قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای مر تورا گرفته بت خوش زبان زبون،
۲
تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون
۳
اندر حریم می نکند جان تو قرار
۴
تا ناوری دل از حرم دلبران برون
۵
برگیر دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دین
۶
چون من غریب و زار به مازندران درون
۷
زیرا که عیب و علت کندی کاردار
۸
سوهان علاج داند کرد و فسان فسون
۹
دنیا ز من بجست، چون من دین بیافتم
۱۰
طاعت همیم دارد دندان کنان کنون
۱۱
گر بر سر برآوری ز گریبان دین حق
۱۲
با ناکسان کله زن و با خاسران سرون
۱۳
با اهل خویش گوهر دین تو روشن است
۱۴
اینجاست مانده در کف بیگانگان نگون
۱۵
با اهل علم و مرد خردمند کن، مکن
۱۶
با مردمان خس به مثل با سگان سکون
۱۷
ناید ز چوب کژ ستون، گر تو راستی
۱۸
دین را به جز تو نیست سوی راستان ستون
۱۹
هشیار باش و راست رو و هر سوی متاز
۲۰
در جوی و جر جهل چو این ماهیان هیون
۲۱
مغزت تهی ز علم و معدهت از طعام پر
۲۲
هل تا چو خر کنند پر این خربطان بطون