداری
۶۱
خدا بخشد به دستور خداوند
۶۲
در این گلزار یک نخل برومند
۶۳
ولی باشد چو به با چهره زرد
۶۴
ز آه عاشقی رخسار پر گرد
۶۵
دل دستور خرم بود از آن به
۶۶
که دردش میشود گویا از آن به
۶۷
ولی در نار حرف پیرش انداخت
۶۸
چو شمع از بار غم دلگیرش انداخت
۶۹
بلی بوی بهی نبود در آن باغ
۷۰
ز نارش نیست یک دل خالی از داغ
۷۱
در این گلشن که خندان گشت چون نار
۷۲
که چشم از خون نگشتش ناردان بار
۷۳
به نزدیکش دمی چون آرمیدند
۷۴
دعا گویان از او دوری گزیدند
۷۵
سوی بستانسرای خویش راندند
۷۶
برای میوه نخل نو نشاندند
۷۷
از آن مدت چو شد نه ماه و نه روز
۷۸
شبی سرزد و مهر عالم افروز
۷۹
وزیر و شاه را زان مژده دادند
۸۰
ز گنج سیم قفل زر گشادند
۸۱
چنان دادند سیم و زر به مردم
۸۲
که در زیر غنیمت شد جهان گم
۸۳
نظر از خرمی سوی پسر تاخت
۸۴
رخ فرزند را مد نظر ساخت
۸۵
چنین فرمود شاه نیک فرجام
۸۶
که منظورش کنند اهل نظر نام
۸۷
به دستوری که باشد رفت دستور
۸۸
نظر را گوهر خود داشت منظور
۸۹
که فرمان شه روی زمین چیست
۹۰
بفرماید شهنشه نام این چیست
۹۱
چو پر میدید سوی شاه ایام
۹۲
نظر فرمود ناظر باشدش نام
۹۳
به سوی هر یکی یک دایه بردند
۹۴
به دست دایه ایشان را سپردند
۹۵
ز هجر آن لبان روح پرور
۹۶
چو ماتم دار شد پستان مادر
۹۷
به رسم مادری بنهاد دوران
۹۸
دهانشان را بجای شیر دندان
۹۹
به ملک حسن چون از ده گذشتند
۱۰۰
ز ماه چارده صد ره گذشتند
۱۰۱
به خوبی شد چنان شهزاده منظور
۱۰۲
که در عالم چو خور گردیده مشهور
۱۰۳
قدش سروی ز بستان نکویی
۱۰۴
گل رویش ز باغ تازه رویی
۱۰۵
پی مرغ دل هر هوشیاری
۱۰۶
ز کاکل بر سر آن سرو ماری
۱۰۷
دل کس با وجود هوشیاری
۱۰۸
نبردی جان از او با رستگاری
۱۰۹
فکنده فتنهٔ او در جهان شور
۱۱۰
مدامش نرگس بیمار مخمور
۱۱۱
صف مژگان او کز هم گذشته
۱۱۲
کمینگاه هزاران فتنه گشته
۱۱۳
پی خون خوردن عشاق جانباز
۱۱۴
دو لعل او دو خونی گشته همراز
۱۱۵
در دندان او در خنده تا دید
۱۱۶
دل گوهر ز غم سوراخ گردید
۱۱۷
گهر کو دست پرورد صدف بود
۱۱۸
بدان دندان کیش لاف شرف بود
۱۱۹
زنخدانش بر آن رخسار دلکش
۱۲۰
معلق کرده آبی را در آتش
۱۲۱
ز زر بر گردنش طوقی فتاده
۱۲۲
به گنج سیم ماری تکیه داده
۱۲۳
بری از سیم خام آن نخل تر داشت
۱۲۴
عجب نخلی که سیم خام برداشت
۱۲۵
جهانی بسته بود از شوق هر سو
۱۲۶
چو بازو بند دل در بازوی او
۱۲۷
فروغ ساعدش از آستینها
۱۲۸
چو نور شمع از فانوس پیدا
۱۲۹
به خوبی داد آن خورشید پایه
۱۳۰
ز سیم دست سیمین دست مایه
۱۳۱
کمر پیچید عمری بر میانش
۱۳۲
نگشته آگه از سر نهانش
۱۳۳
دلا در فکر آن موی میان پیچ
۱۳۴
طلب کن فکر باریکی در آن پیچ
۱۳۵
مگر حرف از میان آن فزونتر
۱۳۶
حکایت در میان بگذار و بگذر