Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
ناصرخسرو · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۶

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دیوی است جهان پیر و غداری
۲
که‌ش نیست به مکر و جادوی یاری
۳
باغی است پر از گل طری لیکن
۴
بنهفته به زیر هر گلی خاری
۵
گر نیست مراد خستن دستت
۶
زین باغ بسند کن به دیداری
۷
این بلعجبی است، خوش کجا باشد
۸
از بازی او مگر که نظاری
۹
زنهار مشو فتنه برو زیرا
۱۰
حوری است ز دور و خوب گفتاری
۱۱
بشکست هزار بار پیمانت
۱۲
آگه نشدی ز خوی او باری
۱۳
لیکن چو به دام خویش آوردت
۱۴
گرگی است به فعل و زشت کفتاری
۱۵
صد سالت اگر ز مکر او گویم
۱۶
خوانده نشود خطی ز طوماری
۱۷
روز و شب بیخ ما همی برد
۱۸
غمری نرم است و گول طراری
۱۹
هر روز یکی لباس نو پوشد
۲۰
از بهر فریب نو خریداری
۲۱
روزی سقطی شکار او باشد
۲۲
روزی شاهی و نام برداری
۲۳
فرقی نکند میان نیک و بد
۲۴
مستی نشناسد او ز هشیاری
۲۵
ماری است کزو کسی نخواهد رست
۲۶
از خلق جهان بجمله دیاری
۲۷
زین پیش جز از وفای آزادان
۲۸
کاریش نبود نه بباواری
۲۹
مر طغرل ترکمان و چغری را
۳۰
با تخت نبود و با مهی کاری
۳۱
استاده بدی به بامیان شیری
۳۲
بنشسته به عز در بشیر شاری
۳۳
بر هر طرفی نشسته هشیاری
۳۴
گسترده به داد و عدل آثاری
۳۵
از فعل بد خسان این امت
۳۶
ناگاه چنین بخاست آواری
۳۷
ابلیس لعین بدین زمین اندر
۳۸
ذریت خویش دید بسیاری
۳۹
یک چند به زاهدی پدید آمد
۴۰
بر صورت خوب طیلسان داری
۴۱
بگشاد به دین درون در حیلت
۴۲
برساخت به پیش خویش بازاری
۴۳
گفتا که «اگر کسی به صد دوران
۴۴
بوده است ستمگری و جباری
۴۵
چون گفت که لا اله الا الله
۴۶
نایدش به روی هیچ دشواری»
۴۷
تا هیچ نماند ازو بدین فتوی
۴۸
در بلخ بدی و نه گنه‌کاری
۴۹
وین خلق همه تبه شد و بر زد
۵۰
هرکس به دلش ز کفر مسماری
۵۱
هر زشت و خطای تو سوی مفتی
۵۲
خوب است و روا چو دید دیناری
۵۳
ور زاهدی و نداده‌ای رشوت
۵۴
یابیش درست همچو دیواری
۵۵
گوید که «مرا به درد سر دارد
۵۶
هر بی‌خردی و هر سبکساری»
۵۷
و امروز به مهتری برون آمد
۵۸
با درقه و تیغ چون ستمگاری
۵۹
گوید که «نبود مر خراسان را
۶۰
زین پیش چو من سری و دستاری»
۶۱
خاتون و بگ و تگین شده اکنون
۶۲
هر ناکس و بنده و پرستاری
۶۳
باغی بود این که هر درختی زو
۶۴
حری بودی و خوب کرداری
۶۵
در هر چمنی نشسته دهقانی
۶۶
این چون سمنی و آن چو گلناری
۶۷
پر طوطی و عندلیب اشجارش
۶۸
بی‌هیچ بلا و شور و پیکاری
۶۹
دیوی ره یافت اندر این بستان
۷۰
بد فعلی و ریمنی و غداری
۷۱
بشکست و بکند سرو آزاده
۷۲
بنشاند به جای او سپیداری
۷۳
ننشست ازان سپس در این بستان
۷۴
جز کرگس مرده‌خوار، طیاری
۷۵
وز شومی او همی برون آید
۷۶
از شاخ به جای برگ او ماری
۷۷
گشتند رهی او ز نادانی
۷۸
هر بی‌هنری و هر نگون‌ساری
۷۹
اقرار به بندگی او داده
۸۰
بی‌هیچ غمی و هیچ تیماری
۸۱
من گشته هزیمتی به یمگان در
۸۲
بی‌هیچ گنه شده به زنهاری
۸۳
چون دیو ببرد خان و مان از من
۸۴
به زین به جان نیافتم غاری
۸۵
مانده‌است چو من در این زمین حیران
۸۶
هر زاهد و عابدی و بنداری
۸۷
بیچاره شود به دست مستان در
۸۸
هشیار اگرچه هست عیاری
۸۹
یک حرف جواب نشنود هرگز
۹۰
هرچند که گفت مست خرواری
۹۱
ای مانده چو من بدین زمین اندر
۹۲
بیمار نه و مثل چو بیماری
۹۳
هرچند که خوار و رنجه‌ای منگر
۹۴
زنهار به روی ناسزاواری
۹۵
زنار، اگرچه قیمتی باشد،
۹۶
خیره کمری مده به زناری
۹۷
چون کار جهان چنین فرا شوبد
۹۸
سر بر کند از جهان جهانداری
۹۹
چون دود بلند شد به هر حالی
۱۰۰
سر بر زند از میان او ناری
۱۰۱
این دیو هزیمتی است اینجا در
۱۰۲
منگر تو بدانکه ساخت کاچاری
۱۰۳
آن خانه که عنکبوت برسازد
۱۰۴
تا صید مگس کند چو مکاری
۱۰۵
پس زود کندش ساخته لیکن
۱۰۶
گنجشک بدردی به منقاری
۱۰۷
گر باز به دام او درآویزد
۱۰۸
عاری بود آن و سهمگن عاری
۱۰۹
ای باز سپید و خورده کبگان را
۱۱۰
مردار مخور به سان ناهاری
۱۱۱
بنشین بی کار ازانکه بی‌کاری
۱۱۲
به زانکه کنی بخیره بیگاری
۱۱۳
یک سو کش سرت ازین گشن لشکر
۱۱۴
بیهوده مرو پس گشن ساری
۱۱۵
این خوب سخن بخیره از حجت
۱۱۶
همواره مده به هر سخن خواری

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.