بیان خوابی و اظهار اضطرابی که ناظر را از راز پنهان از بیصبری خبر داده و داغ ناصبوریش بر جگر نهاده و حکایت مفارقت و شکایت مهاجرت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنین گفت آن ادیب نکته پرداز
۲
که درس عاشقی میکرد آغاز
۳
که منظور از وفا چون گل شکفتی
۴
حکایتهای مهر آمیز گفتی
۵
به نوشین لعل آن شوخ شکر خند
۶
دل مسکین ناظر ماند در بند
۷
حدیث خوشادا گلزار یاریست
۸
نهال بوستان دوستاریست
۹
حدیث ناخوش از اهل مودت
۱۰
به پای دل نشاند خار نفرت
۱۱
بسا یاران که بودی این گمانشان
۱۲
که بی هم صبر نبود یک زمانشان
۱۳
به حرف ناخوشی کز هم شنیدند
۱۴
چنان پا از ره یاری کشیدند
۱۵
که مدتها برآمد زان فسانه
۱۶
نشد پیدا صفایی در میانه
۱۷
خوش آن صحبت که در آغاز یاریست
۱۸
در او سد گونه لطف و دوستداریست
۱۹
کمال لطف جانان آن مجال است
۲۰
که روز اول بزم وصال است
۲۱
بسا لطفی که من از یار دیدم
۲۲
به ذوق بزم اول کم رسیدم
۲۳
به عیش بزم اول حالتی هست
۲۴
که حالی آن چنان کم میدهد دست
۲۵
تو گویی عیش عالم وام کردند
۲۶
نخستین بزم وصلش نام کردند
۲۷
به عاشق لطف معشوق است بسیار
۲۸
ولی چندان که شد عاشق گرفتار
۲۹
بلی صیاد چندان دانه ریزد
۳۰
که مرغ از صیدگاهی برنخیزد
۳۱
چو گردد مرغ اندک چاشنی خوار
۳۲
بود در سلک مرغان گرفتار
۳۳
چه خوش میگفت در کنج خرابات
۳۴
به دختر شاهدی شیرین حکایات
۳۵
اگر خواهی که با جور تو سازند
۳۶
حیات خویش در جور تو بازند
۳۷
به آغاز محبت در وفا کوش
۳۸
وفا کن تا بری زاهل وفا هوش
۳۹
بنای مهر چون شد سخت بنیاد
۴۰
تو خواهی لطف میکن خواه بیداد
۴۱
تو شمعی را که میداری به آتش
۴۲
نگه دارش که گردد شعله سرکش
۴۳
چراغی را که از آتش شراریست
۴۴
کجا بر پرتو او اعتباریست
۴۵
چنین القصه لطف آن وفا کیش
۴۶
شدی هر روز از روز دگر بیش
۴۷
دمی بی یکدگر آرامشان نه
۴۸
به غیر ازدیدن هم کارشان نه
۴۹
اگر یک لحظه میبودند بی هم
۵۰
برون میرفت افغانشان ز عالم
۵۱
شدی هر روز افزون شوق ناظر
۵۲
به مکتب بیشتر میگشت حاضر
۵۳
چو بیمنظور یک دم جا گرفتی
۵۴
به همدرسان ره غوغا گرفتی
۵۵
که قرآن کردم از دست شما بس
۵۶
نمیخواهم که همدرسم شود کس
۵۷
مرا دیوانه کرد این درس خواندن
۵۸
نمیدانم چه میخواهید از من
۵۹
به یکدیگر دریدی دفتر خویش
۶۰
که این مکتب نمیخواهم از این بیش
۶۱
نظر از راه مکتب بر نمیداشت
۶۲
بدین اندوه و این رنج عالمی داشت
۶۳
دمی سد ره برون رفتی ز مکتب
۶۴
که شاه من کجا رفتست یا رب
۶۵
گذشته آفتاب از جای هر روز
۶۶
کجا رفتست آن مهر جهانسوز
۶۷
ازین مکتب گرفتندش مگر باز
۶۸
و گر نه کو که با من نیست دمساز
۶۹
گهی کردی به جای خویش مسکن
۷۰
کشیدی سر به جیب و پا به دامن
۷۱
شدی منظور چون از دور پیدا
۷۲
ز روی خرمی میجست از جا
۷۳
که ای جای تو چشم خون فشانم
۷۴
بیا کز داغ دوری سوخت جانم
۷۵
خوشا عشق و بلای عشقبازی
۷۶
دل ما و جفای عشقبازی
۷۷
خوش آن راحت که دارد زحمت عشق
۷۸
مبادا هیچ دل بیزحمت عشق
۷۹
در او غم را خواص شادمانی
۸۰
ازو مردن حیات جاودانی
۸۱
نهان در هر بلایش سد تنعم
۸۲
به هر اندوه او سد خرمی گم
۸۳
به جام او مساوی شهد با زهر
۸۴
در او یکسان خواص زهر و پازهر
۸۵
فراغت بخشد از سودای غیرت
۸۶
رهاند خاطر از غوغای غیرت
۸۷
نشاند در مقام انتظارت
۸۸
که کی آید برون از خانه یارت
۸۹
دمی گر دیرتر آید برون یار
۹۰
ز دل بیرون رود طاقت به یکبار
۹۱
شود وسواس عشقت رهزن صبر
۹۲
کنی سد چاک در پیراهن صبر
۹۳
لباس صبر تا دامن دریدن
۹۴
گریبان چاک هر جانب دویدن
۹۵
در آن راهش که روزی دیده باشی
۹۶
ز مهرش گرد سر گردیده باشی
۹۷
روی آنجا به تقریبی نشینی
۹۸
سراغش گیری از هر کس که بینی
۹۹
که گردد ناگهان از دور پیدا
۱۰۰
نگاهش جانب دیگر به عمدا
۱۰۱
به شوخی دیده را نادیده کردن
۱۰۲
به تندی از بر عاشق گذردن
۱۰۳
به هر دیدن هزاران خنده پنهان
۱۰۴
تغافل کردنی سد لطف با آن
۱۰۵
بدینسان مدتی بودند دمساز
۱۰۶
دلی فارغ ز چرخ حیله پرداز
۱۰۷
شبی چون طرهٔ منظور ناظر
۱۰۸
به کنجی داشت جا آشفته خاطر
۱۰۹
درآن آشفتگی خواب غمش برد
۱۱۰
غم عالم به دیگر عالمش برد
۱۱۱
میان بوستانی جای خود دید
۱۱۲
چه بستان، جنتی مأوای خود دید
۱۱۳
چنار و سرو را در دست بازی
۱۱۴
لباس سبزه از شبنم نمازی
۱۱۵
به زیر سایهٔ سرو و صنوبر
۱۱۶
به یک پهلو فتاده سبزه تر
۱۱۷
صنوبر صوف سبز افکنده بر دوش
۱۱۸
درخت بید گشته پوستین پوش
۱۱۹
در آن گلشن نظر هر سو گشادی
۱۲۰
که ناگه ز آن میان برخاست بادی
۱۲۱
بسان خس ربود از جای خویشش
۱۲۲
بیابانی عجب آورده پیشش
۱۲۳
بیابان غمی ، دشت بلایی
۱۲۴
کشنده وادیی ، خونخوار جایی
۱۲۵
عیان از گردباد آن بیابان
۱۲۶
ز هر سو اژدری بر خویش پیچان
۱۲۷
ز موج پشتههای ریگ آن بر
۱۲۸
نمایان گشته نقش پشت اژدر
۱۲۹
زبان اژدها برگ گیاهش
۱۳۰
خم و پیچ افاعی کوره راهش
۱۳۱
عیان از کاسههای چشم اژدر
۱۳۲
ز هر سو لالهٔ سیراب از آن بر
۱۳۳
شده زهر مصیبت سبزه زارش
۱۳۴
ز خون بیدلان گل کرده خارش
۱۳۵
کدوی می شده خر زهره در وی
۱۳۶
به زهر او داده از جام فنا می
۱۳۷
پی گمگشتهٔ آن دشت اندوه
۱۳۸
شد آتش چشم اژدر بر سر کوه
۱۳۹
به غایت کرد هولی در دلش کار
۱۴۰
ز روی هول شد از خواب بیدار
۱۴۱
به خود میگفت این خوابی که دیدم
۱۴۲
وزان در جیب محنت سر کشیدم
۱۴۳
به بیداری نصیبم گر شود وای
۱۴۴
چه خواهم کرد با جان غم افزای
۱۴۵
از آن خواب گران کوه غمی داشت
۱۴۶
چه کوه غم که بار عالمی داشت