قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای زود گرد گنبد بر رفته
۲
خانهٔ وفا به دست جفا رفته
۳
بر من چرا گماشتهای خیره
۴
چندین هزار مست بر آشفته؟
۵
این دشته بر کشیده همی تازد
۶
وان با کمان و تیر برو خفته
۷
اینم کند به خطبه درون نفرین
۸
وانم به نامه فریه کند سفته
۹
من خیره مانده زیرا با مستان
۱۰
هر دو یکی است گفته و ناگفته
۱۱
گفته سخن چو سفته گهر باشد
۱۲
ناگفته همچو گوهر ناسفته
۱۳
بیدار کرد ما را بیداری
۱۴
پنهان ز بیم مستان بنهفته
۱۵
خرگوشوار دیدم مردم را
۱۶
خفته دو چشم باز و خرد رفته
۱۷
یک خیل خوگوار درافتاده
۱۸
با یکدگر چو دیوان کالفته
۱۹
یک جوق بر مثال خردمندان
۲۰
با مرکب و عمامهٔ زربفته
۲۱
بر سام یارده ز شر منبر
۲۲
گویان به طمع روز و شبان لفته
۲۳
مستان و بیهشان چو بدیدندم
۲۴
شمع خرد فروخته بگرفته
۲۵
زود از میان خویش براندندم
۲۶
پر درد جان و ز انده دل کفته
۲۷
آن جانور که سرگین گرداند
۲۸
زهر است سوی او گل بشکفته
۲۹
بیدار چون نشست بر خفته
۳۰
خفته ز عیب خویش شود تفته
۳۱
زیرا که سخت زود سوی بیدار
۳۲
پیدا شود فضیحتی از خفته
۳۳
ای درها به رشته در آوردم
۳۴
روز چهارم از سومین هفته