Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
ناصرخسرو · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سوار سخن را ضمیر است میدان
۲
سوارش چه چیز است؟ جان سخن دان
۳
خرد را عنان ساز و اندیشه را زین
۴
براسپ زبان اندر این پهن میدان
۵
به میدان خویش اندر اسپ سخن را
۶
اگر خوب و چابک سواری بگردان
۷
به میدان تنگ اندرون اسپ کره
۸
نگر تا نتازی به پیش سواران
۹
سواران تازنده را نیک بنگر
۱۰
در این پهن میدان ز تازی و دهقان
۱۱
عرب بر ره شعر دارد سواری
۱۲
پزشکی گزیدند مردان یونان
۱۳
ره هندوان سوی نیرنگ و افسون
۱۴
ره رومیان زی حساب است و الحان
۱۵
مسخر نگار است مر چینیان را
۱۶
چو بغدادیان را صناعات الوان
۱۷
یکی باز جوید نهفته ز پیدا
۱۸
یکی باز داند گران را ز ارزان
۱۹
طلب کردن جای و تدبیر مسکن
۲۰
طرازیدن آب و تقدیر بنیان
۲۱
در این هر طریقی که بر تو شمردم
۲۲
سواران جلدند و مردان فراوان
۲۳
که دانست از اول، چه گوئی که ایدون
۲۴
زمان را بپیمود شاید به پنگان؟
۲۵
که دانست کز نور خورشید گیرد
۲۶
همی روشنی ماه و برجیس و کیوان؟
۲۷
که دانست کاندر هوا بی‌ستونی
۲۸
ستاده است دریا و کوه و بیابان؟
۲۹
که دانست چندین زمین را مساحت
۳۰
صد و شصت چند اوست خورشید تابان؟
۳۱
که کرد اول آهنگری؟ چون نبوده‌است
۳۲
از اول نه انبر نه خایسک و سندان
۳۳
که دانست کاین تلخ و ناخوش هلیله
۳۴
حرارت براند ز ترکیب انسان؟
۳۵
که فرمود از اول که درد شکم را
۳۶
پرز باید از چین و از روم والان؟
۳۷
که بود آنکه او ساخت شنگرف رومی
۳۸
ز گوگرد خشک و ز سیماب لرزان
۳۹
که دانست کافزون شود روشنائی
۴۰
به چشم اندر از سنگ کوه سپاهان؟
۴۱
که بود آنکه بر سیم فضل او نهاده‌است
۴۲
مر این زر کان را چنین گرد گیهان؟
۴۳
که بود آنکه کمتر به گفتار او شد
۴۴
عقیق یمانی ز لعل بدخشان؟
۴۵
اگر جانور کان عزیز است بر ما
۴۶
که بسیار نفع است ما را ز حیوان
۴۷
همی خویشتن را نبینیم نفعی
۴۸
نه در سیم و زر و نه در در و مرجان
۴۹
در اینها به چشم دلت ژرف بنگر
۵۰
که این را به چشم سرت دید نتوان
۵۱
به درمان چشم سر اندر بماندی
۵۲
بکن چشم دل را یکی نیز درمان
۵۳
ز چشم سرت گر نهان است چیزی
۵۴
نماند ز چشم دل آن چیز پنهان
۵۵
نهان نیست چیزی زچشم سر و دل
۵۶
مگر کردگار جهان فرد و سبحان
۵۷
خرد هدیهٔ اوست ما را که در ما
۵۸
به فرمان او شد خرد جفت با جان
۵۹
خرد گوهر است و دل و جانش کان است
۶۰
بلی، مر خرد را دل و جان سزد کان
۶۱
خرد کیمیای صلاح است و نعمت
۶۲
خرد معدن خیر و عدل است و احسان
۶۳
به فرمان کسی را شود نیک‌بختی
۶۴
به دو جهان که باشد خرد را به فرمان
۶۵
نگه‌بان تن جان پاک است لیکن
۶۶
دلت را خرد کرد بر جان نگهبان
۶۷
به زندان دنیا درون است جانت
۶۸
خرد خواهدش کرد بیرون ز زندان
۶۹
خرد سوی هر کس رسولی نهفته
۷۰
که در دل نشسته به فرمان یزدان
۷۱
همی گوید اندر نهان هر کسی را
۷۲
که چون آن چنین است و این نیست چونان
۷۳
از آغاز چون بود ترکیب عالم
۷۴
چه چیز است بیرون از این چرخ گردان؟
۷۵
اگر گرد این چرخ گردان تو گوئی
۷۶
تهی جایگاهی است بی‌حد سامان
۷۷
چه گوئی در آن جای گردنده گردون
۷۸
روان است یا ایستاده است ازین سان؟
۷۹
خدای جهان آنکه نابوده داند
۸۰
خداوند این عالم آباد و ویران
۸۱
چرا آفرید این جهان را چو دانست
۸۲
که کم بود خواهد ز کافر مسلمان؟
۸۳
خرد کو رسول خدای است زی تو
۸۴
چه خوانده است بر تو از این باب؟ برخوان
۸۵
از این در به برهان سخن گوی با من
۸۶
نخواهم که گوئی فلان گفت و بهمان
۸۷
گر این علمها را بدانند قومی
۸۸
تو نیز ای پسر مردمی همچو ایشان
۸۹
بیاموز اگر چند دشوارت آید
۹۰
که دشوار از آموختن گردد آسان
۹۱
بیاموز از آن که‌ش بیاموخت ایزد
۹۲
سر از گرد غفلت به دانش بیفشان
۹۳
بیاموز تا همچو سلمان بباشی
۹۴
که سلمان از آموختن گشت سلمان
۹۵
ز برهان و حجت سپر ساز و جوشن
۹۶
به میدان مردان برون مای عریان
۹۷
به میدان حکمت بر اسپ فصاحت
۹۸
مکن جز به تنزیل و تاویل جولان
۹۹
مدد یابی از نفس کلی به حجت
۱۰۰
چو جوئی به دل نصرت اهل ایمان
۱۰۱
نبینی که پولاد را چون ببرد،
۱۰۲
چو صنعت پذیرد ز حداد، سوهان؟
۱۰۳
تو را نفس کلی، چو بشناسی او را،
۱۰۴
نگه دارد از جهل و عصیان و نسیان
۱۰۵
بر آن سان که رنگین گل و یاسمین را
۱۰۶
نشانده است دهقانش بر طرف بستان
۱۰۷
گل از نفس کل یافته‌است آن عنایت
۱۰۸
که تو خوش منش گشته‌ای زان و شادان
۱۰۹
زر و سیم و گوهر شد ارکان عالم
۱۱۰
چو پیوسته شد نفس کلی به ارکان
۱۱۱
اگر جان نبودی به سیم و زر اندر
۱۱۲
به صد من درم کس ندادی یکی نان
۱۱۳
وگر جان نبودی به سیم و زر اندر
۱۱۴
بدو جان تو چون شادی شاد و خندان؟
۱۱۵
به نرمی ظفر جوی بر خصم جاهل
۱۱۶
که که را به نرمی کند پست باران
۱۱۷
سخن چون حکیمان نکوگوی و کوته
۱۱۸
که سحبان به کوته سخن گشت سحبان
۱۱۹
نبینی که بدرید صد من زره را
۱۲۰
بدان کوتهی یک درم سنگ پیکان؟
۱۲۱
خرد را به ایمان و حکمت بپرور
۱۲۲
که فرزند خود را چنین گفت لقمان
۱۲۳
چو جانت قوی شد به ایمان و حکمت
۱۲۴
بیاموزی آنگه زبان‌های مرغان
۱۲۵
بگویند با تو همان مور و مرغان
۱۲۶
که گفتند ازین پیشتر با سلیمان
۱۲۷
در این قبهٔ گوهر نامرکب
۱۲۸
ز بهر چه کرده‌است یزدانت مهمان؟
۱۲۹
تو را بر دگر زندگان زمینی
۱۳۰
چه گوئی، ز بهر چه داده‌است سلطان؟
۱۳۱
حکیما، ز بهر تو شد در طبایع
۱۳۲
جواهر، نه از بهر ایشان، پریشان
۱۳۳
ز بهر تو شد مشک و کافور و عنبر
۱۳۴
سیه خاک در زیر زنگاری ایوان
۱۳۵
تو را بر جهانی جزین، این عجایب
۱۳۶
که پیداست اینجا، دلیل است و برهان
۱۳۷
جهانی است آن پاک و پرنور و راحت
۱۳۸
تمام و مهیا و بی‌عیب و نقصان
۱۳۹
اثرهای آن عالم است این کزوئی
۱۴۰
در این تنگ زندان تو شادان و خندان
۱۴۱
اگر نیستی آن جهان، خاک تیره
۱۴۲
شکر کی شدی هرگز و عنبر و بان؟
۱۴۳
به امید آن عالم است، ای برادر،
۱۴۴
شب و روز بی‌خواب و با روزه رهبان
۱۴۵
مکان نعیم است و جای سلامت
۱۴۶
چنین گفت یزدان، فروخوان ز فرقان
۱۴۷
گر آن را نبینی همی، همچو عامه
۱۴۸
سزای فسار و نواری و پالان
۱۴۹
نگر تات نفریبد این دیو دنیا
۱۵۰
حذردار از این دیو، هان ای پسر هان
۱۵۱
از این دیو تعویذ کن خویشتن را
۱۵۲
سخن‌های صاحب جزیرهٔ خراسان
۱۵۳
چنین چند گردی در این گوی گردان؟
۱۵۴
کز این گوی گردان شدت پشت چوگان
۱۵۵
به چنگال و دندان جهان را گرفتی
۱۵۶
ولیکن شدت کند چنگال و دندان
۱۵۷
کنون زانکه کردی و خوردی، به توبه
۱۵۸
همی کن ستغفار و می‌خور پشیمان
۱۵۹
از این چاه برشو به سولان دانش
۱۶۰
به یک سو شو از جوی و از جر عصیان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.