وحشی · فرهاد و شیرین

در بیان گرفتاری فرهاد به کمند عشق شیرین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو دید آن نوش لب شوخ پریزاد
۲
که فرهاد است در آن صنعت استاد
۳
صلاح آن دید چشم شیر گیرش
۴
که با تیر نگه سازد اسیرش
۵
به مشکین طره سازد پای بستش
۶
دهد کاری که می‌شاید به دستش
۷
غرورش مصلحت را آنچنان دید
۸
که باید مایه دید و پایه بخشید
۹
نخستین شرط عشق است آزمودن
۱۰
نشاید هرکسی را در گشودن
۱۱
بسا کس کز هوس باشد نظر باز
۱۲
بسا کز عشق باشد خانه پرداز
۱۳
بباید آزمودش تا کدام است
۱۴
هوس یا عاشقی او را چه کام است
۱۵
به او گر نرد یاری می‌توان باخت
۱۶
نگه را گرم جولان می‌توان ساخت
۱۷
وگر دست هوس باشد درازش
۱۸
توان از سر به آسان کرد بازش
۱۹
خصوصا چون منی از بخت بدکار
۲۰
مدامم با هوسناکان فتد کار
۲۱
مرا نتوان هوس زد بعد از این راه
۲۲
که خسرو کرده زین نیرنگم آگاه
۲۳
وزان پس با هزاران دلستانی
۲۴
شد آن مه بر سر شیرین زبانی
۲۵
ز شرم پرده داران هوا خواه
۲۶
سخن در پرده راند آن ماه آگاه
۲۷
که آیین هنرور آنچنان است
۲۸
که او را دل موافق با زبان است
۲۹
مرا چشم از پی آن صنعت آراست
۳۰
که از زر چشم او بر کار فرماست
۳۱
چو مزدوران نظر نبود به سیمش
۳۲
نباشد دیه بر امید و بیمش
۳۳
نه رنجش از پی پا رنج باشد
۳۴
کند کاری که صاحب گنج باشد
۳۵
به لعلی قانع ار کانی نباشد
۳۶
به نانی فارغ ار خوانی نباشد
۳۷
نگردد مانعش یک گل ز گلزار
۳۸
نبندد دیدهٔ اندک ز بسیار
۳۹
بنایی کرد باید عشق مانند
۴۰
که نتوان دور گردونش ز جا کند
۴۱
به سان همت عشاق عالی
۴۲
چون عهد عشق بازان لایزالی
۴۳
ز پابرجایی و پر استواری
۴۴
چو عاشق گاه رنج و گاه خواری
۴۵
فضایش چون دل آزادگان پاک
۴۶
رواقش چون خیال اهل ادراک
۴۷
نه قصر و کاخ در کار است ما را
۴۸
که از این نوع بسیار است مارا
۴۹
غرض مشغولی و خاطر گشاییست
۵۰
از این بگذشته صنعت آزماییست
۵۱
اگر داری سر این کارفرما
۵۲
هر آن صنعت که داری کارفرما
۵۳
یکایک گفتنی‌ها را چو بشمرد
۵۴
ز لب جان داد و از گفتار دل برد
۵۵
ز شیرین نکته‌های دلفریبش
۵۶
ز جان آرام برد ، از دل شکیبش
۵۷
زمین بوسید فرهاد هنرمند
۵۸
سخن را با نیاز افکند پیوند
۵۹
که تا گل زینت گلزار باشد
۶۰
به پیش عارضت گل خوار باشد
۶۱
شکر را تا به شیرینی بود نام
۶۲
کند شیرینی از لعل لبت وام
۶۳
فلک را تا فروغ از اختران است
۶۴
زمین را تا طراز از دلبران است
۶۵
مباد ای اختر خوبی وبالت
۶۶
طراز دلبری بادا جمالت
۶۷
نشایم خدمتی را ور توانم
۶۸
کلاه فخر بر گردون رسانم
۶۹
نباشد قابلیت چون منی را
۷۰
قبول خاطر سیمین تنی را
۷۱
ولی چون التفات مقبلان است
۷۲
چه غم آنرا که از ناقابلان است
۷۳
ببینی پرتو خورشید رخشان
۷۴
کز او سنگی شود لعل بدخشان
۷۵
چو سعی ما و لطف کارفرماست
۷۶
به خوبی کارها چون زر شود راست
۷۷
مرا گفتی که از زر دیده بردار
۷۸
که کارت همچو زر گردد در این کار
۷۹
نیازم هست اما نی به گوهر
۸۰
امیدم هست نی بر سیم و بر زر
۸۱
به مسکینی سر گوهر ندارم
۸۲
ولی از گوهری دل برندارم
۸۳
چو لطف کارفرما هست یارم
۸۴
اگر کوهی بود از جا برآرم
۸۵
توان با شوق کوهی را زجا کند
۸۶
فسرده خار نتواند ز پا کند
۸۷
گل افسرده را آبی نباشد
۸۸
دل افسرده را تابی نباشد
۸۹
به خود این کار را مشکل توانم
۹۰
وگر بتوان ز شوق دل توانم
۹۱
در این کار ار دلم گیرد ثباتی
۹۲
نگیرد جز به اندک التفاتی
۹۳
کنیزان حرف شیرین چون شنیدند
۹۴
نیاز مرد صنعت پیشه دیدند
۹۵
تمامی همزبان گشتند یکبار
۹۶
به فرهاد آگهی دادند از کار
۹۷
که این بانوی ما بس ناصبور است
۹۸
مزاجش نازک و طبعش غیور است
۹۹
به رنجش چون دل او هیچ دل نیست
۱۰۰
سرشتش گویی از این آب و گل نیست
۱۰۱
به خونریزی عتابش بس دلیر است
۱۰۲
که هم پیمان شکن هم زود سیر است
۱۰۳
اساسی را به گردون گر برآرد
۱۰۴
به اندک رنجشی از پا در آرد
۱۰۵
ز بس نازک که طبع آن یگانه‌ست
۱۰۶
مدامش از پی رنجش بهانه‌ست
۱۰۷
ز بی‌پرواییش طبعی‌ست مغرور
۱۰۸
به عاشق سوزیش خویی‌ست مشهور
۱۰۹
چو خویش آتشین کین بر فروزد
۱۱۰
جهان را خرمن هستی بسوزد
۱۱۱
اگر آهن دلی پولاد پنجه
۱۱۲
نه از کار و نه از بیداد رنجه
۱۱۳
در این سودا قدم نه ، ورنه زنهار
۱۱۴
سر خود گیر و وقت خود نگه دار
۱۱۵
گرت از عاشقی پیرایه‌ای هست
۱۱۶
کرا زاین نغزتر سرمایه‌ای هست
۱۱۷
مراد خاطرش جوی و میندیش
۱۱۸
گرت مرهم فرستد ور زند نیش
۱۱۹
و گر مزدوری او را نیز کار است
۱۲۰
درم بسیار و گوهر بی‌شمار است
۱۲۱
چو میل خاطرت با غم نباشد
۱۲۲
ورا چندان که خواهی کم نباشد
۱۲۳
بزد آهی ز دل فرهاد مسکین
۱۲۴
که ای شکر لبان خیل شیرین
۱۲۵
مرا کاری که اول بار فرمود
۱۲۶
فریب چشم شیرین عاشقی بود
۱۲۷
چه مزدی بهتر از این دارم امید
۱۲۸
که شیرین بهر این کارم پسندید
۱۲۹
به من بخشید ای من خاک راهش
۱۳۰
هزاران سال مزد اول نگاهش
۱۳۱
اگر شکرانه را جان برفشانم
۱۳۲
همانا قدر این نعمت ندانم
۱۳۳
مگوییدم که از خویش بیندیش
۱۳۴
گرت مرهم فرستد ور زند نیش
۱۳۵
کجا زان طبع نازک باک دارم
۱۳۶
اگر از او زهر من تریاک دارم
۱۳۷
در این سودا چرا باشد زیانم
۱۳۸
که او نازک دل و من سخت جانم
۱۳۹
در این کار او سزد کاندیشه دارد
۱۴۰
مرا دربار سنگ ، او شیشه دارد
۱۴۱
هوسناک است آن کز رنجش یار
۱۴۲
بیندیشد که با هجران فتد کار
۱۴۳
هوس چون راه ناکامی نپوید
۱۴۴
به هر کاری مراد خویش جوید
۱۴۵
مرا کام دلی زان دلستان نیست
۱۴۶
چه کام دل دلی اندر میان نیست
۱۴۷
اگر رنجد و گر یاری نماید
۱۴۸
هم از خود کاهد و برخود فزاید
۱۴۹
ولی چون از میان برخاست عاشق
۱۵۰
همان خواهد که دلبر خواست عاشق
۱۵۱
به دل خواهش بود دل نیست با او
۱۵۲
وگر آسان و مشکل نیست با او
۱۵۳
ور از هجرش خمار از وصل مستی است
۱۵۴
نباشد عشقبازی خود پرستی‌ست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.