وحشی · ناظر و منظور

رفتن شاهزاده منظور به شکار و باز را بر کبک انداختن و شام فراق ناظر را به صبح وصال مبدل ساختن

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
برد ره نکته ساز معنی اندیش
۲
چنین ره بر سر گم کردهٔ خویش
۳
که در نزدیک آن دلکش نشیمن
۴
بدان کوهی که ناظر داشت مسکن
۵
به قصد کبک منظور دل افروز
۶
گشود از بند پای باز یک روز
۷
ز ره شد از خرام کبک بازش
۸
ز پی شد کورد با خویش بازش
۹
نیامد باز و او می‌رفت از پی
۱۰
بیابان از پی او ساختی طی
۱۱
چنین تا کرد جا بر طرف کهسار
۱۲
ز تاب تشنگی افتاد از کار
۱۳
برای آب می‌گردید در کوه
۱۴
ره افتادش سوی آن غار اندوه
۱۵
مقامی دید در وی دام و دد جمع
۱۶
در او هر جانور از نیک و بد جمع
۱۷
میان جمعشان ژولیده مویی
۱۸
وجود لاغرش پیچیده مویی
۱۹
پریشان کرده بر سرموی سودا
۲۰
چو شمع مرده‌ای بنشسته از پا
۲۱
تنش در موی سر گردیده پنهان
۲۲
ز سوز دل به خاک تیره یکسان
۲۳
پر از خونش دو چشم ناغنوده
۲۴
چو اخگرها ز خاکستر نموده
۲۵
چو بوی غیردام و دد شنیدند
۲۶
ز جا جستند و از دورش رمیدند
۲۷
ز دام و دد چو دورش گشت خالی
۲۸
خروشان شد ز درد خسته حالی
۲۹
که از اندوه و هجران آه و سد آه
۳۰
مرا جان کاست، آه از هجر جانکاه
۳۱
منم با وحشیان گردیده همدم
۳۲
گرفته گوشه‌ای ز ابنای عالم
۳۳
مرا با چشم آهو زان خوش افتاد
۳۴
کز آن آهوی وحشی می‌دهد یاد
۳۵
بیا ای آهوی وحشی کجایی
۳۶
ببین حالم به دشت بینوایی
۳۷
بیا کز هجر روز خسته حالان
۳۸
سیه گردیده چون چشم غزالان
۳۹
تو در بتخانه چین با بتان یار
۴۰
به غار مصر من چون نقش دیوار
۴۱
به دشت چین تو با مشکین غزالان
۴۲
به کوه مصر من چون شیر نالان
۴۳
چه کم گردد که از چشم فسونساز
۴۴
کنی در ساحری افسونی آغاز
۴۵
که چون بر هم زنم چشم جهان بین
۴۶
ترا با خویش بینم عشرت آیین
۴۷
خوش آن روزی که در چین منزلم بود
۴۸
مراد دل ز جانان حاصلم بود
۴۹
به هر جایی که بودم یار من بود
۵۰
به هر غم مونس و غمخوار من بود
۵۱
گهی با هم به مکتبخانه بودیم
۵۲
دمی با هم به یک کاشانه بودیم
۵۳
فلک روزی که طرح این غم انداخت
۵۴
که نومیدم ز روز وصل او ساخت
۵۵
دگر خود را ندیدم شاد از آن روز
۵۶
چه روزی بود خرم یاد از آن روز
۵۷
مرا این داغ از آنها بیشتر سوخت
۵۸
که چون چرخ آتش محرومی افروخت
۵۹
گره دیدم به دل این آرزو را
۶۰
ندیدم بار دیگر روی او را
۶۱
وداع او مرا روزی نگردید
۶۲
ازو کارم به فیروزی نگردید
۶۳
مرا از خویش باید ناله کردن
۶۴
که خود کردم نه کس این جور با من
۶۵
اگر بی‌روی آن شمع شب افروز
۶۶
به مکتب می‌نمودم صبر یک روز
۶۷
معلم را نمی‌آزردم از خویش
۶۸
صبوری می‌نمودم پیشهٔ خویش
۶۹
ندیدی کس چنین ناشادم از هجر
۷۰
به این محنت نمی‌افتادم از هجر
۷۱
چو منظور این سخنها کرد ازو گوش
۷۲
خروشی بر کشید و گشت بیهوش
۷۳
از آن فریاد ناظر از زمین جست
۷۴
زد از روی تعجب دست بر دست
۷۵
که شوقم برد از جا این صدا چیست
۷۶
به گوشم این صدای آشنا چیست
۷۷
ازین آواز دل در اضطراب است
۷۸
رگ جان زین صدا در پیچ و تاب است
۷۹
دلم رقاص شد این بیغمی چیست
۸۰
به راه دیده اشک خرمی چیست
۸۱
به شادی می‌دود اشکم چه دیده‌ست
۸۲
نوید وصل پنداری شنیده‌ست
۸۳
قد من راست شد بارش که برداشت
۸۴
دلم خوش گشت آزارش که برداشت
۸۵
لبم با خنده همراز است چونست
۸۶
دلم با عشق دمساز است چونست
۸۷
برآمد بخت خواب آلوده از خواب
۸۸
سرشک شادیم زد خانه را آب
۸۹
نمی‌دانم که خواهد آمد از راه
۹۰
که رفت از دل به استقبال او آه
۹۱
چه بوی امروز همراه صبا بود
۹۲
که جانم تازه گشت و روحم آسود
۹۳
همان راحت از آن بو جان من یافت
۹۴
که یعقوب از نسیم پیرهن یافت
۹۵
صبا گفتی که بوی یارم آورد
۹۶
که جانی در تن بیمارم آورد
۹۷
ز ره ای باد مشک افشان رسیدی
۹۸
مگر از کشور جانان رسیدی
۹۹
ز مشک افشانیت این خسته جان یافت
۱۰۰
ز دشت چین چنین بویی توان یافت
۱۰۱
از این بو گر چه جانم یافت راحت
۱۰۲
ولیکن تازه شد جان را جراحت
۱۰۳
چو کرد از پیش رو موی جنون دور
۱۰۴
ستاده در برابر دید منظور
۱۰۵
ز شوق وصل آن خورشید پایه
۱۰۶
به خاک افتاد و بیخود شد چو سایه
۱۰۷
خوشا صحرای عشق و وادی او
۱۰۸
خوشا ایام وصل و شادی او
۱۰۹
خوشا تاریکی شام جدایی
۱۱۰
که بخشد صبح وصلش روشنایی
۱۱۱
کسی کاو را فزونتر درد هجران
۱۱۲
فزونتر شادیش در وصل جانان
۱۱۳
کنند از آب چون لب تشنگان تر
۱۱۴
کند ذوق آنکه باشد تشنه جانتر
۱۱۵
چنان هجری که وصل انجام باشد
۱۱۶
بود خوش گر چه خون آشام باشد
۱۱۷
کجا صاحب خرد آشفته حال است
۱۱۸
در آن هجران که امید وصال است
۱۱۹
مرا هجری‌ست ناپیدا کرانه
۱۲۰
که داغ اوست با من جاودانه
۱۲۱
چه غم بودی در این هجران جانکاه
۱۲۲
اگر بودی امید وصل را راه
۱۲۳
فغان زین تیره شام ناامیدی
۱۲۴
که در وی نیست امید سفیدی
۱۲۵
قیامت صبح این شام سیاه است
۱۲۶
شب ما را قیامت صبحگاه است
۱۲۷
خوشا ایام وصل مهرکیشان
۱۲۸
کجا رفتند ایشان ، یاد از ایشان
۱۲۹
همه رفتند و زیر خاک خفتند
۱۳۰
بسان گنج یک یک رو نهفتند
۱۳۱
به جامی سر به سر رفتند از هوش
۱۳۲
همه زین بزمشان بردند بر دوش
۱۳۳
چنانشان خواب مستی کرد بیتاب
۱۳۴
که تا صبح جزا ماندند در خواب
۱۳۵
اجل یا رب چه مرد افکن شرابی‌ست
۱۳۶
که در هر جانبی او را خرابی‌ست
۱۳۷
فغان کز خواری چرخ جفاکار
۱۳۸
همه رفتند یاران وفادار
۱۳۹
مگر ملک فنا جاییست دلکش
۱۴۰
که هرکس رفت کرد آنجا فروکش
۱۴۱
نیامد کس کز ایشان حال پرسیم
۱۴۲
ز دمسازان خود احوال پرسیم
۱۴۳
که در زیر زمین احوالشان چیست
۱۴۴
جدا از دوستداران حالشان چیست
۱۴۵
مرا حال برادر چیست آنجا
۱۴۶
رفیق و مونس او کیست آنجا
۱۴۷
برادر نی که نور دیده من
۱۴۸
مراد جان محنت دیدهٔ من
۱۴۹
مرادی خسرو ملک معانی
۱۵۰
سرافراز سریر نکته دانی
۱۵۱
سمند عزم تا زین خاکدان راند
۱۵۲
هزاران بکر معنی بی‌پدر ماند
۱۵۳
هزاران بکر فکرت دوش بر دوش
۱۵۴
نشسته در عزای او سیه پوش
۱۵۵
ز روشان گرد ماتم آشکاره
۱۵۶
در این ماتم دل هر یک دو پاره
۱۵۷
بیا وحشی بس است این نوحهٔ غم
۱۵۸
مگو در بزم شادی حرف ماتم
۱۵۹
که باشد هر کلامی را مقامی
۱۶۰
مقام خاص دارد هر کلامی
۱۶۱
به هوش خود چو آمد شاهزاده
۱۶۲
بدید از دور ناظر اوفتاده
۱۶۳
سرش را بر سر زانوی خود ماند
۱۶۴
به روی او خروشان روی خود ماند
۱۶۵
که ای بیمار غم حال دلت چیست
۱۶۶
به روز بیدلی در منزلت کیست
۱۶۷
ز تنهایی چو خواهی راز گویی
۱۶۸
بگو تا با که حالت بازگویی
۱۶۹
به شبها شمع بزم تیره‌ات چیست
۱۷۰
چو گویی حرف روی حرف درکیست
۱۷۱
به غیر از آه گرمت کیست دمساز
۱۷۲
بجز کوهت که می‌گردد هم آواز
۱۷۳
بگو جز دود آه بیقراری
۱۷۴
به روز بی‌کسی بر سر چه دار ی
۱۷۵
به غیر ازقطره اشک دمادم
۱۷۶
که می‌گردد به گردت در شب غم
۱۷۷
چو خود را افکنی از کوه دلتنگ
۱۷۸
ترا بر سر که می‌آید به جز سنگ
۱۷۹
چو باز آمد به حال خویش ناظر
۱۸۰
به پیش دیده جانان دید حاضر
۱۸۱
سر خود بر سر زانوی او دید
۱۸۲
رخ پر گرد خود بر روی او دید
۱۸۳
ز جای خویشتن برخاست خوشحال
۱۸۴
ز درد و رنج دوری فارغ البال
۱۸۵
خروشان شد که آیا کیستی تو
۱۸۶
ملک یا حور آیا چیستی تو
۱۸۷
منم این وان تویی اندر برابر
۱۸۸
نمی‌آید مرا این حال باور
۱۸۹
تویی این یا پری آیا کدام است
۱۹۰
بگو با من ترا آخر چه نام است
۱۹۱
به شادی دست یکدیگر گرفتند
۱۹۲
نوای خرمی از سر گرفتند
۱۹۳
روان گشتند شادان چنگ در چنگ
۱۹۴
نوای خوشدلی کردند آهنگ
۱۹۵
چه خوشتر زانکه بعد از مدتی چند
۱۹۶
دو یار همدم بگسسته پیوند
۱۹۷
نبوده آگهی از یکدگرشان
۱۹۸
نه از جاه و مقام هم خبرشان
۱۹۹
فلک ناگه کند افسونگری ساز
۲۰۰
رساند بی‌خبرشان پیش هم باز

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.