وحشی · فرهاد و شیرین

امتحان کردن شیرین فرهاد را در عشق

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
به گرمی گفتش ار کار دگر هست
۲
بجو تا وقت و فرصت این قدر هست
۳
که این شب چون به روز آید ز شیرین
۴
به هجران وصل بگراید ز شیرین
۵
پس از این شب بود روز جدایی
۶
که این بوده‌ست تقدیر خدایی
۷
چو فرهاد این شنید ، از دل به سد درد
۸
برآورد آهی و از جان فغان کرد
۹
که ای وصلت دوای درد هجران
۱۰
چه سازم در فراقت با دل و جان
۱۱
تو گر رخ پوشی از من جان نخواهم
۱۲
اگر دردم کشد درمان نخواهم
۱۳
به هجران گر بر این سر کوه مانم
۱۴
به زیر کوه سد اندوه مانم
۱۵
نخواهم زندگانی در فراقت
۱۶
که شادم ز اجتماع و احتراقت
۱۷
بگفت از اجتماع و احتراقم
۱۸
اگر شادی میندیش از فراقم
۱۹
که در قربت مه ار مهرش بسوزد
۲۰
ز مهرش بار دیگر برفروزد
۲۱
هلالش را چو خواند در مقابل
۲۲
کند بدر و برد اندوهش از دل
۲۳
اگر خسرو نبندد پایم از راه
۲۴
به هر مه بردمم زین کوه چون ماه
۲۵
شبان تیره‌ات را نور بخشم
۲۶
گه از نزدیک و گه از دور بخشم
۲۷
و گر چون شکرم در کام گیرد
۲۸
ز لعل شکرینم جام گیرد
۲۹
دگر نگذاردم از کف زمانی
۳۰
که آساید ز وصلم خسته جانی
۳۱
اگر با خسروم افتد چنین کار
۳۲
به هجرانم بباید ساخت ناچار
۳۳
ز وصلم گر به ظاهر دور مانی
۳۴
به سد محنت ز من مهجور مانی
۳۵
به تمثال و به یادم آشنا شو
۳۶
ز اندوه جداییها جدا شو
۳۷
میسر بی منت گر هست خوابی
۳۸
به خواب آیم ترا چون آفتابی
۳۹
غرض هر کامت از من هست مقصود
۴۰
بخواه اکنون که آمد گاه بدرود
۴۱
بگفتا کام خسرو کام من نیست
۴۲
به شهد شهوت آلوده دهن نیست
۴۳
رضای تو مرا مقصود جان است
۴۴
نه کام دل نه دل اندر میان است
۴۵
تراگر راندن شهوت مراد است
۴۶
مرا نی در کمر آب و نه باد است
۴۷
وگر این نیست قصد و امتحان است
۴۸
مرا آن تیر جسته از کمان است
۴۹
به چین افکندم آنرا همچو نافه
۵۰
چو آهوی ختایی بی گزافه
۵۱
و گر زان صورتی بر جای مانده‌ست
۵۲
به راه عاشقی بی پای مانده‌ست
۵۳
بنتواند ز جا برخاست کامی
۵۴
ندارد جز قعود بی‌قیامی
۵۵
چو خسرو گر کسی آلفته گردد
۵۶
بود کین در به سعیش سفته گردد
۵۷
ز حرف کوهکن شیرین برآشفت
۵۸
بخندید و در آن آشفتگی گفت
۵۹
چوخسرو بایدت آلفته گشتن
۶۰
که می‌باید درم را سفته گشتن
۶۱
تو کوه بیستون از پا درآری
۶۲
چرا افزار در سفتن نداری
۶۳
وگر داری و از کار اوفتاده‌ست
۶۴
چو خوانیمش به خدمت ایستاده‌ست
۶۵
رضای من اگر جویی زجا خیز
۶۶
به خدمت کوش و از شنعت مپرهیز
۶۷
که بی مردی زنی را خرمی نیست
۶۸
که بی روح القدس این مریمی نیست
۶۹
بسنب این گوهر ناسفته ام را
۷۰
بکن بیدار عیش خفته ام را
۷۱
که از آمیزش خسرو به شکر
۷۲
نهادم پیشت این ناسفته گوهر
۷۳
فکندم گنج باد آورد از دست
۷۴
که جانم با غم عشق تو پیوست
۷۵
ز عشقت بی نیاز از ملک و مالم
۷۶
در این برج شرف نبود وبالم
۷۷
نخوانده خطبه‌ام خسرو به محضر
۷۸
نکرده بیع این ناسفته گوهر
۷۹
متاع خویش را دیگر به خسرو
۸۰
بنفروشم که دارد دلبری نو
۸۱
بیا آسان کن از خود مشکلم را
۸۲
به برگیر و بده کام دلم را
۸۳
که مه را مشتری در کار باشد
۸۴
نه هر انجم که در رفتار باشد
۸۵
چو فرهاد این سخنها کرد از او گوش
۸۶
به کامش شد شرنگ از غیرت آن نوش
۸۷
بگفت ای عشق تو منظور جانم
۸۸
کرم فرما به این خدمت مخوانم
۸۹
از این خدمت مرا معذور می‌دار
۹۰
که در سفتن بسی کاریست دشوار
۹۱
به هجران تا رضای تست سازم
۹۲
به وصلم گر نوازی سرفرازم
۹۳
مرا در عشق تو از خود خبر نیست
۹۴
به غیر از عاشقی کار دگر نیست
۹۵
بر این سر کوهم ار گویی بمانم
۹۶
وگر خواهی به پایت جان فشانم
۹۷
چو شیرین این سخنها کرد از او گوش
۹۸
به کامش باز کرد آن چشمهٔ نوش
۹۹
دهانش را ز نقل بوسه پر کرد
۱۰۰
ز مژگان هم کنارش پر ز در کرد
۱۰۱
در آغوشش دمی بگرفت چون جان
۱۰۲
به کامش لب نهاد و گفت خندان
۱۰۳
که الحق چون تو اندر عشق فردی
۱۰۴
ندیده تا جهان دیده‌ست مردی
۱۰۵
نشاندم بر سر خوان وصالت
۱۰۶
نپوشیدم ز چشم جان جمالت
۱۰۷
ترا چندان که باید آزمودم
۱۰۸
به رویت باب احسانها گشودم
۱۰۹
زرت آمد برون پاک از خلاصم
۱۱۰
چه غم دیگر ز طعن عام و خاصم
۱۱۱
بمان چندی بر این سرکوه چون برف
۱۱۲
گدازان کن به یادم عمر را صرف
۱۱۳
که آخر زین گدازش جام لاله
۱۱۴
دمد زین خاک چون پر می پیاله
۱۱۵
به پایان نخل عشق آرد از آن بار
۱۱۶
کند آسان هزاران کار دشوار
۱۱۷
میان گفتگو شد صبح را چاک
۱۱۸
گریبان و عیان شد عرصهٔ خاک
۱۱۹
ز زیر زاغ شب چون بیضه خورشید
۱۲۰
عیان شد چون به محفل جام جمشید
۱۲۱
پرستاران شیرین هم ز بستر
۱۲۲
برآوردند سر چون خفت اختر
۱۲۳
پی پوشیدن آن راز شیرین
۱۲۴
ز جا برخاست همچون باغ نسرین
۱۲۵
چو خور بر کوههٔ گلگون برآمد
۱۲۶
چو سیل از کوه در هامون برآمد
۱۲۷
وداع کوهکن کرد و عنان داد
۱۲۸
به گلگون و روانش ساخت چون باد
۱۲۹
پرستارانش هم از پی براندند
۱۳۰
به هجرش کوهکن را برنشاندند
۱۳۱
از آن هامون چو بیرون رفت شیرین
۱۳۲
نماند آنجا به جز فرهاد مسکین
۱۳۳
به سنگ و تیشه باز افتاد کارش
۱۳۴
به تکمیل مثال روی یارش
۱۳۵
ندانم در فراق یار چون کرد
۱۳۶
ز تیشه بیستون را بی‌ستون کرد
۱۳۷
پس از چندی که شیرین را به خسرو
۱۳۸
گذار افتاد و جست آن شادی نو
۱۳۹
حدیث کوهکن گفتند با هم
۱۴۰
در این مدعا سفتند با هم
۱۴۱
میان گفتگو خسرو ز شیرین
۱۴۲
شنید از محنت فرهاد مسکین
۱۴۳
به عشق کوهکن دیدش گرفتار
۱۴۴
پی آزادیش دل ساخت بیدار
۱۴۵
به دفع کوهکن اندیشه ها کرد
۱۴۶
بسی تیر خطا از کف رها کرد
۱۴۷
در آخر از حدیث مرگ شیرین
۱۴۸
به جان کوهکن افکند زوبین
۱۴۹
نبودش چون ز عشق او فروغی
۱۵۰
به جانش زد خدنگی از دروغی
۱۵۱
به تیشه دست خود سر کوفت فرهاد
۱۵۲
شد از کوه دو سد اندوه آزاد
۱۵۳
درخت عشق را جزغم ثمر نیست
۱۵۴
بر و برگش جز از خون جگر نیست
۱۵۵
نه تنها کوهکن جان داد ناشاد
۱۵۶
که خسرو هم نشد زین غصه آزاد
۱۵۷
یکی از تیشه تاج غم به سرداشت
۱۵۸
یکی پهلو دریده از پسر داشت
۱۵۹
خمش کن صابر ازین گفت پرپیچ
۱۶۰
که دنیا نیست غیر از هیچ در هیچ
۱۶۱
زبان زین گفتگو بربند یکچند
۱۶۲
که توتی از زبان مانده‌ست در بند
۱۶۳
وصال و وحشی این افسانه خواندند
۱۶۴
به پایان نامده دامان فشاندند
۱۶۵
تو هم رمزی از این افسانه گفتی
۱۶۶
که اندر خواب دیدی یا شنفتی
۱۶۷
جهان گویی همه خواب و خیال است
۱۶۸
خیال وخواب اگر نبود چه حال است
۱۶۹
دلم از معنی این قال خون است
۱۷۰
که در آخر ندانم حال چون است
۱۷۱
بود خواب و خیال این خواری ما
۱۷۲
پس از مردن بود بیداری ما

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.