بخش ۱۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو شد ساخته کار خود بر نشست
۲
چو گردی به مردی میان را ببست
۳
یکی ترگ رومی به سر بر نهاد
۴
یکی باره زیراندرش همچو باد
۵
بیامد گرازان به درگاه سام
۶
نه آواز داد و نه برگفت نام
۷
به کار آگهان گفت تا ناگهان
۸
بگویند با سرفراز جهان
۹
که آمد فرستادهای کابلی
۱۰
به نزد سپهبد یل زابلی
۱۱
ز مهراب گرد آوریده پیام
۱۲
به نزد سپهبد جهانگیر سام
۱۳
بیامد بر سام یل پردهدار
۱۴
بگفت و بفرمود تا داد بار
۱۵
فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت
۱۶
به پیش سپهبد خرامید تفت
۱۷
زمین را ببوسید و کرد آفرین
۱۸
ابر شاه و بر پهلوان زمین
۱۹
نثار و پرستنده و اسپ و پیل
۲۰
رده بر کشیده ز در تا دو میل
۲۱
یکایک همه پیش سام آورید
۲۲
سر پهلوان خیره شد کان بدید
۲۳
پر اندیشه بنشست برسان مست
۲۴
بکش کرده دست و سرافگنده پست
۲۵
که جایی کجا مایه چندین بود
۲۶
فرستادن زن چه آیین بود
۲۷
گراین خواسته زو پذیرم همه
۲۸
ز من گردد آزرده شاه رمه
۲۹
و گر بازگردانم از پیش زال
۳۰
برآرد به کردار سیمرغ بال
۳۱
برآورد سر گفت کاین خواسته
۳۲
غلامان و پیلان آراسته
۳۳
برید این به گنجور دستان دهید
۳۴
به نام مه کابلستان دهید
۳۵
پری روی سیندخت بر پیش سام
۳۶
زبان کرد گویا و دل شادکام
۳۷
چو آن هدیهها را پذیرفته دید
۳۸
رسیده بهی و بدی رفته دید
۳۹
سه بت روی با او به یک جا بدند
۴۰
سمن پیکر و سرو بالا بدند
۴۱
گرفته یکی جام هر یک به دست
۴۲
بفرمود کامد به جای نشست
۴۳
به پیش سپهبد فرو ریختند
۴۴
همه یک به دیگر برآمیختند
۴۵
چو با پهلوان کار بر ساختند
۴۶
ز بیگانه خانه بپرداختند
۴۷
چنین گفت سیندخت با پهلوان
۴۸
که با رای تو پیر گردد جوان
۴۹
بزرگان ز تو دانش آموختند
۵۰
به تو تیرگیها برافروختند
۵۱
به مهر تو شد بسته دست بدی
۵۲
به گرزت گشاده ره ایزدی
۵۳
گنهکار گر بود مهراب بود
۵۴
ز خون دلش دیده سیراب بود
۵۵
سر بیگناهان کابل چه کرد
۵۶
کجا اندر آورد باید بگرد
۵۷
همه شهر زنده برای تواند
۵۸
پرستنده و خاک پای تواند
۵۹
ازان ترس کو هوش و زور آفرید
۶۰
درخشنده ناهید و هور آفرید
۶۱
نیاید چنین کارش از تو پسند
۶۲
میان را به خون ریختن در مبند
۶۳
بدو سام یل گفت با من بگوی
۶۴
ازان کت بپرسم بهانه مجوی
۶۵
تو مهراب را کهتری گر همال
۶۶
مر آن دخت او را کجا دید زال
۶۷
به روی و به موی و به خوی و خرد
۶۸
به من گوی تا باکی اندر خورد
۶۹
ز بالا و دیدار و فرهنگ اوی
۷۰
بران سان که دیدی یکایک بگوی
۷۱
بدو گفت سیندخت کای پهلوان
۷۲
سر پهلوانان و پشت گوان
۷۳
یکی سخت پیمانت خواهم نخست
۷۴
که لرزان شود زو بر و بوم و رست
۷۵
که از تو نیاید به جانم گزند
۷۶
نه آنکس که بر من بود ارجمند
۷۷
مرا کاخ و ایوان آباد هست
۷۸
همان گنج و خویشان و بنیاد هست
۷۹
چو ایمن شوم هر چه گویی بگوی
۸۰
بگویم بجویم بدین آب روی
۸۱
نهفته همه گنج کابلستان
۸۲
بکوشم رسانم به زابلستان
۸۳
جزین نیز هر چیز کاندر خورد
۸۴
بیبد ز من مهتر پر خرد
۸۵
گرفت آن زمان سام دستش به دست
۸۶
ورا نیک بنواخت و پیمان ببست
۸۷
چو بشنید سیندخت سوگند او
۸۸
همان راست گفتار و پیوند او
۸۹
زمین را ببوسید و بر پای خاست
۹۰
بگفت آنچه اندر نهان بود راست
۹۱
که من خویش ضحاکم ای پهلوان
۹۲
زن گرد مهراب روشن روان
۹۳
همان مام رودابهٔ ماه روی
۹۴
که دستان همی جان فشاند بروی
۹۵
همه دودمان پیش یزدان پاک
۹۶
شب تیره تا برکشد روز چاک
۹۷
همی بر تو بر خواندیم آفرین
۹۸
همان بر جهاندار شاه زمین
۹۹
کنون آمدم تا هوای تو چیست
۱۰۰
ز کابل ترا دشمن و دوست کیست
۱۰۱
اگر ما گنهکار و بدگوهریم
۱۰۲
بدین پادشاهی نه اندر خوریم
۱۰۳
من اینک به پیش توام مستمند
۱۰۴
بکش گر کشی ور ببندی ببند
۱۰۵
دل بیگناهان کابل مسوز
۱۰۶
کجا تیره روز اندر آید به روز
۱۰۷
سخنها چو بشنید ازو پهلوان
۱۰۸
زنی دید با رای و روشن روان
۱۰۹
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو
۱۱۰
میانش چو غرو و به رفتن تذرو
۱۱۱
چنین داد پاسخ که پیمان من
۱۱۲
درست است اگر بگسلد جان من
۱۱۳
تو با کابل و هر که پیوند تست
۱۱۴
بمانید شادان دل و تندرست
۱۱۵
بدین نیز همداستانم که زال
۱۱۶
ز گیتی چو رودابه جوید همال
۱۱۷
شما گرچه از گوهر دیگرید
۱۱۸
همان تاج و اورنگ را در خورید
۱۱۹
چنین است گیتی وزین ننگ نیست
۱۲۰
ابا کردگار جهان جنگ نیست
۱۲۱
چنان آفریند که آیدش رای
۱۲۲
نمانیم و ماندیم با های های
۱۲۳
یکی بر فراز و یکی در نشیب
۱۲۴
یکی با فزونی یکی با نهیب
۱۲۵
یکی از فزایش دل آراسته
۱۲۶
ز کمی دل دیگری کاسته
۱۲۷
یکی نامه با لابهٔ دردمند
۱۲۸
نبشتم به نزدیک شاه بلند
۱۲۹
به نزد منوچهر شد زال زر
۱۳۰
چنان شد که گفتی برآورده پر
۱۳۱
به زین اندر آمد که زین را ندید
۱۳۲
همان نعل اسپش زمین را ندید
۱۳۳
بدین زال را شاه پاسخ دهد
۱۳۴
چو خندان شود رای فرخ نهد
۱۳۵
که پروردهٔ مرغ بیدل شدست
۱۳۶
از آب مژه پای در گل شدست
۱۳۷
عروس ار به مهر اندرون همچو اوست
۱۳۸
سزد گر برآیند هر دو ز پوست
۱۳۹
یکی روی آن بچهٔ اژدها
۱۴۰
مرا نیز بنمای و بستان بها
۱۴۱
بدو گفت سیندخت اگر پهلوان
۱۴۲
کند بنده را شاد و روشن روان
۱۴۳
چماند به کاخ من اندر سمند
۱۴۴
سرم بر شود به آسمان بلند
۱۴۵
به کابل چنو شهریار آوریم
۱۴۶
همه پیش او جان نثار آوریم
۱۴۷
لب سام سیندخت پرخنده دید
۱۴۸
همه بیخ کین از دلش کنده دید
۱۴۹
نوندی دلاور به کردار باد
۱۵۰
برافگند و مهراب را مژده داد
۱۵۱
کز اندیشهٔ بد مکن یاد هیچ
۱۵۲
دلت شاد کن کار مهمان بسیچ
۱۵۳
من اینک پس نامه اندر دمان
۱۵۴
بیایم نجویم به ره بر زمان
۱۵۵
دوم روز چون چشمهٔ آفتاب
۱۵۶
بجنیبد و بیدار شد سر ز خواب
۱۵۷
گرانمایه سیندخت بنهاد روی
۱۵۸
به درگاه سالار دیهیم جوی
۱۵۹
روارو برآمد ز درگاه سام
۱۶۰
مه بانوان خواندندش به نام
۱۶۱
بیامد بر سام و بردش نماز
۱۶۲
سخن گفت بااو زمانی دراز
۱۶۳
به دستوری بازگشتن به جای
۱۶۴
شدن شادمان سوی کابل خدای
۱۶۵
دگر ساختن کار مهمان نو
۱۶۶
نمودن به داماد پیمان نو
۱۶۷
ورا سام یل گفت برگرد و رو
۱۶۸
بگو آنچه دیدی به مهراب گو
۱۶۹
سزاوار او خلعت آراستند
۱۷۰
ز گنج آنچه پرمایهتر خواستند
۱۷۱
بکابل دگر سام را هر چه بود
۱۷۲
ز کاخ و زباغ و زکشت و درود
۱۷۳
دگر چارپایان دوشیدنی
۱۷۴
ز گستردنی هم ز پوشیدنی
۱۷۵
به سیندخت بخشید و دستش بدست
۱۷۶
گرفت و یک نیز پیمان ببست
۱۷۷
پذیرفت مر دخت او را بزال
۱۷۸
که باشند هر دو بشادی همال
۱۷۹
سرافراز گردی و مردی دویست
۱۸۰
بدو داد و گفتش که ایدر مایست
۱۸۱
به کابل بباش و به شادی بمان
۱۸۲
ازین پس مترس از بد بدگمان
۱۸۳
شگفته شد آن روی پژمرده ماه
۱۸۴
به نیک اختری برگرفتند راه