فردوسی · شاهنامه

بخش ۱۰

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو خورشید تابان برآمد ز کوه
۲
برفتند گردان همه همگروه
۳
بدیدند مر پهلوان را پگاه
۴
وزان جایگه برگرفتند راه
۵
سپهبد فرستاد خواننده را
۶
که خواند بزرگان داننده را
۷
چو دستور فرزانه با موبدان
۸
سرافراز گردان و فرخ ردان
۹
به شادی بر پهلوان آمدند
۱۰
خردمند و روشن روان آمدند
۱۱
زبان تیز بگشاد دستان سام
۱۲
لبی پر ز خنده دلی شادکام
۱۳
نخست آفرین جهاندار کرد
۱۴
دل موبد از خواب بیدار کرد
۱۵
چنین گفت کز داور راد و پاک
۱۶
دل ما پر امید و ترس است و باک
۱۷
به بخشایش امید و ترس از گناه
۱۸
به فرمانها ژرف کردن نگاه
۱۹
ستودن مراو را چنان چون توان
۲۰
شب و روز بودن به پیشش نوان
۲۱
خداوند گردنده خورشید و ماه
۲۲
روان را به نیکی نماینده راه
۲۳
بدویست گیهان خرم به پای
۲۴
همو داد و داور به هر دو سرای
۲۵
بهار آرد و تیرماه و خزان
۲۶
برآرد پر از میوه دار رزان
۲۷
جوان داردش گاه با رنگ و بوی
۲۸
گهش پیر بینی دژم کرده روی
۲۹
ز فرمان و رایش کسی نگذرد
۳۰
پی مور بی او زمین نسپرد
۳۱
بدانگه که لوح آفرید و قلم
۳۲
بزد بر همه بودنیها رقم
۳۳
جهان را فزایش ز جفت آفرید
۳۴
که از یک فزونی نیاید پدید
۳۵
ز چرخ بلند اندر آمد سخن
۳۶
سراسر همین است گیتی ز بن
۳۷
زمانه به مردم شد آراسته
۳۸
وزو ارج گیرد همی خواسته
۳۹
اگر نیستی جفت اندر جهان
۴۰
بماندی توانای اندر نهان
۴۱
و دیگر که مایه ز دین خدای
۴۲
ندیدم که ماندی جوان را بجای
۴۳
بویژه که باشد ز تخم بزرگ
۴۴
چو بی‌جفت باشد بماند سترگ
۴۵
چه نیکوتر از پهلوان جوان
۴۶
که گردد به فرزند روشن روان
۴۷
چو هنگام رفتن فراز آیدش
۴۸
به فرزند نو روز بازآیدش
۴۹
به گیتی بماند ز فرزند نام
۵۰
که این پور زالست و آن پور سام
۵۱
بدو گردد آراسته تاج و تخت
۵۲
ازان رفته نام و بدین مانده بخت
۵۳
کنون این همه داستان منست
۵۴
گل و نرگس بوستان منست
۵۵
که از من رمیدست صبر و خرد
۵۶
بگویید کاین را چه اندر خورد
۵۷
نگفتم من این تا نگشتم غمی
۵۸
به مغز و خرد در نیامد کمی
۵۹
همه کاخ مهراب مهر منست
۶۰
زمینش چو گردان سپهر منست
۶۱
دلم گشت با دخت سیندخت رام
۶۲
چه گوینده باشد بدین رام سام
۶۳
شود رام گویی منوچهر شاه
۶۴
جوانی گمانی برد یا گناه
۶۵
چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جوی
۶۶
سوی دین و آیین نهادست روی
۶۷
بدین در خردمند را جنگ نیست
۶۸
که هم راه دینست و هم ننگ نیست
۶۹
چه گوید کنون موبد پیش بین
۷۰
چه دانید فرزانگان اندرین
۷۱
ببستند لب موبدان و ردان
۷۲
سخن بسته شد بر لب بخردان
۷۳
که ضحاک مهراب را بد نیا
۷۴
دل شاه ازیشان پر از کیمیا
۷۵
گشاده سخن کس نیارست گفت
۷۶
که نشنید کس نوش با نیش جفت
۷۷
چو نشنید از ایشان سپهبد سخن
۷۸
بجوشید و رای نو افگند بن
۷۹
که دانم که چون این پژوهش کنید
۸۰
بدین رای بر من نکوهش کنید
۸۱
ولیکن هر آنکو بود پر منش
۸۲
بباید شنیدن بسی سرزنش
۸۳
مرا اندرین گر نمایش کنید
۸۴
وزین بند راه گشایش کنید
۸۵
به جای شما آن کنم در جهان
۸۶
که با کهتران کس نکرد از مهان
۸۷
ز خوبی و از نیکی و راستی
۸۸
ز بد ناورم بر شما کاستی
۸۹
همه موبدان پاسخ آراستند
۹۰
همه کام و آرام او خواستند
۹۱
که ما مر ترا یک به یک بنده‌ایم
۹۲
نه از بس شگفتی سرافگنده‌ایم
۹۳
ابا آنکه مهراب ازین پایه نیست
۹۴
بزرگست و گرد و سبک مایه نیست
۹۵
بدانست کز گوهر اژدهاست
۹۶
و گر چند بر تازیان پادشاست
۹۷
اگر شاه رابد نگردد گمان
۹۸
نباشد ازو ننگ بر دودمان
۹۹
یکی نامه باید سوی پهلوان
۱۰۰
چنان چون تو دانی به روشن روان
۱۰۱
ترا خود خرد زان ما بیشتر
۱۰۲
روان و گمانت به اندیشتر
۱۰۳
مگر کو یکی نامه نزدیک شاه
۱۰۴
فرستد کند رای او را نگاه
۱۰۵
منوچهر هم رای سام سوار
۱۰۶
نپردازد از ره بدین مایه کار
۱۰۷
سپهبد نویسنده را پیش خواند
۱۰۸
دل آگنده بودش همه برفشاند
۱۰۹
یکی نامه فرمود نزدیک سام
۱۱۰
سراسر نوید و درود و خرام
۱۱۱
ز خط نخست آفرین گسترید
۱۱۲
بدان دادگر کو جهان آفرید
۱۱۳
ازویست شادی ازویست زور
۱۱۴
خداوند کیوان و ناهید و هور
۱۱۵
خداوند هست و خداوند نیست
۱۱۶
همه بندگانیم و ایزد یکیست
۱۱۷
ازو باد بر سام نیرم درود
۱۱۸
خداوند کوپال و شمشیر و خود
۱۱۹
چمانندهٔ دیزه هنگام گرد
۱۲۰
چرانندهٔ کرگس اندر نبرد
۱۲۱
فزایندهٔ باد آوردگاه
۱۲۲
فشانندهٔ خون ز ابر سیاه
۱۲۳
گرایندهٔ تاج و زرین کمر
۱۲۴
نشانندهٔ زال بر تخت زر
۱۲۵
به مردی هنر در هنر ساخته
۱۲۶
خرد از هنرها برافراخته
۱۲۷
من او را بسان یکی بنده‌ام
۱۲۸
به مهرش روان و دل آگنده‌ام
۱۲۹
ز مادر بزادم بران سان که دید
۱۳۰
ز گردون به من بر ستمها رسید
۱۳۱
پدر بود در ناز و خز و پرند
۱۳۲
مرا برده سیمرغ بر کوه هند
۱۳۳
نیازم بد آنکو شکار آورد
۱۳۴
ابا بچه‌ام در شمار آورد
۱۳۵
همی پوست از باد بر من بسوخت
۱۳۶
زمان تا زمان خاک چشمم بدوخت
۱۳۷
همی خواندندی مرا پور سام
۱۳۸
به اورنگ بر سام و من در کنام
۱۳۹
چو یزدان چنین راند اندر بوش
۱۴۰
بران بود چرخ روان را روش
۱۴۱
کس از داد یزدان نیابد گریغ
۱۴۲
وگر چه بپرد برآید به میغ
۱۴۳
سنان گر بدندان بخاید دلیر
۱۴۴
بدرد ز آواز او چرم شیر
۱۴۵
گرفتار فرمان یزدان بود
۱۴۶
وگر چند دندانش سندان بود
۱۴۷
یکی کار پیش آمدم دل شکن
۱۴۸
که نتوان ستودنش بر انجمن
۱۴۹
پدر گر دلیرست و نراژدهاست
۱۵۰
اگر بشنود راز بنده رواست
۱۵۱
من از دخت مهراب گریان شدم
۱۵۲
چو بر آتش تیز بریان شدم
۱۵۳
ستاره شب تیره یار منست
۱۵۴
من آنم که دریا کنار منست
۱۵۵
به رنجی رسیدستم از خویشتن
۱۵۶
که بر من بگرید همه انجمن
۱۵۷
اگر چه دلم دید چندین ستم
۱۵۸
نیارم زدن جز به فرمانت دم
۱۵۹
چه فرماید اکنون جهان پهلوان
۱۶۰
گشایم ازین رنج و سختی روان
۱۶۱
ز پیمان نگردد سپهبد پدر
۱۶۲
بدین کار دستور باشد مگر
۱۶۳
که من دخت مهراب را جفت خویش
۱۶۴
کنم راستی را به آیین و کیش
۱۶۵
به پیمان چنین رفت پیش گروه
۱۶۶
چو باز آوریدم ز البرز کوه
۱۶۷
که هیچ آرزو بر دلت نگسلم
۱۶۸
کنون اندرین است بسته دلم
۱۶۹
سواری به کردار آذر گشسپ
۱۷۰
ز کابل سوی سام شد بر دو اسپ
۱۷۱
بفرمود و گفت ار بماند یکی
۱۷۲
نباید ترا دم زدن اندکی
۱۷۳
به دیگر تو پای اندر آور برو
۱۷۴
برین سان همی تاز تا پیش گو
۱۷۵
فرستاده در پیش او باد گشت
۱۷۶
به زیر اندرش چرمه پولاد گشت
۱۷۷
چو نزدیکی گرگساران رسید
۱۷۸
یکایک ز دورش سپهبد بدید
۱۷۹
همی گشت گرد یکی کوهسار
۱۸۰
چماننده یوز و رمنده شکار
۱۸۱
چنین گفت با غمگساران خویش
۱۸۲
بدان کار دیده سواران خویش
۱۸۳
که آمد سواری دمان کابلی
۱۸۴
چمان چرمهٔ زیر او زابلی
۱۸۵
فرستادهٔ زال باشد درست
۱۸۶
ازو آگهی جست باید نخست
۱۸۷
ز دستان و ایران و از شهریار
۱۸۸
همی کرد باید سخن خواستار
۱۸۹
هم اندر زمان پیش او شد سوار
۱۹۰
به دست اندرون نامهٔ نامدار
۱۹۱
فرود آمد و خاک را بوس داد
۱۹۲
بسی از جهان آفرین کرد یاد
۱۹۳
بپرسید و بستد ازو نامه سام
۱۹۴
فرستاده گفت آنچه بود از پیام
۱۹۵
سپهدار بگشاد از نامه بند
۱۹۶
فرود آمد از تیغ کوه بلند
۱۹۷
سخنهای دستان سراسر بخواند
۱۹۸
بپژمرد و بر جای خیره بماند
۱۹۹
پسندش نیامد چنان آرزوی
۲۰۰
دگرگونه بایستش او را به خوی
۲۰۱
چنین داد پاسخ که آمد پدید
۲۰۲
سخن هر چه از گوهر بد سزید
۲۰۳
چو مرغ ژیان باشد آموزگار
۲۰۴
چنین کام دل جوید از روزگار
۲۰۵
ز نخچیر کامد سوی خانه باز
۲۰۶
به دلش اندر اندیشه آمد دراز
۲۰۷
همی گفت اگر گویم این نیست رای
۲۰۸
مکن داوری سوی دانش گرای
۲۰۹
سوی شهریاران سر انجمن
۲۱۰
شوم خام گفتار و پیمان شکن
۲۱۱
و گر گویم آری و کامت رواست
۲۱۲
بپرداز دل را بدانچت هواست
۲۱۳
ازین مرغ پرورده وان دیوزاد
۲۱۴
چه گویی چگونه برآید نژاد
۲۱۵
سرش گشت از اندیشهٔ دل گران
۲۱۶
بخفت و نیاسوده گشت اندران
۲۱۷
سخن هر چه بر بنده دشوارتر
۲۱۸
دلش خسته‌تر زان و تن زارتر
۲۱۹
گشاده‌تر آن باشد اندر نهان
۲۲۰
چو فرمان دهد کردگار جهان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.