Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
ناصرخسرو · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر،
۲
تو بر زمی و از برت این چرخ مدور
۳
این چرخ مدور چه خطر دارد زی تو
۴
چون بهرهٔ خود یافتی از دانش مضمر؟
۵
تا کی تو به تن بر خوری از نعمت دنیا؟
۶
یک چند به جان از نعم دانش برخور
۷
بی سود بود هر چه خورد مردم در خواب
۸
بیدار شناسد مزهٔ منفعت و ضر
۹
خفته چه خبر دارد از چرخ و کواکب؟
۱۰
دادار چه رانده است بر این گوی مغبر؟
۱۱
این خاک سیه بیند و آن دایرهٔ سبز
۱۲
گه روشن و گه تیره گهی خشک و گهی تر
۱۳
نعمت همه آن داند کز خاک بر آید
۱۴
با خاک همان خاک نکو آید و درخور
۱۵
با صورت نیکو که بیامیزد با او
۱۶
با جبهٔ سقلاطون با شعر مطیر
۱۷
با تشنگی و گرسنگی دارد محنت
۱۸
سیری شمرد خیر و همه گرسنگی شر
۱۹
بیدار شو از خواب خوش، ای خفته چهل سال،
۲۰
بنگر که ز یارانت نماندند کس ایدر
۲۱
از خواب و خور انباز تو گشته است بهائم
۲۲
آمیزش تو بیشتر است انده کمتر
۲۳
چیزی که ستورانت بدان با تو شریکند
۲۴
منت ننهد بر تو بدان ایزد داور
۲۵
نعمت نبود آنکه ستوران بخورندش
۲۶
نه ملک بود آنکه به دست آرد قیصر
۲۷
گر ملک به دست آری و نعمت بشناسی
۲۸
مرد خرد آنگاه جدا داندت از خر
۲۹
بندیش که شد ملک سلیمان و سلیمان
۳۰
چونان که سکندر شد با ملک سکندر
۳۱
امروز چه فرق است از این ملک بدان ملک؟
۳۲
این مرده و آن مرده و املاک مبتر
۳۳
بگذشته چه اندوه و چه شادی بر دانا
۳۴
نا آمده اندوه و گذشته است برابر
۳۵
اندیشه کن از حال براهیم و ز قربان
۳۶
وان عزم براهیم که برد ز پسر سر
۳۷
گر کردی این عزم کسی ز آزر فکرت
۳۸
نفرین کندی هر کس بر آزر بتگر
۳۹
گر مست نه ای منشین با مستان یکجا
۴۰
اندیشه کن از حال خود امروز نکوتر
۴۱
انجام تو ایزد به قران کرد وصیت
۴۲
بنگر که شفیع تو کدام است به محشر
۴۳
فرزند تو امروز بود جاهل و عاصی
۴۴
فردات چه فریاد رسد پیش گروگر؟
۴۵
یا گرت پدر گبر بود مادر ترسا
۴۶
خشنودی ایشان به جز آتش چه دهد بر؟
۴۷
دانی که خداوند نفرمود به جز حق
۴۸
حق گوی و حق اندیش و حق آغاز و حق آور
۴۹
قفل از دل بردار و قران رهبر خود کن
۵۰
تا راه شناسی و گشاده شودت در
۵۱
ور راه نیابی نه عجب دارم ازیراک
۵۲
من چون تو بسی بودم گمراه و محیر
۵۳
بگذشته زهجرت پس سیصد نود و چار
۵۴
بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر
۵۵
بالندهٔ بی‌دانش مانند نباتی
۵۶
کز خاک سیه زاید وز آب مقطر
۵۷
از حال نباتی برسیدم به ستوری
۵۸
یک چند همی بودم چون مرغک بی پر
۵۹
در حال چهارم اثر مردمی آمد
۶۰
چون ناطقه ره یافت در این جسم مکدر
۶۱
پیموده شد از گنبد بر من چهل و دو
۶۲
جویان خرد گشت مرا نفس سخن‌ور
۶۳
رسم فلک و گردش ایام و موالید
۶۴
از دانا بشنیدم و برخواند ز دفتر
۶۵
چون یافتم از هرکس بهتر تن خود را
۶۶
گفتم «ز همه خلق کسی باید بهتر:
۶۷
چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهائم
۶۸
چون نخل ز اشجار و چو یاقوت ز جوهر
۶۹
چون فرقان از کتب و چو کعبه ز بناها
۷۰
چون دل ز تن مردم و خورشید ز اختر»
۷۱
ز اندیشه غمی گشت مرا جان به تفکر
۷۲
ترسنده شد این نفس مفکر ز مفکر
۷۳
از شافعی و مالک وز قول حنیفی
۷۴
جستم ره مختار جهان داور رهبر
۷۵
هر یک به یکی راه دگر کرد اشارت
۷۶
این سوی ختن خواند مرا آن سوی بربر
۷۷
چون چون و چرا خواستم و آیت محکم
۷۸
در عجز به پیچیدند، این کور شد آن کر
۷۹
یک روز بخواندم ز قران آیت بیعت
۸۰
کایزد به قران گفت که «بد دست من از بر»
۸۱
آن قوم که در زیر شجر بیعت کردند
۸۲
چون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر
۸۳
گفتم که «کنون آن شجر و دست چگونه است،
۸۴
آن دست کجا جویم و آن بیعت و محضر؟»
۸۵
گفتند که «آنجانه شجر ماندو نه آن دست
۸۶
کان جمع پراگنده شد آن دست مستر
۸۷
آنها همه یاران رسولند و بهشتی
۸۸
مخصوص بدان بیعت و از خلق مخیر»
۸۹
گفتم که «به قرآن در پیداست که احمد
۹۰
بشیر و نذیر است و سراج است و منور
۹۱
ور خواهد کشتن به دهن کافر او را
۹۲
روشن کندش ایزد بر کامهٔ کافر
۹۳
چون است که امروز نمانده‌است از آن قوم؟
۹۴
جز حق نبود قول جهان داور اکبر
۹۵
ما دست که گیریم و کجا بیعت یزدان
۹۶
تا همجوم مقدم نبود داد مخر؟
۹۷
ما جرم چه کردیم نزادیم بدان وقت؟
۹۸
محروم چرائیم ز پیغمبر و مضطر؟»
۹۹
رویم چو گل زرد شد از درد جهالت
۱۰۰
وین سرو به ناوقت بخمید چو چنبر
۱۰۱
ز اندیشه که خاک است و نبات است و ستور است
۱۰۲
بر مردم در عالم این است محصر
۱۰۳
امروز که مخصوص‌اند این جان و تن من
۱۰۴
هم نسخهٔ دهرم من و هم دهر مکدر
۱۰۵
دانا به مثل مشک و زو دانش چون بوی
۱۰۶
یا هم به مثل کوه و زو دانش چون زر
۱۰۷
چون بوی و زر از مشک جدا گردد وز سنگ
۱۰۸
بی قدر شود سنگ و شود مشک مزور
۱۰۹
این زر کجا در شود از مشک ازان پس؟
۱۱۰
خیزم خبری پرسم از آن درج مخبر
۱۱۱
برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم
۱۱۲
نز خانم یاد آمد و نز گلشن و منظر
۱۱۳
از پارسی و تازی وز هندی وز ترک
۱۱۴
وز سندی و رومی و ز عبری همه یکسر
۱۱۵
وز فلسفی و مانوی و صابی و دهری
۱۱۶
درخواستم این حاجت و پرسیدم بی‌مر
۱۱۷
از سنگ بسی ساخته‌ام بستر و بالین
۱۱۸
وز ابر بسی ساخته‌ام خیمه و چادر
۱۱۹
گاهی به نشیبی شده هم گوشهٔ ماهی
۱۲۰
گاهی به سر کوهی برتر ز دو پیکر
۱۲۱
گاهی به زمینی که درو آب چو مرمر
۱۲۲
گاهی به جهانی که درو خاک چو اخگر
۱۲۳
گه دریا گه بالا گه رفتن بی‌راه
۱۲۴
گه کوه و گهی ریگ و گهی جوی و گهی جر
۱۲۵
گه حبل به گردن بر مانند شتربان
۱۲۶
گه بار به پشت اندر مانندهٔ استر
۱۲۷
پرسنده همی رفتم از این شهر بدان شهر
۱۲۸
جوینده همی گشتم از این بحر بدان بر
۱۲۹
گفتند که «موضوع شریعت نه به عقل است
۱۳۰
زیرا که به شمشیر شد اسلام مقرر»
۱۳۱
گفتم که «نماز از چه بر اطفال و مجانین
۱۳۲
واجب نشود تا نشود عقل مجبر؟»
۱۳۳
تقلید نپذرفتم و حجت ننهفتم
۱۳۴
زیرا که نشد حق به تقلید مشهر
۱۳۵
ایزد چو بخواهد بگشاید در رحمت
۱۳۶
دشواری آسان شود و صعب میسر
۱۳۷
روزی برسیدم به در شهری کان را
۱۳۸
اجرام فلک بنده بد، افلاک مسخر
۱۳۹
شهری که همه باغ پر از سرو و پر از گل
۱۴۰
دیوار زمرد همه و خاک مشجر
۱۴۱
صحراش منقش همه مانندهٔ دیبا
۱۴۲
آبش عسل صافی مانندهٔ کوثر
۱۴۳
شهری که درو نیست جز از فضل منالی
۱۴۴
باغی که درو نیست جز از عقل صنوبر
۱۴۵
شهری که درو دیبا پوشند حکیمان
۱۴۶
نه تافتهٔ ماده و نه بافتهٔ نر
۱۴۷
شهری که من آنجا برسیدم خردم گفت
۱۴۸
«اینجا بطلب حاجت و زین منزل مگذر»
۱۴۹
رفتم بر دربانش و بگفتم سخن خود
۱۵۰
گفتا «مبر اندوه که شد کانت به گوهر
۱۵۱
دریای معین است در این خاک معانی
۱۵۲
هم در گرانمایه و هم آب مطهر
۱۵۳
این چرخ برین است پر از اختر عالی
۱۵۴
لابل که بهشت است پر از پیکر دلبر»
۱۵۵
رضوانش گمان بردم این چون بشنیدم
۱۵۶
از گفتن با معنی و از لفظ چو شکر
۱۵۷
گفتم که «مرا نفس ضعیف است و نژند است
۱۵۸
منگر به درشتی‌ی تن وین گونهٔ احمر
۱۵۹
دارو نخورم هرگز بی حجت و برهان
۱۶۰
وز درد نیندیشم و ننیوشم منکر»
۱۶۱
گفتا «مبر انده که من اینجای طبیبم
۱۶۲
بر من بکن آن علت مشروح و مفسر»
۱۶۳
از اول و آخرش بپرسیدم آنگاه
۱۶۴
وز علت تدبیر که هست اصل مدبر
۱۶۵
وز جنس بپرسیدم وز صنعت و صورت
۱۶۶
وز قادر پرسیدم و تقدیر مقدر
۱۶۷
کاین هر دو جدا نیست یک از دیگر دایم
۱۶۸
چون شاید تقدیم یکی بر دوی دیگر؟
۱۶۹
او صانع این جنبش و جنبش سبب او
۱۷۰
محتاج غنی چون بود و مظلم انور؟
۱۷۱
وز حال رسولان و رسالات مخالف
۱۷۲
وز علت تحریم دم و خمر مخمر
۱۷۳
وانگاه بپرسیدم از ارکان شریعت
۱۷۴
کاین پنج نماز از چه سبب گشت مقرر؟
۱۷۵
وز روزه که فرمودش ماه نهم از سال
۱۷۶
وز حال زکات درم و زر مدور
۱۷۷
وز خمس فی و عشر زمینی که دهند آب
۱۷۸
این از چه مخمس شد و آن از چه معشر؟
۱۷۹
وز علت میراث و تفاوت که درو هست
۱۸۰
چون برد برادر یکی و نیمی خواهر؟
۱۸۱
وز قسمت ارزاق بپرسیدم و گفتم
۱۸۲
«چون است غمی زاهد و بی‌رنج ستمگر؟
۱۸۳
بینا و قوی چون زید و آن دگری باز
۱۸۴
مکفوف همی زاید و معلول ز مادر؟
۱۸۵
یک زاهد رنجور و دگر زاهد بی‌رنج!
۱۸۶
یک کافر شادان و دگر کافر غمخور!
۱۸۷
ایزد نکند جز که همه داد، ولیکن
۱۸۸
خرسند نگردد خرد از دیده به مخبر
۱۸۹
من روز همی بینم و گوئی که شب است این
۱۹۰
ور حجت خواهم تو بیاهنجی خنجر
۱۹۱
گوئی «به فلان جای یکی سنگ شریف است
۱۹۲
هر کس که زیارت کندش گشت محرر
۱۹۳
آزر به صنم خواند مرا و تو به سنگی
۱۹۴
امروز مرا پس به حقیقت توی آزر»
۱۹۵
دانا که بگفتمش من این دست به برزد
۱۹۶
صد رحمت هر روز بر آن دست و بر آن بر
۱۹۷
گفتا «بدهم داروی با حجت و برهان
۱۹۸
لیکن بنهم مهری محکم به لبت بر»
۱۹۹
ز آفاق و ز انفس دو گوا حاضر کردش
۲۰۰
بر خوردنی و شربت و من مرد هنرور
۲۰۱
راضی شدم و مهر بکرد آنگه و دارو
۲۰۲
هر روز به تدریج همی داد مزور
۲۰۳
چون علت زایل شد بگشاد زبانم
۲۰۴
مانند معصفر شد رخسار مزعفر
۲۰۵
از خاک مرا بر فلک آورد جهاندار
۲۰۶
یک برج مرا داد پر از اختر ازهر
۲۰۷
چون سنگ بدم، هستم امروز چو یاقوت
۲۰۸
چون خاک بدم، هستم امروز چو عنبر
۲۰۹
دستم به کف دست نبی داد به بیعت
۲۱۰
زیر شجر عالی پر سایهٔ مثمر
۲۱۱
دریای بشنیدی که برون آید از آتش؟
۲۱۲
روبه بشنیدی که شود همچو غضنفر؟
۲۱۳
خورشید تواند که کند یاقوت از سنگ
۲۱۴
کز دست طبایع نشود نیز مغیر؟
۲۱۵
یاقوت منم اینک و خورشید من آن کس
۲۱۶
کز نور وی این عالم تاری شود انور
۲۱۷
از رشک همی نام نگویمش در این شعر
۲۱۸
گویم که «خلیلی است که‌ش افلاطون چاکر
۲۱۹
استاد طبیب است و مؤید ز خداوند
۲۲۰
بل کز حکم و علم مثال است و مصور»
۲۲۱
آباد بر آن شهر که وی باشد دربانش
۲۲۲
آباد بر آن کشتی کو باشد لنگر
۲۲۳
ای معنی را نظم سخن سنج تو میزان،
۲۲۴
ای حکمت را بر تو که نثری است مسطر،
۲۲۵
ای خیل ادب صف‌زده اندر خطب تو،
۲۲۶
ای علم‌زده بر در فضل تو معسکر،
۲۲۷
خواهم که ز من بندهٔ مطواع سلامی
۲۲۸
پوینده و پاینده چو یک ورد مقمر
۲۲۹
زاینده و باینده چو افلاک و طبایع
۲۳۰
تا بنده و رخشنده چو خورشید و چو اختر
۲۳۱
چون قطره چکیده ز بر نرگس و شمشاد
۲۳۲
چون باد وزیده ز بر سوسن و عبهر
۲۳۳
چون وصل نکورویان مطبوع و دل‌انگیز
۲۳۴
چون لفظ خردمندان مشروح و مفسر
۲۳۵
پر فایده و نعمت چون ابر به نوروز
۲۳۶
کز کوه فرو آید چو مشک معطر
۲۳۷
وافی و مبارک چود دم عیسی مریم
۲۳۸
عالی و بیاراسته چون گنبد اخضر
۲۳۹
زی خازن علم و حکم و خانهٔ معمور
۲۴۰
با نام بزرگ آن که بدو دهر معمر
۲۴۱
زی طالع سعد و در اقبال خدائی
۲۴۲
فخر بشر و بر سر عالم همه افسر
۲۴۳
مانند و جگر گوشهٔ جد و پدر خویش
۲۴۴
در صدر چو پیغمبر و در حرب چو حیدر
۲۴۵
بر مرکبش از طلعت او دهر مقمر
۲۴۶
وز مرکب او خاک زمین جمله معنبر
۲۴۷
بر نام خداوند بر این وصف سلامی
۲۴۸
در مجلس برخواند ابو یعقوب ازبر
۲۴۹
وانگاه بر آن کس که مرا کرده‌است آزاد
۲۵۰
استاد و طبیب من و مایهٔ خرد و فر
۲۵۱
ای صورت علم و تن فضل و دل حکمت
۲۵۲
ای فایدهٔ مردمی و مفخر مفخر
۲۵۳
در پیش تو استاده بر این جامهٔ پشمین
۲۵۴
این کالبد لاغر با گونهٔ اصفر
۲۵۵
حقا که به جز دست تو بر لب ننهادم
۲۵۶
چون بر حجرالاسود و بر خاک پیمبر
۲۵۷
شش سال ببودم بر ممثول مبارک
۲۵۸
شش سال نشستم به در کعبه مجاور
۲۵۹
هر جا که بوم تا بزیم من گه و بیگاه
۲۶۰
در شکر تو دارم قلم و دفتر و محبر
۲۶۱
تا عرعر از باد نوان است همی باد
۲۶۲
حضرت به تو آراسته چون باغ به عرعر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.