Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
ناصرخسرو · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
امهات و نبات با حیوان
۲
بیخ و شاخند و بارشان انسان
۳
بار مانند تخم خویش بود
۴
سر بیابی چو یافتی پایان
۵
چون سخن‌گوی بود آخر کار
۶
جز سخن چون روا بود ساران؟
۷
تخم ما بی‌گمان سخن بوده‌است
۸
خوبتر زین کسی نداد نشان
۹
نه سخن کمتر از یکی باشد
۱۰
نه بگوید کم از دو حرف زبان
۱۱
یک سخن باد و حرف خویش چنانک
۱۲
خرد و جان ز وحدت یزدان
۱۳
این جهان هم بدان سخن ماند
۱۴
حرف او ساکن است یا جنبان
۱۵
وان سخن را مثل به مردم زن
۱۶
حرفها را نبات با حیوان
۱۷
آن سخن خود نه چیز و حرفش چیز
۱۸
چیزها را حروف او بنیان
۱۹
وانچه او از سخن پدید آید
۲۰
به سخن باشدش بقا و توان
۲۱
به سخن مردم آمده است پدید
۲۲
به سخن جان او رسد به جنان
۲۳
سخن اول آن شریف خرد
۲۴
سخن آخر آن عزیز قران
۲۵
سخنت اول و سخنت آخر
۲۶
سخنی خوب شو در این دومیان
۲۷
این جهان کثیف چون تن توست
۲۸
جان این تن از آن لطیف جهان
۲۹
نعمت این بخور به صورت جسم
۳۰
نعمت آن ببر به سیرت جان
۳۱
تنت را مادر این زمین و، فلک
۳۲
پدر او و هر دوان حیران
۳۳
جانت را مادر و پدر گشتند
۳۴
نفس و عقل شریف جاویدان
۳۵
این فرودین بدین دو باز رسید
۳۶
آن برین را بدان دو باز رسان
۳۷
تن تو چون بیافت صورت این
۳۸
نعمت این همه بیافت بدان
۳۹
جانت ار یابد از خرد صورت
۴۰
هم جنان یافتی و هم ریحان
۴۱
صورت جان تو شناختن است
۴۲
مر فلان را حقیقت از بهمان
۴۳
آنکه معقول هست چون بهمان
۴۴
وین که محسوس نام اوست فلان
۴۵
جفت‌ها را ز طاق بشناسی
۴۶
به غلط نوفتی درین و دران
۴۷
جفت را جفت و طاق دان زنخست
۴۸
با صفت جفت و بی‌صفت به عیان
۴۹
حد و محدود جفت یکدگرند
۵۰
نیست با هست چون مکین و مکان
۵۱
عقل و معقول هردوان جفتند
۵۲
همگان جفت کردهٔ سبحان
۵۳
طاق با جفت هر دوان مقهور
۵۴
پر از ایشان دو قاهر ایشان
۵۵
باز جفت است قاهر و مقهور
۵۶
زانکه توحید نیست زیر بیان
۵۷
چون بدانی حدود جفتی‌ها
۵۸
برتر آئی ز پایهٔ حیوان
۵۹
ای برادر، شناخت محسوسات
۶۰
نردبانی است اندر این زندان
۶۱
تو به پایه‌ش یکان یکان برشو
۶۲
پس بیاسای بر سر سولان
۶۳
سر آن نردبان و معقول است
۶۴
که سرائی است زنده و آبادان
۶۵
آن همه نور و راحت و نعمت
۶۶
وین همه رنج و ظلمت و نیران
۶۷
نیست مرگ است و هست هست حیات
۶۸
نیست کفرست و هست هست ایمان
۶۹
مرگ جهل است و زندگی دانش
۷۰
مرده نادان و زنده دانایان
۷۱
جهل مانند نیست و علم چو هست
۷۲
جهل چون درد و علم چون درمان
۷۳
هست ماند به علم دانا مرد
۷۴
نیست گردد به جاهلی نادان
۷۵
وانکه از نیست هست کردندش
۷۶
او به راحت رسد همی زهوان
۷۷
وانکه او هست و نیست خواهد شد
۷۸
سوی زندان کشندش از بستان
۷۹
نیست را هست صنع یزدان کرد
۸۰
هست را نیست صنعت شیطان
۸۱
ای اخی دوزخ و بهشت ببین
۸۲
بی‌گمان شو ز مالک و رضوان
۸۳
آنچه دانا بداندش هست است
۸۴
کس ندانست نیست را سامان
۸۵
هست و دانش قرین و جفتانند
۸۶
نیست یا جهل هردوان زوجان
۸۷
به با هست جفت و بد با نیست
۸۸
به بهی‌ی جان ز نیستی برهان
۸۹
جهد کن تا ز نیست هست شوی
۹۰
برهانی روان ز بار گران
۹۱
بهتر جانور همه مردم
۹۲
بهتر از مردمان امام زمان
۹۳
حیوانی که خوی ما گیرد
۹۴
قیمتش برتر آید از دگران
۹۵
گر بگیریم خوی بهتر خلق
۹۶
از ثری برشویم زی کیوان
۹۷
بهترین زمانه مستنصر
۹۸
که عیال ویند انسی و جان
۹۹
دل او داد را بهین رهبر
۱۰۰
امر او خلق را مهین میزان
۱۰۱
داد و دانش به عز او زنده است
۱۰۲
دین و دنیا به نور او رخشان
۱۰۳
جوهر عقل زیر گفتهٔ اوست
۱۰۴
گر کسی یافت مر خرد را کان
۱۰۵
فتح را نام اوست فتح بزرگ
۱۰۶
به مثالش خیال بسته میان
۱۰۷
سوی او شو اگر ندیده‌ستی
۱۰۸
ملک داوود و حکمت لقمان
۱۰۹
کمترین چاکرش چو اسکندر
۱۱۰
کمترین حاکمش چو نوشروان
۱۱۱
چرخ بر بدگمانش کرده کمین
۱۱۲
نحس بر دشمنش کشیده کمان
۱۱۳
ایمنی در بزرگ ملکت او
۱۱۴
گستریده فراخ شادروان
۱۱۵
کعبهٔ جان خلق پیکر اوست
۱۱۶
حکمت ایزدی درو مهمان
۱۱۷
گرد او گر طواف خواهی کرد
۱۱۸
جان بشوی از پلیدی عصیان
۱۱۹
گر تو از گوسپند او باشی
۱۲۰
بخوری آب چشمهٔ حیوان
۱۲۱
ای رسیده ز تو جهان به کمال
۱۲۲
ای مراد از طبایع و دوران
۱۲۳
بنده را دستگیر باش به فضل
۱۲۴
به خراسان میانهٔ دیوان
۱۲۵
تخم دادی مرا که کشت کنم
۱۲۶
نفگنم تخم تو به شورستان
۱۲۷
چون کشاورز خوگ و خار گرفت
۱۲۸
تخم اگر بفگنم بود تاوان
۱۲۹
گوسپندی که خوی خوگ گرفت
۱۳۰
بر نیدیشد از ضعیف شبان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.