در رفتن شیرین به کوه بیستون و گفتگوی او با فرهاد و بیان مقامات محبت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو آن مه بر فراز بیستون شد
۲
تو گفتی مه به چرخ بیستون شد
۳
تفرج را خرام آهسته میکرد
۴
سخن با کوهکن سربسته میکرد
۵
نخستین گفتش ای فرزانه استاد
۶
که کار افکندمت با سنگ و پولاد
۷
ندانم چونی از این رنج و تیمار
۸
گمانم این که فرسودی در این کار
۹
به سنگت هست چون پولاد پنجه
۱۰
و یا چون سنگی از پولاد رنجه
۱۱
من این پولاد روییها نمودم
۱۲
که با سنگت چو پولاد آزمودم
۱۳
چو میبینی ز فرهنگی که داری
۱۴
درین ره مومی از سنگی که داری
۱۵
جوابش داد آن پولاد بازو
۱۶
که ای مهر و مهت سنگ ترازو
۱۷
چودر دل آتشی دارم نهانی
۱۸
سزد گر سنگ و پولادم بخوانی
۱۹
اگر سنگ است از فولاد کاهد
۲۰
و گر پولاد سنگی نیز خواهد
۲۱
من آن سنگین تن پولاد جانم
۲۲
که از سنگی به سختی در نمانم
۲۳
اگر زین سنگ و پولاد آتشی زاد
۲۴
یقین میدان که عالم داد بر باد
۲۵
شکر لب گفت دشوار است بسیار
۲۶
که از یک تن برآید اینهمه کار
۲۷
با نیازی نیازت هست دانم
۲۸
به هر جا هست برخوان کش بخوانم
۲۹
که با درد سر کس سر ندارم
۳۰
زر ار باید دریغ از زر ندارم
۳۱
بگفت این پیشه انبازی نخواهد
۳۲
که این طایر هم آوازی نخواهد
۳۳
اگر سی مرغ اگر سیسد هزار است
۳۴
به یک سیمرغ در این قاف کار است
۳۵
درین کشور اگر چه هست دستور
۳۶
که گیرد کارفرما چند مزدور
۳۷
ولی در شهر ما این رسم برپاست
۳۸
که یک مزدور با یک کارفرماست
۳۹
دگر ره سیمبر افشاند گوهر
۴۰
که از زرکار مزدور است چون زر
۴۱
ترا بینم بدین گردن فرازی
۴۲
که از سیم و زر ما بی نیازی
۴۳
گرت سیمو زری در کار باشد
۴۴
از این در خیل ما بسیار باشد
۴۵
بگفت آن کس گزیر از زر ندارد
۴۶
که پنهان مخزن گوهر ندارد
۴۷
مرا گنجی نهان اندر نهاد است
۴۸
که با وی گنج باد آورد باد است
۴۹
محبت گنج و اشکم گوهر اوست
۵۰
سیه ماری چو زلفت بر سر اوست
۵۱
بدیدی گنج باد آورد پرویز
۵۲
ببین این گنج آب آورد من نیز
۵۳
به کف زان گنج باد آورد باد است
۵۴
مرا این گنج باد آور مراد است
۵۵
کسی کو گنج دارد باد پیماست
۵۶
ولی این گنج آب روی داناست
۵۷
بگفت این گنج را چون کردی انبوه
۵۸
بگفت از بس که خوردم تیشه چون کوه
۵۹
چو کوهم تیشهٔ غم بر دل آید
۶۰
که این گنج مرادم حاصل آید
۶۱
به کان کندن ز سنگ آرند گوهر
۶۲
به جان کندن مرا این شد میسر
۶۳
بگفت این گنج را حاصل ندانم
۶۴
بگفتا بی نیازی زین و آنم
۶۵
بگفت این بی نیازی را غرض گو
۶۶
بگفتا تا نیاز آرم به یک سو
۶۷
بگفتا چون به یک سو شد نیازت
۶۸
بگفتا گیرم آن زلف درازت
۶۹
بگفتا جز سیه روزی چه حاصل ؟
۷۰
بگفت این تیره روزی مقصد دل
۷۱
بگفتا باز مقصد در میان است ؟
۷۲
بگفتا زانکه مقصودم عیان است
۷۳
بگفتا چیست مقصودت ؟ بگو فاش
۷۴
بگفتا جان فدای روی زیباش
۷۵
بگفتا چیست جان ؟ گفتا نثارت
۷۶
بگفتا چیست تن گفتا غبارت
۷۷
به دل گفتا چه داری ؟ گفت یادت
۷۸
مرادت گفت چه ؟ گفتا مردات
۷۹
بگفتا بیخودی، گفتا ز رویت
۸۰
بگفت آشفته ای ، گفتا ز مویت
۸۱
بگفت از عاشقی باری غرض چیست
۸۲
بگفتا عشقبازان را غرض نیست
۸۳
بگفتا محرمت که ؟ گفت حرمان
۸۴
بگفتا همنشینت ؟ گفت هجران
۸۵
بگفتا جان در این ره بر سر آید
۸۶
بگفتا باله ار جان در خور آید
۸۷
ز پرکاری به هر سو میکشیدش
۸۸
به کار عاشقی مردانه دیدش
۸۹
به دل گفتا که این در عشق فردیست
۹۰
به کار عاشقی مردانه مردیست
۹۱
به دامان از هوس ننشسته گردش
۹۲
گواه عشق پاک اوست دردش
۹۳
چو میبینم هوس را نیست سوزی
۹۴
سر آرم با محبت چند روزی
۹۵
هوس چندی دلم را رهزن آمد
۹۶
همانا عشق پاکم دشمن آمد
۹۷
به ساقی گفت او را یک قدح ده
۹۸
به این غمدیده داروی فرح ده
۹۹
به ساغر کرد ساقی بادهٔ ناب
۱۰۰
فکند الفت میان آتش و آب
۱۰۱
گرفت و داد ساغر کوهکن را
۱۰۲
که درمان ساز غمهای کهن را
۱۰۳
بدو فرهاد گفت ای دلنوازم
۱۰۴
غمی کز تست چونش چاره سازم
۱۰۵
بگفت این می به هر دردی علاج است
۱۰۶
یکی خاصیتش با هر مزاج است
۱۰۷
ز درد ار خوشدلی می کان درد است
۱۰۸
وگر دلخستهای درمان درد است
۱۰۹
چو از نوشین لبش کرد این سخن گوش
۱۱۰
به روی یار شیرین شد قدح نوش
۱۱۱
چو نوشید از کفش جام پیاپی
۱۱۲
عنان خامشی برد از کفش می
۱۱۳
برآورد از دل پردرد فریاد
۱۱۴
بگفت آه از دل پردرد فرهاد
۱۱۵
که مسکین را عجب کاری فتادهست
۱۱۶
که کارش با چنین باری فتادهست
۱۱۷
نیازی خسروی در وی نگیرد
۱۱۸
کجا نازش نیاز من پذیرد
۱۱۹
کسی کز افسر شاهیش عار است
۱۲۰
به دلق بینوایانش چکار است
۱۲۱
از این درگه که شاهان ناامیدند
۱۲۲
گدایان کی به مقصودی رسیدند
۱۲۳
چه باشد مفلسی را زیب بازار
۱۲۴
که گردد تاج شاهی را خریدار
۱۲۵
به راهی کافکند پی بادپایی
۱۲۶
به منزل کی رسد بشکسته پایی
۱۲۷
در آن توفان که آسیب نهنگ است
۱۲۸
شکسته زورقی را کی درنگ است
۱۲۹
در آن آتش کزو یاقوت بگداخت
۱۳۰
چگونه پنبه را جا میتوان ساخت
۱۳۱
از آن صرصر که کوه از جا درآورد
۱۳۲
چه باشد تا خود احوال کفی کرد
۱۳۳
ز سیلابی که نخل اندازد از پای
۱۳۴
گیاهی کی تواند ماند برجای
۱۳۵
دلم شد صید آن ترک شکاری
۱۳۶
که شیران را همی بیند به خواری
۱۳۷
شدم در چنبر زلفی گرفتار
۱۳۸
که دارد از سر گردن کشان عار
۱۳۹
فکندم پنجه با آن سخت بازو
۱۴۰
که با او چرخ برناید به بازو
۱۴۱
جهاندم لاشه با چالاک رخشی
۱۴۲
که خواند رخش گردونش درخشی
۱۴۳
شدم با جادوی چشمی فسون ساز
۱۴۴
که سحرش بشکند بازار اعجاز
۱۴۵
دریغا زین تن فرسودهٔ من
۱۴۶
دریغا محنت بیهودهٔ من
۱۴۷
ز پای افتاد و بگرست آن چنان زار
۱۴۸
کزان کهسار شد سیلی نگون سار
۱۴۹
شراب کهنه و عشق جوانی
۱۵۰
در افکندش ز پای آنسان که دانی
۱۵۱
شکر لب گشت عطر افشان ز مویش
۱۵۲
ز چشم تر گلاب افشان به رویش
۱۵۳
بداد از لب میی اندوه سوزش
۱۵۴
که گویی جان به لب آمد هنوزش
۱۵۵
بلی ز آن می که در کامش فرو ریخت
۱۵۶
نمیرد، کآب خضرش در گلو ریخت
۱۵۷
وز آن پس شد به فکر چاره سازیش
۱۵۸
درآمد در مقام دلنوازیش
۱۵۹
به سد طنازی و شیرین زبانی
۱۶۰
ز لعل افشاند آب زندگانی
۱۶۱
که ای سودایی زنجیر مویم
۱۶۲
گذشته ز آرزوها آرزویم
۱۶۳
به ترکی غمزهام تیرافکن تو
۱۶۴
شده هندوی مستم رهزن تو
۱۶۵
مپندار اینچنین نامهربانم
۱۶۶
که رسم مهربانی را ندانم
۱۶۷
هنوز آن عقل و آن فرهنگ دارم
۱۶۸
که با عشق و هوس فرقی گذارم
۱۶۹
اگر زهرم ولی پازهر دارم
۱۷۰
به جایی لطف و جایی قهر دارم
۱۷۱
همه نیشم ولی با خود پسندان
۱۷۲
همه نوشم به کام دردمندان
۱۷۳
سمومم لیک خاشاک هوا را
۱۷۴
نسیمم لیک گلزار وفا را
۱۷۵
به مغروران غرورم راست بازار
۱۷۶
نیازم را به مهجوران سر و کار
۱۷۷
سرم با تاج شاهان سرکش افتاد
۱۷۸
ولی سوز گدایانم خوش افتاد
۱۷۹
به خود گر راه میدادم هوس را
۱۸۰
نبود از من شکایت هیچ کس را
۱۸۱
ولی هر جا هوس شد پای برجای
۱۸۲
کشد عشق گرامی از میان پای
۱۸۳
بر آزادگان تا دلپسندم
۱۸۴
گر آن را زه دهم این را ببندم
۱۸۵
ترا خسرو مبین کش تاب دادم
۱۸۶
به رنجور هوس جلاب دادم
۱۸۷
گلش را با شکر پیوند کردم
۱۸۸
وزان گلشکرش خرسند کردم
۱۸۹
چو هم آهو ترا شد صید و هم شیر
۱۹۰
بری آن را به باغ این را به زنجیر
۱۹۱
و گر بر هر دو نیز آسیب خواهی
۱۹۲
از آن جان پروری زین مغز کاهی
۱۹۳
مرا خود نیز هست آن هوشیاری
۱۹۴
که دانم جای کین و جای یاری
۱۹۵
به صیادی چو بازم شهره و فاش
۱۹۶
که بشناسم کبوتر را ز خفاش
۱۹۷
به گلزار وفا آن باغبانم
۱۹۸
که خار اندازم و گل برنشانم
۱۹۹
به دلجوییش طرحی تازه افکند
۲۰۰
سخن را با نیاز افکند پیوند
۲۰۱
به چشمم گفت آن خونخوار جادو
۲۰۲
که مست افتاده در محراب ابرو
۲۰۳
به وصلم یعنی ایام جوانی
۲۰۴
به لعلم یعنی آب زندگانی
۲۰۵
به آشوب جهان یعنی به بویم
۲۰۶
به تاراج خرد یعنی به مویم
۲۰۷
به این هندوی آتشخانه رو
۲۰۸
به خورشید نهان در شام گیسو
۲۰۹
به شاخ طوبی و این سرو نازم
۲۱۰
به عمر خضر و گیسوی درازم
۲۱۱
بدان نیرنگ کن را عشوه رانی
۲۱۲
به نیرنگ دگر کن را ندانی
۲۱۳
به رنگآمیزی کلک خیالم
۲۱۴
به شورانگیزی شوق وصالم
۲۱۵
به مهمان نوت یعنی غم من
۲۱۶
به شام هجر و زلف درهم من
۲۱۷
به بحر چرخ یعنی شبنم عشق
۲۱۸
به اصل هر خوشی یعنی غم عشق
۲۱۹
که تا سروم خرامآموز گشتهست
۲۲۰
جمالم تا جهان افروزگشتهست
۲۲۱
ندیدم راست کاری با فروغی
۲۲۲
سراسر بوده لافی یا دروغی
۲۲۳
نه با خسرو که باهر کس نشستم
۲۲۴
چو دیدم یک نظر زو دیده بستم
۲۲۵
همه در فکر خویش و کام خویشند
۲۲۶
همه در بند ننگ و نام خویشند
۲۲۷
اگر چه عشق را دامن بود پاک
۲۲۸
ز لوث تهمت مشتی هوسناک
۲۲۹
ولی در دفع تهمت ناشکیب است
۲۳۰
که گفت اسلام در دنیا غریب است
۲۳۱
به رمز این عشق را اسلام گفتهست
۲۳۲
غریبش گفته کز هرکس نهفتهست
۲۳۳
سفرها کرده در غربت به خواری
۲۳۴
به امید وفا و بوی یاری
۲۳۵
به آخر چون طلبکاری ندیدهست
۲۳۶
به خود جز خود خریداری ندیدهست
۲۳۷
فکنده خوی خود با بینصیبی
۲۳۸
نهاده بر جبین داغ غریبی
۲۳۹
غلط گفتم که آن کس بینصیب است
۲۴۰
کز این آب حیات او را شکیب است
۲۴۱
چو خور پرتو فکن باشد چه پرواش
۲۴۲
که او را دشمن آمد چشم خفاش
۲۴۳
چو گل را نکهت و خوبی تمام است
۲۴۴
چه نقصانش که مغزی را زکام است
۲۴۵
شکر شیرین نه اندر کام رنجور
۲۴۶
قمر روشن نه اندر دیدهٔ کور
۲۴۷
فرشته دیو را کی در خور آید
۲۴۸
که همچون خویشتن دیریش باید
۲۴۹
ز عشق ای عاقلان غافل چرایید
۲۵۰
چرا زینگونه غفلت میفزایید
۲۵۱
چرااو را به خود وا میگذارید
۲۵۲
چرا زینسان غریبش میشمارید
۲۵۳
بگیریدش که این طرار دهر است
۲۵۴
بگیریدش که این آشوب شهر است
۲۵۵
همه دل میبرد دین میرباید
۲۵۶
جهان را بی دل و دین مینماید
۲۵۷
نه منصبتان گذارد نه ز رو مال
۲۵۸
که او خود دشمن مال است و آمال
۲۵۹
عزیزیتان بدل سازد به خواری
۲۶۰
به خواریتان فزاید سوگواری
۲۶۱
چو او خود ساز و سامانی ندارد
۲۶۲
چو او خود کاخ و ایوانی ندارد
۲۶۳
ز سامانتان به مسکینی نشاند
۲۶۴
ز ایوانتان به خاک ره کشاند
۲۶۵
چو او خود یار و پیوندی ندارد
۲۶۶
چو او خود خویش و فرزندی ندارد
۲۶۷
برد پیوندتان از یار و پیوند
۲۶۸
کند چون خویشتان بیخویش و فرزند
۲۶۹
مرا باری دل از وی ناگزیر است
۲۷۰
سرم در چنبر عشقش اسیر است
۲۷۱
فدای این غریب آشنا خوی
۲۷۲
که هست اندر غریبی آشنا جوی
۲۷۳
غریب کشور بیگانگان است
۲۷۴
ولیکن در دلش منزل چو جان است
۲۷۵
به این دل الفتی دارد نهانی
۲۷۶
که از «حب الوطن» دارد نشانی
۲۷۷
دلم چون مسکن او شد از این است
۲۷۸
که گاهی شاد و گاه اندوهگین است
۲۷۹
زمانی نوش بخشد گاه نیشش
۲۸۰
تصرفها بود در ملک خویشش
۲۸۱
اگر آباد سازد ور خرابش
۲۸۲
کسی را نیست بحث از هیچ باش
۲۸۳
بیا ساقی به ساغر کن شرابم
۲۸۴
بکلی ساز بیخویش و خرابم
۲۸۵
مگر کاین بیخودی گیرد عنانم
۲۸۶
نماید ره به کوی بیخودانم