وحشی · فرهاد و شیرین

حکایت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
زلیخا را چو پیری ناتوان کرد
۲
گلش را دست فرسود خزان کرد
۳
ز چشمش روشنایی برد ایام
۴
نهادش پلکها بر هم چو بادام
۵
کمان بشکستش ابروی کماندار
۶
خدنگ انداز غمزه رفتش از کار
۷
لبش را خشک شد سرچشمهٔ نوش
۸
بکلی نوشخندش شد فراموش
۹
در آن پیری که سد غم حاصلش بود
۱۰
همان اندوه یوسف در دلش بود
۱۱
دلش با عشق یوسف داشت پیوند
۱۲
به یوسف بود از هر چیز خرسند
۱۳
سر مویی ز عشق او نمی‌کاست
۱۴
بجز یوسف نمی جست و نمی‌خواست
۱۵
کمال عشق در وی کارکر شد
۱۶
نهال آرزویش بارور شد
۱۷
بر او نو گشت ایام جوانی
۱۸
مهیا کرد دور زندگانی
۱۹
به مزد آن که داد بندگی داد
۲۰
دوباره عشق او را زندگی داد
۲۱
اگرمی‌بایدت عمر دوباره
۲۲
مکن پیوند عمر از عشق پاره
۲۳
ز هر جا حسن بیرون می‌نهد پای
۲۴
رخی از عشق هست آنجا زمین سای
۲۵
نیازی هست هر جا هست نازی
۲۶
نباشد ناز اگر نبود نیازی
۲۷
نگاهی باید از مجنون در آغاز
۲۸
که آید چشم لیلی بر سر ناز
۲۹
ایاز ار جلوه‌ای ندهد به بازار
۳۰
نیابد همچو محمودی خریدار
۳۱
میان حسن و عشق افتاد این شور
۳۲
ز ما غیر نگاهی ناید از دور
۳۳
نه عذرا آگهی دارد نه وامق
۳۴
که می‌گردند چوم معشوق و عاشق
۳۵
زلیخا خفته و یوسف نهفته
۳۶
نه نام و نی نشان هم شنفته
۳۷
ز بیرون آگهی نه وز درون سوی
۳۸
به هم ناز و نیاز اندر تک وپوی
۳۹
نیاز وناز را رایت به عیوق
۴۰
نه عاشق زان هنوز آگه نه معشوق
۴۱
ز راه نسبت هر روح با روح
۴۲
دری از آشنایی هست مفتوح
۴۳
از این در کان به روی هر دو باز است
۴۴
ره آمد شد ناز و نیاز است
۴۵
میان آن دو دل کاین در بود باز
۴۶
بود در راه دایم قاصد راز
۴۷
اگر عالم همه گردند همدست
۴۸
گمان این مبرکاین در توان بست
۴۹
بود هرجا دری از خشت و از گل
۵۰
برآوردن توان الا در دل
۵۱
تنی سهل است کردن از تنی دور
۵۲
دل از دل دور کردن نیست مقدور
۵۳
در آن قربی که باشد قرب جانی
۵۴
خلل چون افکند بعد مکانی
۵۵
تن از تن دور باشد هست مقدور
۵۶
بلا باشد که باشد جان ز جان دور
۵۷
غرض گر آشناییهای جانست
۵۸
چه غم گر سد بیابان در میانست
۵۹
که مجنون خواه در حی ، خواه در دشت
۶۰
به جولانگاه لیلی می‌کند گشت
۶۱
نهانی صحبت جانها به جانها
۶۲
عجب مهریست محکم بر دهانها
۶۳
خوش آن صحبت که آنجا بار تن نیست
۶۴
نگهبان را مجال دم زدن نیست
۶۵
تو دایم در میان راز می‌باش
۶۶
پس دیوار گو غماز می‌باش
۶۷
در آن صحبت که جان دردسر آرد
۶۸
که باشد دیگری تا دم برآرد
۶۹
به شهوت قرب تن با تن ضرور است
۷۰
میان عشق و شهوت راه دور است
۷۱
به شهوت قرب جسمانی‌ست ناچار
۷۲
ندارد عشق با این کارها کار
۷۳
ز بعد ظاهری خسرو زند جوش
۷۴
که خواهد دست با شیرین در آغوش
۷۵
چو پاک است از غرضها طبع فرهاد
۷۶
ز قرب و بعد کی می‌آیدش یاد
۷۷
ز شیرین نیست حاصل کام پرویز
۷۸
از آن پوید به بازار شکر تیز
۷۹
ندارد کوهکن کامی ، که ناکام
۸۰
به کوی دیگرش باید زدی گام
۸۱
به شغل سد هوس خسرو گرفتار
۸۲
به حکم حسن شیرین کی کند کار
۸۳
بباید جست بیکاری چو فرهاد
۸۴
که بتوانش پی کاری فرستاد
۸۵
نهد حسن از پی کار دلی پای
۸۶
که بتواند شد او را کارفرمای
۸۷
رود خوبی شیرین عشق گویان
۸۸
نشان خانهٔ فرهاد جویان
۸۹
بدان کش کار فرمایی بود کار
۹۰
سراغ کارکن امریست ناچار
۹۱
نیاید کارها بی کارکن راست
۹۲
اگر چه عمده سعی کارفرماست
۹۳
درین خرم اساس دیر بنیاد
۹۴
به چیزی خاطر هر کس بود شاد
۹۵
بود هر دل به ذوق خاص در بند
۹۶
ز مشغولی به شغل خاص خرسند
۹۷
برون از نسبت هر اشتراکی
۹۸
سرشته هر گلی از آب و خاکی
۹۹
از آن گل شاخ امیدی دمیده
۱۰۰
به نشو خاص ازان گل سر کشیده
۱۰۱
به نوعی گشته هر شاخی برومند
۱۰۲
یکی را زهر دربار و یکی قند
۱۰۳
مذاق هرکس از شاخی برد بهر
۱۰۴
یکی را قند قسمت شد یکی زهر
۱۰۵
ولی آنکس که با تلخی کند خوی
۱۰۶
نسازد یک جهان زهرش ترش روی
۱۰۷
کسی کز قند باشد چاشنی یاب
۱۰۸
ز اندک تلخیی گردد عنان تاب
۱۰۹
ترش رویش کند یک تلخ بادام
۱۱۰
شکر جوید کز آن شیرین کند کام
۱۱۱
چو خسرو را به زهر آلوده شد قند
۱۱۲
ز زهر چشم شیرین شکر خند
۱۱۳
نمودش تلخ آن زهر پر از نوش
۱۱۴
که دادش عشوهٔ ماه قصب پوش
۱۱۵
اگر چه بود شهد زهر مانند
۱۱۶
به جانش یک جهان تلخی پراکند
۱۱۷
چنان آزرده گشتش طبع نازک
۱۱۸
که عاجز گشت نازش در تدارک
۱۱۹
بشد با گریه‌های خنده آلود
۱۲۰
لبش پر زهر و زهرش شکر اندود
۱۲۱
دلش پر شکوه، جانش پرشکایت
۱۲۲
ولی خود دیر پروا در حکایت
۱۲۳
درون پرجوش و دل با سینه در جنگ
۱۲۴
سوی بازار شکر کرد آهنگ
۱۲۵
مزاج شاه نازک بود بسیار
۱۲۶
ندارد طبع نازک تاب آزار
۱۲۷
بود نازک دو طبع اندر زمانه
۱۲۸
که جویند از پی رنجش بهانه
۱۲۹
یکی طبع شهان و شهریاران
۱۳۰
یکی از گلرخان و گلعذاران
۱۳۱
ز طبع زود رنج پادشاهان
۱۳۲
مپرس از من ، بپرس از دادخواهان
۱۳۳
ز خوی دیر صلح فتنه سازان
۱۳۴
بپرس از من ، مپرس از بی نیازان
۱۳۵
کسی زین هر دو گر خود بهره‌مند است
۱۳۶
که داند خشم و ناز او که چند است

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.