یاد نمودن ناظر از بزم آشنایی و ناله کردن از اندوه جدایی و شکایت بخت نامساعد بر زبان آوردن و حکایت طالع نامناسب بیان کردن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حدا گویندهٔ این طرفه محمل
۲
چنین محمل کشد منزل به منزل
۳
که ناظر بر سواد شهر میدید
۴
ز درد ناامیدی میخروشید
۵
به خود میگفت هر دم از سر درد
۶
که آخر دور کار خویشتن کرد
۷
به گورم کی توانست این سخن گفت
۸
که در صحرا به گوران بایدم خفت
۹
که پیشم میتوانست این ادا کرد
۱۰
کزو نتوان به شمشیرم جدا کرد
۱۱
کسی را کی رسیدی این به خاطر
۱۲
که گردد دور از منظور ناظر
۱۳
ولی آنجا که باشد دور گردون
۱۴
که میداند که آخر چون شود چون
۱۵
بسا کس را که یاری همنشین بود
۱۶
همیشه در گمانش اینچنین بود
۱۷
که بیهم یک نفس دم بر نیارند
۱۸
دمی بیدیدن هم بر نیارند
۱۹
به رنگی چرخ دور از وی نمودش
۲۰
که انگشت تعجب شد کبودش
۲۱
بود این رنگ چرخ حیله پرداز
۲۲
کند هر دم به رنگی حیلهای ساز
۲۳
گهی با بخت ساز جنگ میکرد
۲۴
سرود بیخودی آهنگ میکرد
۲۵
نبودی چون جرس بینالهٔ دل
۲۶
شدی افغان کنان منزل به منزل
۲۷
جرس را هر زمان گفتی به زاری
۲۸
بگو دلبستگی پیش که داری
۲۹
که هستت چون دل من اضطرابی
۳۰
به خود داری در افغان پیچ وتابی
۳۱
ز آهن در دهان داری زبانی
۳۲
لب از افغان نمیبندی زمانی
۳۳
نباشد یک زمان بینالهات زیست
۳۴
زبان داری بگو کاین ناله از چیست
۳۵
مرا گر نالهای باشد عجب نیست
۳۶
چرا کاین نالهٔ من بیسبب نیست
۳۷
به دل دردیست از اندوه دوری
۳۸
که با آن درد نتوانم صبوری
۳۹
صبوری با غم دوریست مشکل
۴۰
صبوری چون توان صد درد بر دل
۴۱
بیا ای سیل اشک ناصبوری
۴۲
میان ما و او مگذار دوری
۴۳
به نوعی ساز راه کاروان گل
۴۴
که نتوان کرد الا شهر منزل
۴۵
اگر نبود مدد اشک نیازم
۴۶
به کوی او که خواهد برد بازم
۴۷
منم چون اشک خود در ره فتاده
۴۸
به دشت ناامیدی سر نهاده
۴۹
به نومیدی ز جانان دور گشته
۵۰
وداعی هم ازو روزی نگشته
۵۱
ز جانان با وداعی گشته قانع
۵۲
ز آن هم بخت بد گردیده مانع
۵۳
ز بخت خود مدام آزرده جانم
۵۴
چه بخت است اینکه من دارم ندانم
۵۵
نمیدانم چه بخت و طالع است این
۵۶
چه اوقات و چه عمر ضایع است این
۵۷
مرا افسوس چون نبود در ایام
۵۸
که این اوقات را هم عمر شد نام
۵۹
چنین با خویش بودش گفتگویی
۶۰
از و در کوه و صحرا های و هویی
۶۱
سیاه از گرد شد ناگه جهانی
۶۲
برون از گرد آمد کاروانی
۶۳
به یک جا بار بگشودند بودند
۶۴
به حرف آشنایی لب گشودند
۶۵
ز رنج راه با هم راز گفتند
۶۶
به هم احوال هر جا باز گفتند
۶۷
به آنها بود سوداگر جوانی
۶۸
اسیر داغ سودایش جهانی
۶۹
متاع عشق را او گرم بازار
۷۰
به سوز عشق او خلقی گرفتار
۷۱
به چین هم مکتبی بودی به ناظر
۷۲
شدی با او به مکتبخانه حاضر
۷۳
چنان ناظر شد از دیدار او شاد
۷۴
که گفتی عالمی را کس به او داد
۷۵
ز هر جا گفتگویی کرد اظهار
۷۶
سخن کرد آنگه از منظور تکرار
۷۷
شد از بادام عنابش روانه
۷۸
بهش نارنج گشت از ناردانه
۷۹
به روی کهربا گوهر دوانید
۸۰
به در یاقوت را در خون نشانید
۸۱
ز نرگسدان دمیدش لاله تر
۸۲
زرش رنگین شد از گوگرد احمر
۸۳
پس آنگه گفت کای یار وفا کیش
۸۴
به راه دوستی از جمله در پیش
۸۵
چه باشد گر ز من خطی ستانی
۸۶
رسانی پیش او نوعی که دانی
۸۷
به جان خدمت کنم گفتا روان باش
۸۸
جوابت هم رسانم شادمان باش
۸۹
غلامی را اشارت کرد ناظر
۹۰
که گرداند دوات و خامه حاضر
۹۱
که شرح قصهٔ دوری نویسد
۹۲
حدیث درد مهجوری نویسد
۹۳
نبود آگه که شرح درد دوری
۹۴
بلای روزگار ناصبوری
۹۵
نه آن حرف است کاندر نامه گنجد
۹۶
بیانش در زبان خامه گنجد
۹۷
رقم سازندهٔ این طرفه نامه
۹۸
چنین گفت از زبان تیز خامه
۹۹
که ناظر آتش دل در قلم زد
۱۰۰
حدیث شعلهٔ دوری رقم زد
۱۰۱
که ای شمع شبستان نکویی
۱۰۲
گل بستان فروز خوبرویی
۱۰۳
غم دل شمع سان بگداخت ما را
۱۰۴
به صد محنت ز پا انداخت ما را
۱۰۵
غم هجر تو ما را سوخت چندان
۱۰۶
که با خاک سیه گشتیم یکسان
۱۰۷
ز ما خاکستر دور از تو مانده
۱۰۸
غمت ما را به خاکستر نشانده
۱۰۹
سمند عیش گردد گرد ما کم
۱۱۰
بلی توسن ز خاکستر کند رم
۱۱۱
شد از نقش سم اسب مصیبت
۱۱۲
تن خاکی سراسر داغ محنت
۱۱۳
چنان افتادهام زین داغ از پا
۱۱۴
که چون فرداست گردم نیست برجا
۱۱۵
خوش آن بادی که گرد خاکساری
۱۱۶
رساند تا حریم کوی یاری
۱۱۷
منم در گرد باد بینوایی
۱۱۸
به خاک افتاده در کوی جدایی
۱۱۹
تنی پر خار غم، اندوهگینی
۱۲۰
بسان خار بن صحرا نشینی
۱۲۱
فرورفته به کام محنت خویش
۱۲۲
گیاه آسا سری افکنده در پیش
۱۲۳
منم چون لاله در هامون نشسته
۱۲۴
به خاک افتاده و در خون نشسته
۱۲۵
تپیده آنقدر چون سیل بر خاک
۱۲۶
که در دل خاک را افکند صد چاک
۱۲۷
به بخت خود چو مجنون مانده در جنگ
۱۲۸
نشسته تا کمر چون کوه در سنگ
۱۲۹
نمیبینم در این صحرای اندوه
۱۳۰
همآوازی که پا برخاست چون کوه
۱۳۱
ولی او هم همآوازی چه داند
۱۳۲
جمادی رسم دمسازی چه داند
۱۳۳
منم مجنون دشت بینوایی
۱۳۴
فتاده در پس کوه جدایی
۱۳۵
فکنده سایه کوه غم به کارم
۱۳۶
سیه کردهست روز و روزگارم
۱۳۷
مرا مگذار با این کوه اندوه
۱۳۸
در آ خورشید مانند از پس کوه
۱۳۹
بیا ای شمع رویت مایه نور
۱۴۰
ببین بیمهری این شام دیجور
۱۴۱
مرا جز دود دل در بر کسی نیست
۱۴۲
چو شمع صبح تا مردن بسی نیست
۱۴۳
شبی دارم سیاه از ناامیدی
۱۴۴
بده از صبح وصلت رو سفیدی
۱۴۵
تو خود میدانی ای شمع دل افروز
۱۴۶
که از داغ تو بنشستم بدین روز
۱۴۷
بیا ای مرهم داغ دل من
۱۴۸
ببین داغ دل بیحاصل من
۱۴۹
ز غم صد داغ دارم بر دل از تو
۱۵۰
جز این چیزی ندارم حاصل از تو
۱۵۱
به جز اندوه یار دیگرم نیست
۱۵۲
به غیر از دست محنت بر سرم نیست
۱۵۳
منم کز غم فراقت کشته زارم
۱۵۴
به سر جز دیده خونباری ندارم
۱۵۵
بجز مژگان کسی پیش نظر نیست
۱۵۶
به گردم غیر خوناب جگر نیست
۱۵۷
خیالت در نظر شبها نشانم
۱۵۸
ز محرومی سرشک خون فشانم
۱۵۹
سر افسانه دوری گشایم
۱۶۰
زبان در حرف مهجوری گشایم
۱۶۱
که آیا چون ز کویش بار بستم
۱۶۲
به محنتخانهٔ دوری نشستم
۱۶۳
به فکرم هیچ بار افتاد یا نه
۱۶۴
ز حالم هیچش آمد یاد یا نه
۱۶۵
چو گفتندش حدیث رفتن من
۱۶۶
بیان کردند در خون خفتن من
۱۶۷
ازین یا رب چه در دل گشت او را ؟
۱۶۸
چه در خاطر گذشت آن تند خو را ؟
۱۶۹
که آیا این زمان با او نشیند ؟
۱۷۰
که با خود یاریش دمساز بیند
۱۷۱
چو می نوشد که نقلش آورد پیش ؟
۱۷۲
کرا بخشد ز یاران جرعهٔ خویش ؟
۱۷۳
چو بر مردم کشی دارد شرابش
۱۷۴
که باشد تشنهٔ تیغ چو آبش
۱۷۵
خوش آنروزی که بزمش جای من بود
۱۷۶
حریم وصل او مأوای من بود
۱۷۷
به غیر از من نبودش همزبانی
۱۷۸
نمیبودیم دور از هم زمانی
۱۷۹
زمانی بیسبب در خشم سازی
۱۸۰
دمی افکنده طرح دلنوازی
۱۸۱
حکایت از میان ما بدر نه
۱۸۲
ز خشم و صلح ما کس را خبر نه
۱۸۳
در آن ساعت که چشمش کردی انگیز
۱۸۴
که تیغ خشم سازد غمزهاش تیز
۱۸۵
تبسم در میان هر دم فتادی
۱۸۶
خبر تا بود ما را صلح دادی
۱۸۷
منم ترک زلال عیش جسته
۱۸۸
ز آب زندگانی دست شسته
۱۸۹
بیا ای با خیالت گفتگویم
۱۹۰
که آب رفته باز آید بجویم
۱۹۱
در این وادی که بیرویت زدم پای
۱۹۲
گرم بر سر نیایی وای و صد وای
۱۹۳
به مردن شمع عمرم گشته نزدیک
۱۹۴
بیا روزم چنین مگذار تاریک
۱۹۵
مکن کاری که از جور تو میرم
۱۹۶
به روز حشر دامان تو گیرم
۱۹۷
بیان کردم غم و درد نهانی
۱۹۸
دگر چیزی نمیگویم تو دانی
۱۹۹
به دستش نامهٔ جانان خود داد
۲۰۰
نه نامه، پارهای از جان خود داد
۲۰۱
خروشان دست هم را بوسه دادند
۲۰۲
دل پر درد رو بر ره نهادند
۲۰۳
چه خوش باشد که دمسازی کند بخت
۲۰۴
سوی ما نیز دمسازی کشد رخت
۲۰۵
بیار آنی که عمری بوده باشیم
۲۰۶
دمی دوری ز هم ننموده باشیم
۲۰۷
بیان سازد غم هجران مارا
۲۰۸
رساند نامهٔ حرمان ما را