قصیدهٔ شمارهٔ ۹۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
برکن زخواب غفلت پورا سر
۲
واندر جهان به چشم خرد بنگر
۳
کار خر است خواب و خور ای نادان
۴
با خر به خواب و خور چه شدی در خور؟
۵
ایزد خرد ز بهر چه دادهستت؟
۶
تا خوش بخسپی و بخوری چون خر؟
۷
بر نه به سر کلاه خرد وانگه
۸
بر کن به شب یکی سوی گردون سر
۹
گوئی که سبز دریا موجی زد
۱۰
وز قعر برفگند به سر گوهر
۱۱
تیره شب و ستاره درو، گوئی
۱۲
در ظلمت است لشکر اسکندر
۱۳
پروین چو هفت خواهر چون دایم
۱۴
بنشستهاند پهلوی یک دیگر؟
۱۵
چون است زهره چون رخ ترسنده
۱۶
مریخ همچو دیدهٔ شیر نر؟
۱۷
شعری چو سیم خود شد، یا خود شد
۱۸
عیوق چون عقیق چنان احمر؟
۱۹
بر مبرم کبود چنین هر شب
۲۰
چندین هزار چون شکفد عبهر؟
۲۱
گوئی که در زدند هزاران جای
۲۲
آتش به گرد خرمن نیلوفر
۲۳
گر آتش است چون که در این خرمن
۲۴
هرگز فزون نگشت و نشد کمتر؟
۲۵
بیروغن و فتیله و بیهیزم
۲۶
هرگز نداد نورو فروغ آذر
۲۷
گر آتش آن بود که خورش خواهد
۲۸
آتش نباشد آنکه نخواهد خور
۲۹
بنگر که از بلور برون آید
۳۰
آتش همی به نور و شعاع خور
۳۱
خورشید صانع است مر آتش را
۳۲
بشناس از آتش ای پسر آتشگر
۳۳
ور لشکری است این که همی بینی
۳۴
سالار و میر کیست بر این لشکر؟
۳۵
سقراط هفت میر نهاد این را
۳۶
تدبیر ساز و کارکن و رهبر
۳۷
سبز است ماه و گفت کزو روید
۳۸
در خاک ملح و، سیم به سنگ اندر
۳۹
مریخ زاید آهن بد خو را
۴۰
وز آفتاب گفت که زاید زر
۴۱
برجیس گفت مادر ارزیز است
۴۲
مس را همیشه زهره بود مادر
۴۳
سیماب دختر است عطارد را
۴۴
کیوان چو مادر است و سرب دختر
۴۵
این هفت گوهران گدازان را
۴۶
سقراط باز بست به هفت اختر
۴۷
گر قول این حکیم درست آید
۴۸
با او مرا بس است خرد داور
۴۹
زیرا که جمله پیشهوران باشند
۵۰
اینها به کار خویش درون مضطر
۵۱
سالار کیست پس چو از این هفتان
۵۲
هر یک موکل است به کاری بر؟
۵۳
سالار پیشهور نبود هرگز
۵۴
بل پیشهور رهی بود و چاکر
۵۵
آن است پادشا که پدید آورد
۵۶
این اختران و این فلک اخضر
۵۷
واندر هوا به امر وی استاده است
۵۸
بیدار و بند پایهٔ بحر و بر
۵۹
وایدون به امر او شد و تقدیرش
۶۰
با خاک خشک ساخته آب تر
۶۱
چندین همی به قدرت او گردد
۶۲
این آسیای تیز رو بی در
۶۳
وین خاک خشک زشت بدو گیرد
۶۴
چندین هزار زینت و زیب و فر
۶۵
وین هر چهار خواهر زاینده
۶۶
با بچگان بیعدد و بی مر
۶۷
تسبیح میکنندش پیوسته
۶۸
در زیر این کبود و تنک چادر
۶۹
تسبیح هفت چرخ شنودهستی
۷۰
گر نیست گشته گوش ضمیرت کر
۷۱
دست خدای اگر نگرفتهستی
۷۲
حسرت خوری بسی و بری کیفر
۷۳
چشمیت میبباید و گوشی نو
۷۴
از بهر دیدن ملک اکبر
۷۵
آنجا به پیش خود ندهد بارت
۷۶
گر چشم و گوش تو نبری زایدر
۷۷
ایزد بر آسمانت همی خواند
۷۸
تو خویشتن چرا فگنی در جر؟
۷۹
از بهر بر شدن سوی علیین
۸۰
از علم پای ساز و، ز طاعت پر
۸۱
ای کوفته مفازهٔ بیباکی
۸۲
فربه شده به جسم و، به جان لاغر
۸۳
در گردن جهان فریبنده
۸۴
کرده دو دست و بازوی خود چنبر
۸۵
ایدون گمان بری که گرفتهستی
۸۶
دربر به مهر، خوب یکی دلبر
۸۷
واگاه نیستی که یکی افعی
۸۸
داری گرفته تنگ و خوش اندر بر
۸۹
گر خویشتن کشی ز جهان، ورنی
۹۰
بر تو به کینه او بکشد خنجر
۹۱
زین بیوفا، وفا چه طمع داری؟
۹۲
چون در دمی به بیخته خاکستر؟
۹۳
چون تو بسی به بحر درافگنده است
۹۴
این صعب دیو جاهل بدمحضر
۹۵
وز خلق چون تو غرقه بسی کردهاست
۹۶
این بحر بیکرانهٔ بیمعبر
۹۷
گریست این جهان به مثل، زیرا
۹۸
بس ناخوش است و، خوش بخارد گر
۹۹
با طبع ساز باشد، پنداری
۱۰۰
شیری است تازه، پخته و پر شکر
۱۰۱
لیکن چو کرد قصد جفا، پیشش
۱۰۲
خاقان خطر ندارد و نه قیصر
۱۰۳
گاهی عروسوارت پیش آید
۱۰۴
با گوشوار و یاره و با افسر
۱۰۵
باصد کرشمه بسترد از رویت
۱۰۶
با شرم گرد باستی و معجر
۱۰۷
گاهی هزبروار برون آید
۱۰۸
با خشم عمرو و با شغب عنتر
۱۰۹
دیوانهوار راست کند ناگه
۱۱۰
خنجر به سوی سینهت و، زی حنجر
۱۱۱
در حرب این زمانهٔ دیوانه
۱۱۲
از صبر ساز تیغ و، ز دین مغفر
۱۱۳
وز شاخ دین شکوفهٔ دانش چن
۱۱۴
وز دشت علم سنبل طاعت چر
۱۱۵
کاین نیست مستقر خردمندان
۱۱۶
بلک این گذرگهی است، برو بگذر
۱۱۷
شاخی که بار او نبود ما را
۱۱۸
آن شاخ پس چه بیبرو چه برور
۱۱۹
دنیا خطر ندارد یک ذره
۱۲۰
سوی خدای داور بییاور
۱۲۱
نزدیک او اگر خطرش هستی
۱۲۲
یک شربت آب کی خوردی کافر
۱۲۳
الفنج گاه توست جهان، زینجا
۱۲۴
برگیر زود زاد ره محشر
۱۲۵
بل دفتری است این که همی بینی
۱۲۶
خط خدای خویش بر این دفتر
۱۲۷
منکر مشو اشارت حجت را
۱۲۸
زیرا هگرز حق نبود منکر
۱۲۹
خط خدای زود بیاموزی
۱۳۰
گر در شوی به خانهٔ پیغمبر
۱۳۱
گر درشوی به خانهش، بر خاکت
۱۳۲
شمشاد و لاله روید و سیسنبر
۱۳۳
ندهد خدای عرش در این خانه
۱۳۴
راهت مگر به راهبری حیدر
۱۳۵
حیدر، که زو رسید و ز فخر او
۱۳۶
از قیروان به چین خبر خیبر
۱۳۷
شیران ز بیم خنجر او حیران
۱۳۸
دریا به پیش خاطر او فرغر
۱۳۹
قولش مقر و مایهٔ نور دل
۱۴۰
تیغش مکان و معدن شور و شر
۱۴۱
ایزد عطاش داد محمد را
۱۴۲
نامش علی شناس و لقب کوثر
۱۴۳
گرت آرزوست صورت او دیدن
۱۴۴
وان منظر مبارک و آن مخبر
۱۴۵
بشتاب سوی حضرت مستنصر
۱۴۶
ره را ز فخر جز به مژه مسپر
۱۴۷
آنجاست دین و دنیا را قبله
۱۴۸
وانجاست عز و دولت را مشعر
۱۴۹
خورشید پیش طلعت او تیره
۱۵۰
گردون بجای حضرت او کردر
۱۵۱
ای یافته به تیغ و بیان تو
۱۵۲
زیب و جمال معرکه و منبر
۱۵۳
بیصورت مبارک تو، دنیا
۱۵۴
مجهول بود و بیسلب و زیور
۱۵۵
معروف شد به علم تو دین، زیرا
۱۵۶
دین عود بود و خاطر تو مجمر
۱۵۷
ای حجت زمین خراسان، زه!
۱۵۸
مدح رسول و آل چنین گستر
۱۵۹
ای گشته نوک کلک سخن گویت
۱۶۰
در دیدهٔ مخالف دین نشتر
۱۶۱
دیبا همی بدیع برون آری
۱۶۲
اندر ضمیر توست مگر ششتر
۱۶۳
بر شعر زهد گفتن و بر طاعت
۱۶۴
این روزگار ماندهت را بشمر