در توصیف دشتی که رشک گلزار بهشت بود و تفرج شیرین در آن دشت و رسیدن نامهٔ خسرو به او
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بهار دلکش و باغ معانی
۲
چنین پیدا کند راز نهانی
۳
که شیرین آن بهار گلشن راز
۴
بهاران شد به دشتی غصه پرداز
۵
بهشتی کوثر اندر چشمه سارش
۶
دم عیسی نهان در نوبهارش
۷
فضایش چون سرای میفروشان
۸
هوایش چون دماغ باده نوشان
۹
همه صحرا گرفته لاله و گل
۱۰
خروش ساری و دستان بلبل
۱۱
زبان سوسنش از گفت خاموش
۱۲
که آهنگ تذوراتش کند گوش
۱۳
به پای چشمه با گلهای شاداب
۱۴
فروغ آتش افزون گشته از آب
۱۵
ز سنگش لالههای آتشین رنگ
۱۶
برآورده برون چون آتش از سنگ
۱۷
در او رضوان به منت گشته مزدور
۱۸
ز خاکش برده عطر طره حور
۱۹
گلش یکسر به رنگ ارغوان بود
۲۰
ولیکن با نشاط زعفران بود
۲۱
ز خاکش سبزه چون خنجر دمیده
۲۲
به قصد جان غم خنجر کشیده
۲۳
ز بس در وی درخت سایه گستر
۲۴
نبودش جز سیاه سایه پرور
۲۵
نگون بید موله در سمن زار
۲۶
سمن را سجده میبردی شمن زار
۲۷
از آن ساغر که نرگس داده پیوست
۲۸
شقایق خورده و افتاده سرمست
۲۹
از آن لحنی که موزون کرده شمشاد
۳۰
شنیده سرو و گشته از غم آزاد
۳۱
نگون از کوه سیل از ابر آزار
۳۲
توگفتی کوهکن گرید به کهسار
۳۳
چمن از باد گشته عنبر آگین
۳۴
تو گفتی طره بگشادهست شیرین
۳۵
چمان در آن چمن شیرین مه رو
۳۶
چو شاخ طوبی اندر باغ مینو
۳۷
ز قامت سرو بن را جلوه آموز
۳۸
شقایق را ز عارض چهره افروز
۳۹
ز درویش ارغوان را آب رفته
۴۰
ز مویش سنبل اندر تاب رفته
۴۱
سر زلف آشنا با شانه کرده
۴۲
ز سنبل باد را بیگانه کرده
۴۳
دو نرگس را نمود از سرمه مشکین
۴۴
چمن کرد از دو آهو صفحهٔ چین
۴۵
تبسم را درون غنچه ره داد
۴۶
به دست غمزه تیری از نگه داد
۴۷
بهم بر زد کمند صید پرویر
۴۸
بلای زهر گشت آشوب پرهیز
۴۹
عدوی کوهکن را کرده سرمست
۵۰
هزاران دشنهاش بنهاد در دست
۵۱
بلای عقل را آموخت رفتار
۵۲
عدوی صبر را فرمود گفتار
۵۳
تفرج را سوی سرو و سمن شد
۵۴
گلستانی به تاراج چمن شد
۵۵
به پای سرو گه آرام بگرفت
۵۶
به زیر یاسمن گه جام بگرفت
۵۷
نگویی میل سرو و یاسمن داشت
۵۸
که سرو و یاسمی در پیرهن داشت
۵۹
خرام آموختی سرو و چمن را
۶۰
طراوت وام دادی یاسمن را
۶۱
ز چشم آموخت نرگس را فریبی
۶۲
ز طرز دلبری دادش نصیبی
۶۳
به سنبل شد ز گیسو داد گستر
۶۴
که گر دل میبری باری چنین بر
۶۵
به گلگشت از رخ خویش آتش افکن
۶۶
که آتش در دل بلبل چنین زن
۶۷
به جان سرو تالی داد سروش
۶۸
که داد آگاهی از جان تذورش
۶۹
چو لختی جان شیرین آرمیدش
۷۰
به سوی باده میل دل کشیدش
۷۱
یکی زان ماهرویان گشت ساقی
۷۲
به جامش کیمیای عمر باقی
۷۳
بپیمود آتش اندیشه سوزش
۷۴
فروزان کرد ماه شب فروزش
۷۵
به لب چون برد راح ارغوانی
۷۶
به کوثر داد آب زندگانی
۷۷
چو آتش گشت از میروی شیرین
۷۸
نمود از روی شیرین خوی شیرین
۷۹
چو سر خوش گشت از جام پیاپی
۸۰
بزد آهی وگفت ای بخت تا کی
۸۱
اسیر محنت ایام بودن
۸۲
به کام دشمنان نا کام بودن
۸۳
کجا شیرین کجا آن دشت و وادی
۸۴
کجا شیرین و کوی نامردای
۸۵
کجا شیرین و زهر غم چشیدن
۸۶
کجا شیرین و بار غم کشیدن
۸۷
کجا شیرین کجا این درد و این سوز
۸۸
کجا شیرین کجا این صبح و این روز
۸۹
نه از کس آتشم در خرمن افتاد
۹۰
که این آتش هم از من در من افتاد
۹۱
گرفتم دشمنی را دوست داری
۹۲
شمردم خود سری را حق گزاری
۹۳
محبت خواستم از خود پرستی
۹۴
نهادم نام هشیاری به مستی
۹۵
وفا کردم طلب از بیوفایی
۹۶
سزای من که جستم ناسزایی
۹۷
به تلخی روز شیرین میرود سر
۹۸
لب خسرو شکر خاید ز شکر
۹۹
گهی انصاف دادی کاین چه راه است
۱۰۰
به کس بستن گناه خود گناه است
۱۰۱
تو صیدی افکنی بر خاک چالاک
۱۰۲
نبندی از غرور او را به فتراک
۱۰۳
چو صیاد دگر گیرد ز راهش
۱۰۴
گنهکار از چه خوانی بیگناهش
۱۰۵
ترا در دست ز آب صاف جامی
۱۰۶
ننوشی تا بنوشد تشنه کامی
۱۰۷
اگر درهم شوی بس ناصواب است
۱۰۸
نه جرم تشنه و نه جرم آب است
۱۰۹
ترا پا در شود ناگه به کنجی
۱۱۰
ز استغنا به یک دانگش نسنجی
۱۱۱
چو از وی مفلسی کامی برآرد
۱۱۲
پیشمان گر شوی سودی ندارد
۱۱۳
چو در دست تو شمعی شب فروز است
۱۱۴
تو گویی چهرهام خورشید روز است
۱۱۵
از او گر بیکسی محفل فروزد
۱۱۶
اگر سوزد دلت آن به که سوزد
۱۱۷
وگر بهر فریب خاطر خویش
۱۱۸
نمودی معذرت را مرهم ریش
۱۱۹
که گر چه سینه از غم ریش کردم
۱۲۰
سپاس من که پاس خویش کردم
۱۲۱
نهان کردم ز دزد خانه کالا
۱۲۲
به گنج خویش بستم راه یغما
۱۲۳
به گلچینان در گلزار بستم
۱۲۴
هوسرا آرزو در دل شکستم
۱۲۵
ببستم چنگل شاهین ز دراج
۱۲۶
ندادم گنج گوهر را به تاراج
۱۲۷
نهفتم غنچهای از باد شبگیر
۱۲۸
گرفتم آهویی از پنجه شیر
۱۲۹
حذر از دشمن خون خواره کردم
۱۳۰
رطب را پاس از افیون خواره کردم
۱۳۱
چنین با خویشتن میگفت و میگشت
۱۳۲
که آمد برق خرمن سوزی از دشت
۱۳۳
سواری چون شرر ز آتش جهیده
۱۳۴
ز خسرو در بر شیرین رسیده
۱۳۵
به دستش نامهٔ سر بسته شاه
۱۳۶
جگر سوز و درون آشوب و جانکاه
۱۳۷
عباراتی به زهر آلوده پیکان
۱۳۸
بدل آتش برآتش گشته دامان
۱۳۹
اشاراتی همه چون خنجر تیز
۱۴۰
جگر سوراخ کن، خونابه انگیز
۱۴۱
چو شیرین حرف حرف نامه را دید
۱۴۲
به خویش از تاب دل چون نامه پیچید
۱۴۳
به یاران گفت جشن ای سوگواران
۱۴۴
که آمد نامه یاران به یاران
۱۴۵
کرا لب تشنه اینک آب حیوان
۱۴۶
کرا شب تیره اینک مهر تابان
۱۴۷
کرا برجست چشم این شادمانی
۱۴۸
کرا خارید کام این ارمغانی
۱۴۹
که گفتی شه ز شیرین کی کند یاد
۱۵۰
بگو این نامهٔ شه کوریت باد
۱۵۱
که فالی زد که این شادی برآمد
۱۵۲
که آهی زد که این اندر سر آمد
۱۵۳
کدامین طالع این امداد کردهست
۱۵۴
که شاه از مستمندان یاد کردهست
۱۵۵
پرستاری ز شه بیمار گشتهست
۱۵۶
که بخت بی کسان بیدار گشتهست
۱۵۷
شکر را آسمان خاری به پا کرد
۱۵۸
که خسرو صدقه بخشید فدا کرد
۱۵۹
ازین بی شبهه شه را مدعاییست
۱۶۰
ز مسکینان طلبکار دعاییست
۱۶۱
همیشه خوش ز دور آسمانی
۱۶۲
شکر از طالع و شاه از جوانی
۱۶۳
پس آنگه نامه شه را بینداخت
۱۶۴
ز نرگس یاسمن را ارغوان ساخت
۱۶۵
چو لختی ارغوان بر یاسمن کشت
۱۶۶
به تلخی پاسخ این نامه بنوشت