Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
ناصرخسرو · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
این گنبد پیروزهٔ بی‌روزن گردان
۲
چون است چو بستان گه و گاهی چو بیابان؟
۳
من خانه نه دیدم نه شنیدم به جز این نیز
۴
یک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان
۵
ناگاه گلستانش پدید آرد گلها
۶
چون گشت بیابانش ز دیدار تو پنهان
۷
این گوی سیه را به میان خانه که آویخت
۸
نه بسته طنابی نه ستونی زده زین‌سان؟
۹
این گوی گران را به هوا بر که نهاده است؟
۱۰
تا کی به شگفتی بوی از تخت سلیمان؟
۱۱
این گوی به کردار یکی خوان عظیم است
۱۲
بنهاده در ایوان پر از نعمت الوان
۱۳
این خوان در ایوان چو نمودندت بندیش
۱۴
تا کیست سزاوار بدین خانه و این خوان
۱۵
زین خوان و از این خانه سوی تو خبری هست؟
۱۶
ای گشته بر این گوی تو را پشت چو چوگان!
۱۷
تاچند در این گوی بخواهد نگرستن
۱۸
این چرخ بدین چشم فروزندهٔ رخشان؟
۱۹
چشم فلک است این که بدو تیره زمین را
۲۰
همواره همی بیند این گنبد گردان
۲۱
کانی است در این گوی پر از گوهر و دانه
۲۲
زین چشم بر این گوهر مانده است در این کان
۲۳
جویندهٔ این جوهر را دست چهار است
۲۴
از تیر و زمستان و ز نیسان و حزیران
۲۵
این گوهر از این کان چو به یک پایه برآید
۲۶
کانی دگرش سازند آنگاه ز ارکان
۲۷
آن کان نخستینت نمودم که زمین است
۲۸
وین کان دوم نیست مگر هیکل انسان
۲۹
ای گوهر بی‌رنگ، بدین کان دوم در
۳۰
رنگی شو و سنگی و ممان عاجز و حیران
۳۱
چون قیمت یاقوت به آب است تو دانی
۳۲
کابت سخن است، ای سره یاقوت سخن‌دان
۳۳
هیکل به تو گشته‌است گرانمایه ازیراک
۳۴
هیکل صدف توست و درو جان تو مرجان
۳۵
مرجان تو مرجان خدای است ازیراک
۳۶
از حکمت و علم آمد مرجان تو را جان
۳۷
زنهار که مر جان را بی‌جان نگذاری
۳۸
زیرا که به بیجان نرسد رحمت رحمان
۳۹
روزی بشکافند مر این تیره صدف را
۴۰
هان تا نبوی غافل و خفته نروی هان
۴۱
زنهار چنان کامده‌ای اول، از اینجا
۴۲
خیره نروی گرسنه و تشنه و عریان
۴۳
جز سخته و پیموده مخر چیز که نیکوست
۴۴
کردن ستد و داد به پیمانه و میزان
۴۵
چیزی به گران هیچ خردمند نخرد
۴۶
هر گه که بیابد به از آن چیز به ارزان
۴۷
بستان خدای است، چنان دان که، شریعت
۴۸
پر غله و پر کشته درختان فراوان
۴۹
بسیار در این بستان هر گونه درخت است
۵۰
هم کشتهٔ رحمان و هم از کشتهٔ شیطان
۵۱
ای ره‌گذری مرد، گرت رغبت باشد
۵۲
در نعمت و در میوهٔ این نادره بستان
۵۳
دهقانش یکی فاضل و معروف بزرگ است
۵۴
در باغ مشو جز که به دستوری دهقان
۵۵
گر میوه‌ت باید به سوی سیو و بهی شو
۵۶
منگر سوی بی‌میوه و پر خار مغیلان
۵۷
چون نخل بلند است سپیدار ولیکن
۵۸
بسیار فزون دارد در بار برین آن
۵۹
مرغ است همان طوطی و هم جغد ولیکن
۶۰
این از در قصر آمد و آن از در ویران
۶۱
چون ابر بلند است سیه دود ولیکن
۶۲
از دود جدا گشت سیه ابر به باران
۶۳
هرچند که در قرطه بود هردو به یک جا
۶۴
از دامن برتر بود، ای پور، گریبان
۶۵
هر کس که پدر نام نهد نوح مر او را
۶۶
کشتیش نباشد که رود بر سر طوفان
۶۷
چونان که خرد را به میان دو محمد
۶۸
فرق است به پیغمبری و وحی به فرقان
۶۹
دهقان و خداوندهٔ این خانه رسول است
۷۰
سرهنگ بنی آدم و پیغمبر یزدان
۷۱
هرچند ستمگاران بسیار شده‌ستند
۷۲
فرزند رسول است بر این باغ نگهبان
۷۳
گرچه نبود میوهٔ خوش بی‌پشه و کرم
۷۴
دهقان ندهد باغ به پشه نه به کرمان
۷۵
هرچند که در خانهٔ تو خانه کند موش
۷۶
خانه نسپاری تو همی خیره به موشان
۷۷
در خانهٔ تو موش به سوراخ درون است
۷۸
او را چه بکار آید کاشانه و ایوان؟
۷۹
گر موش ندارد خبر از گنبد و ایوان
۸۰
نادان چه خبر دارد از دین و ز ایمان؟
۸۱
هرچند که بر منبر نادان بنشیند
۸۲
هرگز نشود همبر با دانا نادان
۸۳
گر زاغ سیه باغ ز بلبل بستاند
۸۴
دستان نتواند زدن و ناورد الحان
۸۵
از مرد پدید آید حکمت نه ز منبر
۸۶
خورشید کند عالم پر نور نه سرطان
۸۷
میدان خدای است قران، هر که سوار است
۸۸
گو خیز و فراز آی و برون آی به میدان
۸۹
تا کیست که بر پشتهٔ حرف متشابه
۹۰
آورد کند اسپش با پویه و جولان
۹۱
دشوار طلب کردن تاویل کتاب است
۹۲
کاری است فرو خواندن این نامه بس آسان
۹۳
با کاه مخور دانه چنین گر نه ستوری
۹۴
با بوذر گفت این که تو را گفتم سلمان
۹۵
آن گوز که با پوست خوردندش نبود نفع
۹۶
با پوست مخور گوز و تن خویش مرنجان
۹۷
معنی‌ی سخن ایزد پیغمبر داند
۹۸
بهتان بود ار تو به جز این گوئی، بهتان
۹۹
بر مشکل این معجزه جز آل نبی را
۱۰۰
کس را نبود قوت و نه قدرت و سلطان
۱۰۱
چونان که عصا هرگز از آن سان که شنودی
۱۰۲
ثعبان نشدی جز به کف موسی عمران
۱۰۳
هرچند سخن گوید طوطی نشناسد
۱۰۴
آن را که همی گوید هرگز سر و سامان
۱۰۵
ای خوانده به صد حیلت و تقلید قران را
۱۰۶
مانندهٔ مرغی که بیاموزد دستان
۱۰۷
همچو سخن مرغ است این خواندن ناراست
۱۰۸
بی‌حاصل و بی‌معنی و بی‌حجت و برهان
۱۰۹
از خواندن چیزی که بخوانیش و ندانی
۱۱۰
هرگز نشود حاصل چیزیت جز افغان
۱۱۱
تشنه‌ت نشود هرگز تا آب نخوردی
۱۱۲
هرچند که آب آب همی گوئی هزمان
۱۱۳
چون باز نگردی بسوی موسی و هارون
۱۱۴
یک‌ره نشوی سیر ز فرعون و ز هامان
۱۱۵
گویند که پیغمبر ما امت و دین را
۱۱۶
چون رفت ز عالم به فلان داد و به بهمان
۱۱۷
پیغمبری ای بی‌خردان ملک الهی است
۱۱۸
از ملکت قیصر به و از ملکت خاقان
۱۱۹
هرگز ملکی ملک به بیگانه نداده است
۱۲۰
شو نامهٔ شاهان جهان پاک فروخوان
۱۲۱
با دختر و داماد و نبیره به جهان در
۱۲۲
میراث به همسایه دهد هیچ مسلمان؟
۱۲۳
یا سوی شما کار نکرده‌است پیمبر
۱۲۴
بر قول خداوند جهان داور سبحان!
۱۲۵
از بهر چه گوئید چنین خام سخن‌ها؟
۱۲۶
ای مغز شما دود زده ز آتش عصیان!
۱۲۷
آنگاه شوید آگه از این بیهده گفتار
۱۲۸
کز حسرت و غم سنگ بخائید به دندان
۱۲۹
آن روز پشیمانی و حسرت نکند سود
۱۳۰
آن را که نشد بر بدی امروز پشیمان
۱۳۱
حسرت نکند کودک را سود به پیری
۱۳۲
هر گه که به خردی بگریزد ز دبستان
۱۳۳
هر کس که به تابستان در سایه بخسبد
۱۳۴
خوابش نبرد گرسنه شب‌های زمستان
۱۳۵
سودی نکند حسرت و تیمار چو افتاد
۱۳۶
بیمار به سامره و درمان به بدخشان
۱۳۷
از دزد فرومایه نه سلطان و نه حاکم
۱۳۸
توبه نپذیرند چو افتاد به زندان
۱۳۹
فرزند نبی جای جد خویش گرفته است
۱۴۰
وز فخر رسانیده سر تاج به کیوان
۱۴۱
آن است گزیده، که خدایش بگزیند
۱۴۲
بیهوده چه گوئی سخن بی‌سر و سامان؟
۱۴۳
آنجا که به فرمانش پیمبر بنشستی
۱۴۴
فرزند وی امروز نشسته است به فرمان
۱۴۵
آن را که گزیدی تو خدایش نگزیده‌است
۱۴۶
در خلق، ندانی تو به از خالق دیان
۱۴۷
ای پیر، خداوند سگی را نپذیرد
۱۴۸
هرچند که فریبش کنی، از تو به قربان
۱۴۹
قربان تو فرزند رسول است، ره خویش
۱۵۰
از حکمت او جوی سوی روضهٔ رضوان
۱۵۱
زی درگه او شو که سلیمان زمان است
۱۵۲
تا باز رهد جان تو از محنت دیوان
۱۵۳
ای بار خدای همه ذریت آدم
۱۵۴
با ملک سلیمانی و با حکمت لقمان
۱۵۵
آنی که پدید آمد در باغ شریعت
۱۵۶
از عدل تو آذار و ز احسان تو نیسان
۱۵۷
دین از تو مزین شد و دنیا به تو زیبا
۱۵۸
حکمت به تو تازه شد و بدعت به تو خلقان
۱۵۹
چون خطبه به نام تو رسانم به سخن بر
۱۶۰
از برکت و اقبال تو گل روید و ریحان
۱۶۱
چون بنده‌ت «مستنصر بالله» بگوید
۱۶۲
پر مشتری و زهره شود بقعت یمگان
۱۶۳
از نام تو بگدازد بدخواه تو، گوئی
۱۶۴
ماه است مگر نامت و بدخواه تو کتان
۱۶۵
گر جمله یکی نامه شود عدل و سعادت
۱۶۶
آن نامه نیابد مگر از دست تو عنوان
۱۶۷
مر بنده‌ت را دشمن و بدگوی بسی هست
۱۶۸
زان بیش کجا هست به درگاه تو مهمان
۱۶۹
ای حجت بنشسته به یمگان و سخنهات
۱۷۰
در جان و دل ناصبیان گشته چو پیکان
۱۷۱
گر خاک خراسانت نپذیرفت مخور غم
۱۷۲
خشنودی ایزدت به از خاک خراسان
۱۷۳
بر حکمت و بر مدحت اولاد پیمبر
۱۷۴
اشعار همی گوی به هر وقت چو حسان
۱۷۵
پژمرد بدین شعر تو آن شعر کسائی
۱۷۶
«این گنبد گردان که بر آورد بدین سان؟»
۱۷۷
بر بحر هزج گفتی و تقطیعش کردی
۱۷۸
مفعول مفاعیل مفاعیل فعولان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.