قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بر جانور و نبات و ارکان
۲
سالار که کردت ای سخندان؟
۳
وز خاک سیه برون که آورد
۴
این نعمت بیکران و الوان؟
۵
خوانی است زمین پر ز نعمت
۶
تو خاک مخوانش نیز خوانخوان
۷
خویشان تو اند جانور پاک
۸
زیرا که تو زندهای چو ایشان
۹
پس چونکه رهی و بنده گشتند،
۱۰
ای خویش، تو را بجمله خویشان؟
۱۱
تو در خز و بز به زیر طارم
۱۲
خویشانت برهنه و پریشان
۱۳
ایشان ز تو جمله بینیازند
۱۴
وز بیم تو مانده در بیابان
۱۵
تو مهتری و نیازمندی
۱۶
نشنود کسی مهی بر این سان
۱۷
گر شیر قویتر است از تو
۱۸
چون است ز بانگ تو گریزان؟
۱۹
ور پیل ز تو به تن فزون است
۲۰
بر پیل تو را که داد سلطان؟
۲۱
بیگار تو چون همی کند آب
۲۲
تا غله دهدت سنگ گردان؟
۲۳
آتش به مراد توست زنده
۲۴
در آهن و سنگ خاره پنهان
۲۵
فرمان تو را چرا مطیع است
۲۶
تا پخته خوری بدو و بریان؟
۲۷
در آهن و سنگ چون نشسته است
۲۸
این گوهر بیقرار عریان؟
۲۹
بیرون نجهد مگر بفرمانت
۳۰
این گوهر صعب ازین دو زندان
۳۱
جز تو ز هوا همی که سازد
۳۲
چندین سخن چو در و مرجان؟
۳۳
دهقانی توست خاک ازیرا
۳۴
خویشانت نیند چون تو دهقان
۳۵
ارکان همه مر تو را مطیعاند
۳۶
هرچند خدای راست ارکان
۳۷
نیکو بنگر که: کیستی خود
۳۸
وز بهر چهای رئیس حیوان
۳۹
وین کار که کرد و خود چرا کرد
۴۰
آن کس که بکرد با تو احسان
۴۱
از جانوران به جملگی نیست
۴۲
جز جان تو را خرد نگهبان
۴۳
بر جانورت خرد فزون است
۴۴
وز نور خرد گرد شرف جان
۴۵
وز نور خرد شده است ما را
۴۶
این جانور دگر به فرمان
۴۷
آزاد شود به عقل بنده
۴۸
واباد شود به عقل ویران
۴۹
آباد به عقل گشت گردون
۵۰
وازاد به عقل گشت لقمان
۵۱
معروف به دیدن است چشمت
۵۲
دندانت موکل است بر نان
۵۳
گوشت بشنود و دست بگرفت
۵۴
بینیت بیافت بوی ریحان
۵۵
بنگر: به خرد چه کردهای کار
۵۶
صد سال در این فراخ میدان
۵۷
بیکار چراست عقل در تو
۵۸
بر کار همیشه تیز دندان
۵۹
چیزیت نداد کان نبایست
۶۰
دارندهٔ روزگار، یزدان
۶۱
کار خرد است باز جستن
۶۲
از حاصل خلق و چرخ و دوران
۶۳
کار خرد است دردها را
۶۴
آورد پدید روی درمان
۶۵
از مرگ بتر ندید کس درد
۶۶
داناش نخواست همچو نادان
۶۷
ای آمده زان سرای و مانده
۶۸
یک چند در این سرای مهمان
۶۹
دانا نکشد سر از مکافات
۷۰
بد کرده بدی کشد به پایان
۷۱
یک چند تو خوردهای جهان را
۷۲
اکنون بخوردت باز گیهان
۷۳
«چون تو بزنی بخورد بایدت»
۷۴
این خود مثل است در خراسان
۷۵
بر خوردن جسم هر خورنده
۷۶
دندان زمانه مرگ را دان
۷۷
بنگر که خرد رهی نماید
۷۸
زی رستن از این عظیم ثعبان
۷۹
حق است چنین که گفتمت مرگ
۸۰
بر حق مشو بخیره گریان
۸۱
تن خورد در این جهان و او مرد
۸۲
بر جان نبود ز مرگ نقصان
۸۳
جان را نکند جهان عقوبت
۸۴
کو را ز تن آمده است عصیان
۸۵
چون گشت یقین که جان نمیرد
۸۶
آسان برهی ز مرگ آسان
۸۷
آسان به خرد شود تو را مرگ
۸۸
زین به که کند بیان و برهان؟
۸۹
مشغول تنی که دیو توست او
۹۰
بل دیو توی و او سلیمان
۹۱
خندانت همی برد سوی جر
۹۲
دشمن بتر آن بود که خندان
۹۳
ای بندهٔ تن، تو را چه بودهاست
۹۴
با خاطر تیره روی رخشان؟
۹۵
افتاده به چاه در، چه بایدت
۹۶
بر برده به چرخ طاق و ایوان؟
۹۷
تن جلد و سوار و جان پیاده
۹۸
بالینت چو خز و سر چو سندان
۹۹
جان را به نکو سخن بپرور
۱۰۰
زین بیش مگر گرد دیوان
۱۰۱
بنگر که قوی نگشت عقلت
۱۰۲
تا تنت نگشت سست و خلقان
۱۰۳
چون جانش عزیزدار دایم
۱۰۴
مفروش گران خریده ارزان
۱۰۵
آن کن که خرد کند اشارت
۱۰۶
تا برشوی از ثری به کیوان
۱۰۷
بگزار به شکر حق آن کس
۱۰۸
کو کرد دل تو عقل را کان
۱۰۹
از پاکدل، ای پسر، همی گوی
۱۱۰
«سبحانک یا اله سبحان»
۱۱۱
بنگر به چه فضل و علم گشتهاست
۱۱۲
یعقوب جهود و تو مسلمان
۱۱۳
آن خوان که مسیح را بیامد
۱۱۴
آراسته از رحیم رحمان
۱۱۵
تو چون به شکی که زی محمد
۱۱۶
نامد به ازان بسی یکی خوان؟
۱۱۷
خوان پیش توست لیکن از جهل
۱۱۸
تو گرسنهای برو و عطشان
۱۱۹
از نامه خبر نداری ایراک
۱۲۰
برخوانده نهای مگر که عنوان
۱۲۱
گوئی که «فلان مرا چنین گفت
۱۲۲
و آورد مرا خبر ز بهمان
۱۲۳
کز مذهبها درست و حق نیست
۱۲۴
جز مذهب بوحنیفه نعمان»
۱۲۵
هارون زمانه را ندیدی
۱۲۶
ای غره شده به مکر هامان
۱۲۷
ریحان که دهدت چون همی تو
۱۲۸
ریحان نشناسی از مغیلان؟
۱۲۹
آگاه نهای که ریگ بارید
۱۳۰
بر سرت به جای خرد باران
۱۳۱
گمراه شدی چو بر تو بگذشت
۱۳۲
در جامهٔ جبرئیل شیطان
۱۳۳
از شیر و ز می خبر نداری
۱۳۴
ای سرکه خریده و سپندان
۱۳۵
آگاه شوی چو باز پرسد
۱۳۶
دانات ز مشکلات فرقان
۱۳۷
چون خیره شود سرت در آن راه
۱۳۸
رهبر نبوی تو بلکه حیران
۱۳۹
چون برف بود بجای سبزه
۱۴۰
دی ماه بود نه ماه نیسان
۱۴۱
ای حجت دین به دست حکمت
۱۴۲
گرد از سر ناصبی بیفشان