فردوسی · شاهنامه

بخش ۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پرستنده برخاست از پیش اوی
۲
بدان چاره بی‌چاره بنهاد روی
۳
به دیبای رومی بیاراستند
۴
سر زلف برگل بپیراستند
۵
برفتند هر پنج تا رودبار
۶
ز هر بوی و رنگی چو خرم بهار
۷
مه فرودین وسر سال بود
۸
لب رود لشکرگه زال بود
۹
همی گل چدند از لب رودبار
۱۰
رخان چون گلستان و گل در کنار
۱۱
نگه کرد دستان ز تخت بلند
۱۲
بپرسید کاین گل پرستان کیند
۱۳
چنین گفت گوینده با پهلوان
۱۴
که از کاخ مهراب روشن روان
۱۵
پرستندگان را سوی گلستان
۱۶
فرستد همی ماه کابلستان
۱۷
به نزد پری چهرگان رفت زال
۱۸
کمان خواست از ترک و بفراخت یال
۱۹
پیاده همی رفت جویان شکار
۲۰
خشیشار دید اندر آن رودبار
۲۱
کمان ترک گلرخ به زه بر نهاد
۲۲
به دست جهان پهلوان در نهاد
۲۳
نگه کرد تا مرغ برخاست ز آب
۲۴
یکی تیره بنداخت اندر شتاب
۲۵
ز پروازش آورد گردان فرود
۲۶
چکان خون و وشی شده آب رود
۲۷
بترک آنگهی گفت زان سو گذر
۲۸
بیاور تو آن مرغ افگنده پر
۲۹
به کشتی گذر کرد ترک سترگ
۳۰
خرامید نزد پرستنده ترک
۳۱
پرستنده پرسید کای پهلوان
۳۲
سخن گوی و بگشای شیرین زبان
۳۳
که این شیر بازو گو پیلتن
۳۴
چه مردست و شاه کدام انجمن
۳۵
که بگشاد زین گونه تیر از کمان
۳۶
چه سنجد به پیش اندرش بدگمان
۳۷
ندیدیم زیبنده تر زین سوار
۳۸
به تیر و کمان بر چنین کامگار
۳۹
پری روی دندان به لب برنهاد
۴۰
مکن گفت ازین گونه از شاه یاد
۴۱
شه نیمروزست فرزند سام
۴۲
که دستانش خوانند شاهان به نام
۴۳
بگردد جهان گر بگردد سوار
۴۴
ازین سان نبیند یکی نامدار
۴۵
پرستنده با کودک ماه روی
۴۶
بخندید و گفتش که چندین مگوی
۴۷
که ماهیست مهراب را در سرای
۴۸
به یک سر ز شاه تو برتر بپای
۴۹
به بالای ساج است و همرنگ عاج
۵۰
یکی ایزدی بر سر از مشک تاج
۵۱
دو نرگس دژم و دو ابرو به خم
۵۲
ستون دو ابرو چو سیمین قلم
۵۳
دهانش به تنگی دل مستمند
۵۴
سر زلف چون حلقهٔ پای‌بند
۵۵
دو جادوش پر خواب و پرآب روی
۵۶
پر از لاله رخسار و پر مشک موی
۵۷
نفس را مگر بر لبش راه نیست
۵۸
چنو در جهان نیز یک ماه نیست
۵۹
پرستندگان هر یکی آشکار
۶۰
همی کرد وصف رخ آن نگار
۶۱
بدین چاره تا آن لب لعل فام
۶۲
کند آشنا با لب پور سام
۶۳
چنین گفت با بندگان خوب چهر
۶۴
که با ماه خوبست رخشنده مهر
۶۵
ولیکن به گفتن مگر روی نیست
۶۶
بود کاب را ره بدین جوی نیست
۶۷
دلاور که پرهیز جوید ز جفت
۶۸
بماند بسانی اندر نهفت
۶۹
بدان تاش دختر نباشد ز بن
۷۰
نباید شنیدنش ننگ سخن
۷۱
چنین گفت مر جفت را باز نر
۷۲
چو بر خایه بنشست و گسترد پر
۷۳
کزین خایه گر مایه بیرون کنم
۷۴
ز پشت پدر خایه بیرون کنم
۷۵
ازیشان چو برگشت خندان غلام
۷۶
بپرسید از و نامور پور سام
۷۷
که با تو چه گفت آن که خندان شدی
۷۸
گشاده لب و سیم دندان شدی
۷۹
بگفت آنچه بشنید با پهلوان
۸۰
ز شادی دل پهلوان شد جوان
۸۱
چنین گفت با ریدک ماه روی
۸۲
که رو مر پرستندگان را بگوی
۸۳
که از گلستان یک زمان مگذرید
۸۴
مگر با گل از باغ گوهر برید
۸۵
درم خواست و دینار و گوهر ز گنج
۸۶
گرانمایه دیبای زربفت پنج
۸۷
بفرمود کاین نزد ایشان برید
۸۸
کسی را مگوئید و پنهان برید
۸۹
نباید شدن شان سوی کاخ باز
۹۰
بدان تا پیامی فرستم براز
۹۱
برفتند زی ماه رخسار پنج
۹۲
ابا گرم گفتار و دینار و گنج
۹۳
بدیشان سپردند زر و گهر
۹۴
پیام جهان پهلوان زال زر
۹۵
پرستنده با ماه دیدار گفت
۹۶
که هرگز نماند سخن در نهفت
۹۷
مگر آنکه باشد میان دو تن
۹۸
سه تن نانهانست و چار انجمن
۹۹
بگوی ای خردمند پاکیزه رای
۱۰۰
سخن گر به رازست با ما سرای
۱۰۱
پرستنده گفتند یک با دگر
۱۰۲
که آمد به دام اندرون شیر نر
۱۰۳
کنون کار رودابه و کام زال
۱۰۴
به جای آمد و این بود نیک فال
۱۰۵
بیامد سیه چشم گنجور شاه
۱۰۶
که بود اندر آن کار دستور شاه
۱۰۷
سخن هر چه بشنید از آن دلنواز
۱۰۸
همی گفت پیش سپهبد به راز
۱۰۹
سپهبد خرامید تا گلستان
۱۱۰
بر امید خورشید کابلستان
۱۱۱
پری روی گلرخ بتان طراز
۱۱۲
برفتند و بردند پیشش نماز
۱۱۳
سپهبد بپرسید ازیشان سخن
۱۱۴
ز بالا و دیدار آن سرو بن
۱۱۵
ز گفتار و دیدار و رای و خرد
۱۱۶
بدان تا به خوی وی اندر خورد
۱۱۷
بگویید با من یکایک سخن
۱۱۸
به کژی نگر نفگنید ایچ بن
۱۱۹
اگر راستی‌تان بود گفت‌وگوی
۱۲۰
به نزدیک من تان بود آبروی
۱۲۱
وگر هیچ کژی گمانی برم
۱۲۲
به زیر پی پیلتان بسپرم
۱۲۳
رخ لاله رخ گشت چون سندروس
۱۲۴
به پیش سپهبد زمین داد بوس
۱۲۵
چنین گفت کز مادر اندر جهان
۱۲۶
نزاید کس اندر میان مهان
۱۲۷
به دیدار سام و به بالای او
۱۲۸
به پاکی دل و دانش و رای او
۱۲۹
دگر چون تو ای پهلوان دلیر
۱۳۰
بدین برز بالا و بازوی شیر
۱۳۱
همی می‌چکد گویی از روی تو
۱۳۲
عبیرست گویی مگر بوی تو
۱۳۳
سه دیگر چو رودابهٔ ماه روی
۱۳۴
یکی سرو سیمست با رنگ و بوی
۱۳۵
ز سر تا به پایش گلست وسمن
۱۳۶
به سرو سهی بر سهیل یمن
۱۳۷
از آن گنبد سیم سر بر زمین
۱۳۸
فرو هشته بر گل کمند از کمین
۱۳۹
به مشک و به عنبر سرش بافته
۱۴۰
به یاقوت و زمرد تنش تافته
۱۴۱
سر زلف و جعدش چو مشکین زره
۱۴۲
فگندست گویی گره بر گره
۱۴۳
ده انگشت برسان سیمین قلم
۱۴۴
برو کرده از غالیه صدرقم
۱۴۵
بت آرای چون او نبیند بچین
۱۴۶
برو ماه و پروین کنند آفرین
۱۴۷
سپهبد پرستنده را گفت گرم
۱۴۸
سخنهای شیرین به آوای نرم
۱۴۹
که اکنون چه چارست با من بگوی
۱۵۰
یکی راه جستن به نزدیک اوی
۱۵۱
که ما را دل و جان پر از مهر اوست
۱۵۲
همه آرزو دیدن چهر اوست
۱۵۳
پرستنده گفتا چو فرمان دهی
۱۵۴
گذاریم تا کاخ سرو سهی
۱۵۵
ز فرخنده رای جهان پهلوان
۱۵۶
ز گفتار و دیدار روشن روان
۱۵۷
فریبیم و گوییم هر گونه‌ای
۱۵۸
میان اندرون نیست واژونه‌ای
۱۵۹
سرمشک بویش به دام آوریم
۱۶۰
لبش زی لب پور سام آوریم
۱۶۱
خرامد مگر پهلوان با کمند
۱۶۲
به نزدیک دیوار کاخ بلند
۱۶۳
کند حلقه در گردن کنگره
۱۶۴
شود شیر شاد از شکار بره
۱۶۵
برفتند خوبان و برگشت زال
۱۶۶
دلش گشت با کام و شادی همال

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.