قصیدهٔ شمارهٔ ۹۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای چنبر گردنده بدین گوی مدور
۲
چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر
۳
وز موی و رخم تیرگی و نور برون تاخت
۴
تا زنده شب تیره پس روز منور
۵
هر وعده و هر قول که کرد این فلک و گفت
۶
آن وعده خلاف آمد و آن قول مزور
۷
من قول جهان را به ره چشم شنودم
۸
نشگفت که بسیار بود قول مبصر
۹
قولی به قلم گوید گویا به کتابت
۱۰
قولی به زفان گوید مشروح و مفسر
۱۱
مر قول زبان را به ره گوش تو بشنو
۱۲
مر قول قلم را ز ره چشم تو بنگر
۱۳
گر قول مزور سخنی باشد کان را
۱۴
گوینده دگرگونه کند ساعت دیگر
۱۵
پس هر دو، شب و روز، دو گفتار دروغند
۱۶
کاین دهر همی گوید هموار و مستر
۱۷
وز حق جز از حق نزادهاست و نزاید
۱۸
وین قاعده زی عقل درست است و مقرر
۱۹
پس هرچه همی زیر شب و روز بزایند
۲۰
فرزند دروغند و مزور همه یکسر
۲۱
زین است تراکیب نبات و حیوان پاک
۲۲
بی حاصل همچون پدر خویش و چو مادر
۲۳
ترکیب تو سفلی و کثیف است ولیکن
۲۴
صورت گر علوی و لطیف است بدو در
۲۵
صورت گر جوهر هم جوهر بود ایراک
۲۶
صورت نپذیرد ز عرض هرگز جوهر
۲۷
یک جوهر ترکیب دهندهاست و مصور
۲۸
یک جوهر ترکیب پذیر است و مصور
۲۹
زنده نشد این سفلی الا که به صورت
۳۰
پس صورت جان است در این جسم محضر
۳۱
ور عاریتی بود بر این سفلی صورت
۳۲
ذاتی بود آن گوهر عالی را پیکر
۳۳
وان گوهر کو زنده به ذات است نمیرد
۳۴
پس جان تو هرگز نمرد، جان برادر
۳۵
ور جسم تو از نفس بدن صنعت محکم
۳۶
مانندهٔ قصری شده پرنور و معنبر
۳۷
بیبهره چرا ماندهاست این جان تو زین تن
۳۸
بیدانش و تمییز همانند یکی خر؟
۳۹
دانی که چو فر تن تو صورت جسمی است
۴۰
جز صورت علمی نبود جان تو را فر
۴۱
بنگر که خداوند ز بهر تو چه آورد
۴۲
از نعمت بیمر در این حصن مدور
۴۳
وانگاه در این حصن تو را حجر گکی داد
۴۴
آراسته و ساخته به اندازه و در خور
۴۵
بگشاده در این حجره تورا پنج در خوب
۴۶
بنشسته تو چون شاه درو بر سر منظر
۴۷
هر گه که تو را باید در حجر گک خویش
۴۸
یک نعمت از این حصن درون خوان ز یکی در
۴۹
فرمان بر و بندهاست تو را حجر گک تو
۵۰
خواهی سوی بحرش برو خواهی به سوی بر
۵۱
این پنج در حجره، سه تن راست، دو جان را
۵۲
تا هردو گهر داد بیابند ز داور
۵۳
چندان که سوی تن تو سه در باز گشادی
۵۴
بگشای سوی جانت دو در منظر و مخبر
۵۵
بشنو سخن ایزد بنگر سوی خطش
۵۶
امروز که در حجره مقیمی و مجاور
۵۷
بنگر که کجا میروی، ای رفته چهل سال
۵۸
زین کوی بدان دشت وزین جوی بدان جر
۵۹
عمر تو نبینی که یکی راه دراز است
۶۰
دنیات بدین سر بر و عقبیت بدان سر؟
۶۱
آنی تو که یک میل همی رفت نیاری
۶۲
بیتوشه و بیرهبری از شهر به کردر
۶۳
کوتوشه و کورهبرت، ای رفته چهل سال
۶۴
چون آب سوی جوی ز بالا سوی محشر؟
۶۵
بنگر که همی بری راهی که درو نیست
۶۶
آسایش را روی نه در خواب و نه در خور
۶۷
بنگر که همی سخت شتابی سوی جائی
۶۸
کان یابی آنجای که برگیری از ایدر
۶۹
هر چیز که بایدت در این راه بیابی
۷۰
هر چند روان است درو لشکر بیمر
۷۱
زنهار که طرار در این راه فراخ است
۷۲
چون دنبه به گفتار و، به کردار چو نشتر
۷۳
پرهیز که صیادی ناگاه نگیردت
۷۴
کو دام نهد محبر بر ملوح و دفتر
۷۵
این گوید «بر راه منم از پس من رو»
۷۶
وان گوید «طباخ منم توشه ز من خر»
۷۷
شاید که بگریند بر آن دین که بدو در
۷۸
فرند نبی را بکشد از قبل زر
۷۹
شاید که بگریند بر آن دین که فقیهانش
۸۰
آنند که دارند کتاب حیل از بر
۸۱
گر فقه بود حیلت و، محتال فقیه است
۸۲
جالوت سزد حاکم و هاروت پیمبر
۸۳
ور یار رسول است کشندهٔ پسر او
۸۴
پس هیچ مرو را نه عدو بود و نه کافر
۸۵
بندیش از این امت بدبخت که یکسر
۸۶
گشتند همه کور ز شومیی گنه و، کر
۸۷
جز کر نشود پیش سخنگوی غنوده
۸۸
جز کور کند پیش خر و، شیر موخر؟
۸۹
بودند همه گنگ و علی گنج سخن بود
۹۰
بودند همه چون خر و او بود غضنفر
۹۱
آن کس که مرو را به یکی جاهل بفروخت
۹۲
بخرید و ندانست مغیلان زصنوبر
۹۳
دیوانه بود آنکه کله دارد در پای
۹۴
وز بیهشی خویش نهد موزه به سر بر
۹۵
بودند همه موزه و نعلین، علی بود
۹۶
بر تارک سادات جهان یکسره افسر
۹۷
میمون شجری بود پر از شاخ شجاعت
۹۸
بیخش به زمین شاخش بر گنبد اخضر
۹۹
برگش همه خیرات و ثمارش همه حکمت
۱۰۰
زان برگ همی بوی و از آن یار همی خور
۱۰۱
او بود درختی که همی بیعت کردند
۱۰۲
زیرش گه پیغمبر با خالق اکبر
۱۰۳
و امروز ازو شاخی پربار به جای است
۱۰۴
با حکمت لقمانی و با ملکت قیصر
۱۰۵
بل فخر کند قیصر اگر چاکر او را
۱۰۶
فرمان بر و دربان بود و چاکر چاکر
۱۰۷
زیر قلم حجت او حکمت ادریس
۱۰۸
خاک قدم استر او تاج سکندر
۱۰۹
در حضرت از آن خوی خوش و طلعت پر نور
۱۱۰
افلاک منور شد و آفاق معطر
۱۱۱
از لشکر زنگیس رخ روز مقیر
۱۱۲
وز لشکر رومیش شب تیره مقمر
۱۱۳
میراث رسیده است بدو عالم و مردم
۱۱۴
از جد شریف و پدرش احمد و حیدر
۱۱۵
شمشیر و سخن معجز اویند جهان را
۱۱۶
وین بود مر اسلامش را معجز و مفخر
۱۱۷
بندهٔ سخن اویند احرار خود امروز
۱۱۸
فرداش ببند آیند اوباش به خنجر
۱۱۹
او را طلب و بر ره او رو که نشسته است
۱۲۰
جد و پدرش بر سر حوض و لب کوثر
۱۲۱
وز حجت او جوی به رفق، ای متحیر،
۱۲۲
داروی دل گمره و افسون محیر
۱۲۳
وز من بشنو نیک که من همچو تو بودم
۱۲۴
اندر ره دین عاجز و بیتوشه و رهبر
۱۲۵
بسیار گشادند به پیشم در دعوی
۱۲۶
دعویها چون کوه و معانیش کم از ذر
۱۲۷
بی برهان دعوی به سوی مرد خردمند
۱۲۸
مانندهٔ مرغی است که او را نبود پر
۱۲۹
با بانگ یکی باشد بیمعنی گفتار
۱۳۰
بیبوی یکی باشد خاکستر و عنبر
۱۳۱
تقلید نپذرفتم و بر «اخبرنا» هیچ
۱۳۲
نگشاد دلم گوش و نه دستم سر محبر
۱۳۳
رفتم به در آنکه بدیل است جهان را
۱۳۴
از احمد و از حیدر و شبیر و ز شبر
۱۳۵
آن کس که زمینی به جز از درگه عالیش
۱۳۶
امروز به جمع حکما نیست مشجر
۱۳۷
قبلهٔ علما یکسر مستنصر بالله
۱۳۸
فخر بشر و حاصل این چرخ مدور
۱۳۹
وز جهل بنالیدم در مجلس علمش
۱۴۰
عدلش برهانیدم از این دیو ستمگر
۱۴۱
بگشاد مرا بسته و بر هرچه بگفتم
۱۴۲
بنمود یکی حجت معروف و مشهر
۱۴۳
وانگاه مرا بنمود این خط الهی
۱۴۴
مسطور بر این جوهر و مجموع و مکسر
۱۴۵
تا راه بدید این دل گمراه و به جودش
۱۴۶
بر گنبد کیوان شد از این چاه مقعر
۱۴۷
بنمود مرا راه علوم قدما پاک
۱۴۸
وانگاه از آن برتر بنمودم و بهتر
۱۴۹
بر خاطرم امروز همی گشت نیارد
۱۵۰
گر فکرت سقراط بود پر کبوتر
۱۵۱
اقوال مرا گر نبود باورت، این قول
۱۵۲
اندر کتبم یک یک بنگر تو و بشمر
۱۵۳
تا هیچ کسی دیدی کایات قران را
۱۵۴
جز من به خط ایزد بنمود مسطر
۱۵۵
در نفس من این علم عطائی است الهی
۱۵۶
معروف چو روز است، نه مجهول و نه منکر
۱۵۷
آزاد شد از بندگی آز مرا جان
۱۵۸
آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر
۱۵۹
بندیش که مردم همه بنده به چه روی است
۱۶۰
تا مولا بشناسی و آزاد و مدبر
۱۶۱
دین گیر که از بیدینی بنده شدهستند
۱۶۲
پیش تو زاطراف جهان اسود و احمر
۱۶۳
گر دین حقیقت بپذیری شوی آزاد
۱۶۴
زان پس نبوی نیز سیه روی و بداختر
۱۶۵
مولای خداوند جهان باشی و چون من
۱۶۶
زان پس نشوی نیز بدین در نه بدان در
۱۶۷
ورنی سپس دیو همی گرد و همی باش
۱۶۸
بندهٔ می و طنبور و ندیم لب ساغر