منوچهری · دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۰ - در لغز شمع و مدح حکیم عنصری

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن
۲
جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن
۳
هر زمان روح تو لختی از بدن کمتر کند
۴
گویی اندر روح تو مضمر همی‌گردد بدن
۵
گر نیی کوکب، چرا پیدا نگردی جز به شب
۶
ور نیی عاشق، چرا گریی همی بر خویشتن
۷
کوکبی آری ولیکن آسمان تست موم
۸
عاشقی آری، ولیکن هست معشوقت لگن
۹
پیرهن در زیر تن‌پوشی و پوشد هر کسی
۱۰
پیرهن بر تن، تو تن پوشی همی بر پیرهن
۱۱
چون بمیری آتش اندر تو رسد زنده شوی
۱۲
چون شوی بیمار، بهتر گردی از گردن زدن
۱۳
تا همی‌خندی، همی‌گریی و این بس نادر است
۱۴
هم تو معشوقی و عاشق، هم بتی و هم شمن
۱۵
بشکفی بی نوبهار و پژمری بی‌مهرگان
۱۶
بگریی بی‌دیدگان و باز خندی بی‌دهن
۱۷
تو مرا مانی و من هم مر ترا مانم همی
۱۸
دشمن خویشیم هر دو دوستدار انجمن
۱۹
خویشتن سوزیم هر دو، بر مراد دوستان
۲۰
دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن
۲۱
هر دو گریانیم و هر دو زرد و هر دو در گداز
۲۲
هر دو سوزانیم و هر دو فرد و هر دو ممتحن
۲۳
آنچه من در دل نهادم، بر سرت بینم همی
۲۴
وانچه تو بر سر نهادی در دلم دارد وطن
۲۵
اشک تو چون در که بگدازی و بر ریزی به زر
۲۶
اشک من چون ریخته بر زر همی برگ سمن
۲۷
روی تو چون شنبلید نوشکفته بامداد
۲۸
وان من چون شنبلید پژمریده در چمن
۲۹
رسم ناخفتن به روزست و من از بهر ترا
۳۰
بی وسن باشم همه شب، روز باشم با وسن
۳۱
از فراق روی تو گشتم، عدوی آفتاب
۳۲
وز وصالت بر شب تاری شدستم مفتنن
۳۳
من دگر یاران خود را آزمودم خاص و عام
۳۴
نی یکیشان رازدار و نی وفااندر دو تن
۳۵
رازدار من تویی، ای شمع یار من تویی
۳۶
غمگسار من تویی من زان تو، تو زان من
۳۷
تو همی‌تابی و من برتو همی‌خوانم به مهر
۳۸
هر شبی تا روز دیوان ابوالقاسم حسن
۳۹
اوستاد اوستادان زمانه عنصری
۴۰
عنصرش بی‌عیب و دل بی‌غش و دینش بی‌فتن
۴۱
شعر او چون طبع او: هم بی‌تکلف هم بدیع
۴۲
طبع او چون شعر او: هم با ملاحت هم حسن
۴۳
نعمت فردوس یک لفظ متینش را ثمر
۴۴
«گنج بادآورد» یک بیت مدیحش را ثمن
۴۵
تا همی‌خوانی تو اشعارش، همی‌خایی شکر
۴۶
تا همی‌گویی تو ابیاتش، همی‌بویی سمن
۴۷
حلم او چون کوه و اندر کوه او کهف امان
۴۸
طبع او چون بحر و اندر بحر او در فطن
۴۹
نظم او و لفظ او و ذوق او و وزن او
۵۰
هر خطابش، هر عتابش هر مدیحش، هر سخن
۵۱
گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو
۵۲
روز جد و روز هزل و روز کلک و روز دن
۵۳
در بار و مشکریز و نوش طبع و زهر فعل
۵۴
جانفروز و دلگشا و غمزدا و لهوتن
۵۵
کوجریر و کو فرزدق، کو زهیر و کو لبید
۵۶
ربهٔ عجاج و دیک الجن و سیف ذویزن
۵۷
کو حطیه، کوامیه، کو نصیب و کو کمیت
۵۸
اخطل و بشار برد، آن شاعر اهل یمن
۵۹
وز خراسان: بوشعیب و بوذر آن ترک کشی
۶۰
وان ضریر پارسی، وان رودکی چنگزن
۶۱
آن دو گرگانی و دو رازی و دو ولوالجی
۶۲
سه سرخسی و سه کاندر سغد بوده مستکن
۶۳
ابن هانی، ابن رومی، ابن معتز ابن بیض
۶۴
دعبل و بوشیص و آن فاضل که بود اندر قرن
۶۵
وان خجسته پنج شاعر کو، کجا بودندشان
۶۶
عزه و عفرا و هند و میه و لیلی سکن
۶۷
وان دو امرالقیس و آن دو طرفه، آن دو نابغه
۶۸
وان دو حسان و سه اعشی وان سه حماد و سه زن
۶۹
از بخارا پنج و پنج از مرو و پنج از بلخ باز
۷۰
هفت نیشابوری و سه طوسی و سه بوالحسن
۷۱
گو فراز آیند و شعر اوستادم بشنوند
۷۲
تا غریزی روضه بینند و طبیعی نسترن
۷۳
تا بر آن آثار شعر خویشتن گریند باز
۷۴
نی برآثار و دیار و رسم و اطلال و دمن
۷۵
او رسول مرسل این شاعران روزگار
۷۶
شعر او فرقان و معنایش سر تا سر سنن
۷۷
شعر او فردوس را ماند، که اندر شعر اوست
۷۸
هر چه در فردوس ما را وعده کرده ذوالمنن
۷۹
کوثرست الفاظ عذب او و معنی سلسبیل
۸۰
ذرق او انهار خمر و وزنش انهار لبن
۸۱
لذت انهار خمر اوست ما را بی‌حساب
۸۲
راحت ارواح لطف اوست ما را بی‌شجن
۸۳
از کف او جود خیزد وز دل او مردمی
۸۴
از تبت مشک تبتی، وز عدن در عدن
۸۵
وقت صلحش کس نداند مرغزن از مرغزار
۸۶
وقت خشمش، کس نداند مرغزار از مرغزن
۸۷
همتش آب و معالی ام و بیداری ولد
۸۸
حکمتش عم و جلالت خال وهشیاری ختن
۸۹
زین فروتر شاعران دعوی و زو معنی پدید
۹۰
وین حکیمان دگر یک فن و او بسیار فن
۹۱
از زغن هرگز نیاید فر اسب راهوار
۹۲
گرچه باشد چون صهیل اسب آواز زغن
۹۳
حبذا اسبی محجل مرکبی تازی نژاد
۹۴
نعل او پروین نشان و سم او خارا شکن
۹۵
بارکش چون گاومیش و بانگزن چون نره شیر
۹۶
گامزن چون ژنده پیل و حمله بر چون کرگدن
۹۷
یوز جست و رنگ خیز و گرگ پوی و غرم تک
۹۸
ببر جه، آهو دو و روباه حیله، گور دن
۹۹
چون زبانی اندر آتش، چون سلحفاة اندر آب
۱۰۰
چون نعایم دربیابان، چون بهایم در قرن
۱۰۱
رام زین و خوش عنان و کش خرام و تیزگام
۱۰۲
شخ نورد و راهجوی و سیل بر و کوهکن
۱۰۳
پشت او و پای او و گوش او و گردنش
۱۰۴
چون کمان و چون رماح و چون سنان و چون مجن
۱۰۵
بر شود بر بارهٔ سنگین، چو سنگ منجنیق
۱۰۶
در رود در قعر وادی چون به چاه اندر، شطن
۱۰۷
بر طراز آخته پویه کند چون عنکبوت
۱۰۸
بربدستی جای بر، جولان کند چون بابزن
۱۰۹
رخش با او لاغر و شبدیز با او کندرو
۱۱۰
ورد با او ارجل و یحموم با او اژکهن
۱۱۱
اینچنین اسبی تواند برد بیرون مرمرا
۱۱۲
از چنین وادی، ز قاعی سهمناک و نیشزن
۱۱۳
از تبش گشته غدیرش همچو چشم اعمشان
۱۱۴
وز عطش گشته مسیلش چون گلوی اهرمن
۱۱۵
گشته روی بادیه چون خانهٔ جوشنگران
۱۱۶
از نشان سوسمار و نقش ماران شکن
۱۱۷
همچو آواز کمان آوای گرگان اندرو
۱۱۸
همچو جعد زنگیان شاخ گیاهان، پرشکن
۱۱۹
بر چنین اسبی چنین دشتی گذارم در شبی
۱۲۰
تیره چون روز قصاص و تنگ چون روز محن
۱۲۱
روی شسته آسمان او به آب لاجورد
۱۲۲
دست در بسته زمینش از قیر و از مشک ختن
۱۲۳
راست چون یک قبضه و یک خانه قوسی بود
۱۲۴
آن بنات النعش تابان بر سر کوه یمن
۱۲۵
بر سپهر لاجوردی صورت «سعدالسعود»
۱۲۶
چون یکی خال عقیقین، بر یکی نیلی ذقن
۱۲۷
چون سه سنگ دیگپایه «هقعه» بر جوزا کنار
۱۲۸
چون شرار دیگپایه پیش او خیل پرن
۱۲۹
اسب من در شب دوان همچون سفینه در خلیج
۱۳۰
من بر او ثابت چنانچون بادبان اندر سفن
۱۳۱
گاهش اندر شیب تازم، گاه تازم برفراز
۱۳۲
چون کسی کو گاه بازی بر نشیند بر رسن
۱۳۳
در میان مهد چشم من نخسبد طفل خواب
۱۳۴
تا نبینم روی آن برجیس رای تهمتن
۱۳۵
تا نگیرم دامن اقبال او محکم به چنگ
۱۳۶
تا نبوسم خاک زیرپای او، ذوالطول و من
۱۳۷
ای منوچهری همی‌ترسم که از بیدانشی
۱۳۸
خویشتن را هم به دست خویشتن دوزی کفن
۱۳۹
آنکه اندر زیر تاج گوهر و دیبای شعر
۱۴۰
چون نگار آزرست و چون بهار برهمن
۱۴۱
برد خواهی پیش او ناپروریده شعر خویش؟
۱۴۲
کرد خواهی در ملامت عرض خود را مرتهن؟
۱۴۳
بر دم طاووس خواهی کرد نقشی خوبتر؟
۱۴۴
در بهشت عدن خواهی کشت شاخ نارون؟
۱۴۵
آنکه استادان گیتی برحذر باشند ازو
۱۴۶
تو به نادانی مرو نزدیک او، لاتعجلن
۱۴۷
مجلس استاد تو چون آتشی افروخته‌ست
۱۴۸
تو چنانچون اشتر بی‌خواستار اندر عطن
۱۴۹
اشتر نادان ز نادانی فروخسبد به راه
۱۵۰
بی‌حذر باشد از آن شیری که هست اشترشکن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.