در صفت مرغزاری که شیرین در آنجا آسایش نموده و گفتگوی او با دایه در ستایش حسن خویش
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
همایون دشتی و خوش مرغزاری
۲
که شیرین را بود آنجا گذاری
۳
مبارک منزلی ، دلکش مکانی
۴
که شیرین در وی آساید زمانی
۵
فضایی خوشتر از فردوس باید
۶
که آنجا خاطر شیرین گشاید
۷
مهی کش در دل و جان است منزل
۸
ز آب و گل کجا بگشایدش دل
۹
گلی کش نالهٔ دلها خوش آید
۱۰
سرود کبک و دراجش نشاید
۱۱
بتی کش خو به دلهای فکار است
۱۲
کجا میلش به گشت لاله زار است
۱۳
کسی کش خسرو و فرهاد باید
۱۴
کجا از سرو و بیدش یاد آید
۱۵
نگار نازنین شیرین مهوش
۱۶
چو زلف خود پریشان و مشوش
۱۷
تمنای درونی شاد میداشت
۱۸
امید خاطری آزاد میداشت
۱۹
وزان غافل که تا گیتی به پا بود
۲۰
مکافات جفا کاری جفا بود
۲۱
دل آزاد و فرهاد آتشین دل
۲۲
روان شاد و خسرو پای در گل
۲۳
ولی چون لازم خوبی غرور است
۲۴
نکویی علت طبع غیور است
۲۵
به دل آن درد را همواره میکرد
۲۶
به یاران خوشدلی اظهار میکرد
۲۷
به ساغر چهره را میکرد گلگون
۲۸
لبش خندان چو ساغر دل پر از خون
۲۹
بسی ترتیب دادی محفل خوش
۳۰
ولی کو جان شاد و کو دل خوش
۳۱
به هر جا جشن کردی آن دلارام
۳۲
ولی یکجا دلش نگرفتی آرام
۳۳
چو میل دل شدی سوی شرابش
۳۴
به اشک آمیختی صهبای تابش
۳۵
مگر از ضعف دل پرهیز میکرد
۳۶
که صهبا را گلاب آمیز میکرد
۳۷
به یاد روی خسرو جام خوردی
۳۸
ولی فرهاد را هم نام بردی
۳۹
چنین صحرا به صحرا دشت در دشت
۴۰
فریب خویشتن میداد و میگشت
۴۱
ز هر جا میگذشت از بیقراری
۴۲
که با طبعم ندارد سازگاری
۴۳
همه از ناصبوری های دل بود
۴۴
بهانه تهمتش بر آب و گل بود
۴۵
به دشتی ناگهان افتاد راهش
۴۶
که از هر گونه گل بود و گیاهش
۴۷
از او در رشک گلزار ارم بود
۴۸
دو گل در وی به یک مانند کم بود
۴۹
هوایش معتدل خاکش روان بخش
۵۰
زلالش همچو خاک خضر جان بخش
۵۱
غزالان وی از سنبل چریده
۵۲
گوزنانش به سنبل آرمیده
۵۳
شقایق سوختی دایم سپندش
۵۴
که از چشم خسان ناید گزندش
۵۵
چنان آماده نشو و نما بو
۵۶
کز او هر برگ را چیدی بجا بود
۵۷
نبستی پرده گر دایم سحابش
۵۸
فسردی از نزاکت آفتابش
۵۹
ز بس روییده در وی سبزه با هم
۶۰
سحاب از برگ دادی ریشه را نم
۶۱
ز بس عطر اندر آن خاک و هوابود
۶۲
گرش صحرای چین گفتی خطا بود
۶۳
به روی سبزه کبکانش به بازی
۶۴
خرام آموز خوبان طرازی
۶۵
غزالانش به خوبان ختابی
۶۶
نموده راه و رسم دلربایی
۶۷
ز بس گل کاندرو هر سو شکفته
۶۸
زمینش سر به سر در گل نهفته
۶۹
کس ار باری از آن صحرا گذشتی
۷۰
خزان در خاطرش دیگر نگشتی
۷۱
سرشتهٔ نشأه می با هوایش
۷۲
نهفته باغ جنت در فضایش
۷۳
چو بگذشت اندر آن دشت آن یگانه
۷۴
نماندش بهر بگذشتن بهانه
۷۵
به پای چشمهای آن چشمهٔ نوش
۷۶
فرود آمد که تا جامی کند نوش
۷۷
به ساقی گفت آبی در قدح ریز
۷۸
که اندر سینه دارم آتشی تیز
۷۹
ز بیتابی ببین در پیچ و تابم
۸۰
فشان بر آتش دل از میآبم
۸۱
به مطرب گفت قانون طرب ساز
۸۲
به قانونی که بهتر برکش آواز
۸۳
رهی سرکن که غم از دل رهاند
۸۴
سر و کار دل از غم بگسلاند
۸۵
به فرمان صنم ساقی صلا گفت
۸۶
خمار آلودگان را مرحبا گفت
۸۷
می گلرنگ در جام طرب کرد
۸۸
به مستی هوشیاری را ادب کرد
۸۹
نی مطرب چنان آهنگ برداشت
۹۰
که گفتی دور از شیرین شکر داشت
۹۱
دماغ از آب می چون شست وشو کرد
۹۲
به دایه از غم دل گفت و گو کرد
۹۳
که کس چون من نیفتد در پی دل
۹۴
نبازد عمر در سودای باطل
۹۵
ز کف دل داده و غمخوار گشته
۹۶
پی دل هر طرف آواره گشته
۹۷
ز شهر و بوم خود محروم مانده
۹۸
به هر ویرانه همچون بوم مانده
۹۹
دلی دارم که با هرکس به جنگ است
۱۰۰
بر او پهنای هفت اقلیم تنگ است
۱۰۱
ستیزم گر به جانان رای آن کو
۱۰۲
گریزم گر ز دوران پای آن کو
۱۰۳
نه جانان را سر ناکامی من
۱۰۴
نه دوران در پی بدنامی من
۱۰۵
مرا از خویش باشد مشکل خویش
۱۰۶
که دارم هر چه دارم از دل خویش
۱۰۷
جوانی صرف کرده در غم دل
۱۰۸
شمرده زخم دل را مرهم دل
۱۰۹
به نیرنگ کسان از ره فتاده
۱۱۰
به بوی ره درون چه فتاده
۱۱۱
فریبی را طلب کاری شمرده
۱۱۲
فسونی را وفاداری شمرده
۱۱۳
هوس را درپذیرفته به یاری
۱۱۴
طمع را نام کرده دوستداری
۱۱۵
وفا پنداشته مکر و حیل را
۱۱۶
محبت خوانده افسون و دغل را
۱۱۷
عجبتر اینکه با پیمان شکستن
۱۱۸
به یار تازه عهد تازه بستن
۱۱۹
ز شیرین بر زبانش نام هم نیست
۱۲۰
سزای نامه و پیغام هم نیست
۱۲۱
کند خسرو گمان کز زغم شکر
۱۲۲
دل شیرین بود از غم پر آذر
۱۲۳
مرا خود اولا پروای آن نیست
۱۲۴
وگر باشد تو دانی جای آن نیست
۱۲۵
چو خورشید جمالم پرتو آرد
۱۲۶
به حربایی هزاران خسرو آرد
۱۲۷
چو گردد لعل شیرینم شکربار
۱۲۸
به سر دست شکر بینی مگس وار
۱۲۹
به دل رشکی نه از پرویز دارم
۱۳۰
نه از پیوند شکر نیز دارم
۱۳۱
اگر شکر به حکم من به کار است
۱۳۲
وگر خسرو ز عشق من فکار است
۱۳۳
ندیدم چونکه مرد این کمندش
۱۳۴
به گیسوی شکر کردم به بندش
۱۳۵
بلی شایسته شیر است زنجیر
۱۳۶
کمند و بند شد در خورد نخجیر
۱۳۷
چو خسرو عشق را آمد مسخر
۱۳۸
چه دامش طرهٔ شیرین چه شکر