بخش ۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
درخت برومند چون شد بلند
۲
گر آید ز گردون برو بر گزند
۳
شود برگ پژمرده و بیخ مست
۴
سرش سوی پستی گراید نخست
۵
چو از جایگه بگسلد پای خویش
۶
به شاخ نو آیین دهد جای خویش
۷
مراو را سپارد گل و برگ و باغ
۸
بهاری به کردار روشن چراغ
۹
اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک
۱۰
تو با شاخ تندی میاغاز ریک
۱۱
پدر چون به فرزند ماند جهان
۱۲
کند آشکارا برو بر نهان
۱۳
گر از بفگند فر و نام پدر
۱۴
تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
۱۵
کرا گم شود راه آموزگار
۱۶
سزد گر جفا بیند از روزگار
۱۷
چنین است رسم سرای کهن
۱۸
سرش هیچ پیدا نبینی ز بن
۱۹
چو رسم بدش بازداند کسی
۲۰
نخواهد که ماند به گیتی بسی
۲۱
چو کاووس بگرفت گاه پدر
۲۲
مرا او را جهان بنده شد سر به سر
۲۳
همان تخت و هم طوق و هم گوشوار
۲۴
همان تاج زرین زبرجد نگار
۲۵
همان تازی اسپان آگنده یال
۲۶
به گیتی ندانست کس را همال
۲۷
چنان بد که در گلشن زرنگار
۲۸
همی خورد روزی می خوشگوار
۲۹
یکی تخت زرین بلورینش پای
۳۰
نشسته بروبر جهان کدخدای
۳۱
ابا پهلوانان ایران به هم
۳۲
همی رای زد شاه بر بیش و کم
۳۳
چو رامشگری دیو زی پردهدار
۳۴
بیامد که خواهد بر شاه بار
۳۵
چنین گفت کز شهر مازندران
۳۶
یکی خوشنوازم ز رامشگران
۳۷
اگر در خورم بندگی شاه را
۳۸
گشاید بر تخت او راه را
۳۹
برفت از بر پرده سالار بار
۴۰
خرامان بیامد بر شهریار
۴۱
بگفتا که رامشگری بر درست
۴۲
ابا بربط و نغز رامشگرست
۴۳
بفرمود تا پیش او خواندند
۴۴
بر رود سازانش بنشاندند
۴۵
به بربط چو بایست بر ساخت رود
۴۶
برآورد مازندرانی سرود
۴۷
که مازندران شهر ما یاد باد
۴۸
همیشه بر و بومش آباد باد
۴۹
که در بوستانش همیشه گلست
۵۰
به کوه اندرون لاله و سنبلست
۵۱
هوا خوشگوار و زمین پرنگار
۵۲
نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
۵۳
نوازنده بلبل به باغ اندرون
۵۴
گرازنده آهو به راغ اندرون
۵۵
همیشه بیاساید از خفت و خوی
۵۶
همه ساله هرجای رنگست و بوی
۵۷
گلابست گویی به جویش روان
۵۸
همی شاد گردد ز بویش روان
۵۹
دی و بهمن و آذر و فرودین
۶۰
همیشه پر از لاله بینی زمین
۶۱
همه ساله خندان لب جویبار
۶۲
به هر جای باز شکاری به کار
۶۳
سراسر همه کشور آراسته
۶۴
ز دیبا و دینار وز خواسته
۶۵
بتان پرستنده با تاج زر
۶۶
همه نامداران به زرین کمر
۶۷
چو کاووس بشنید از او این سخن
۶۸
یکی تازه اندیشه افگند بن
۶۹
دل رزمجویش ببست اندران
۷۰
که لشکر کشد سوی مازندران
۷۱
چنین گفت با سرفرازان رزم
۷۲
که ما سر نهادیم یکسر به بزم
۷۳
اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر
۷۴
نگردد ز آسایش و کام سیر
۷۵
من از جم و ضحاک و از کیقباد
۷۶
فزونم به بخت و به فر و به داد
۷۷
فزون بایدم زان ایشان هنر
۷۸
جهانجوی باید سر تاجور
۷۹
سخن چون به گوش بزرگان رسید
۸۰
ازیشان کس این رای فرخ ندید
۸۱
همه زرد گشتند و پرچین بروی
۸۲
کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی
۸۳
کسی راست پاسخ نیارست کرد
۸۴
نهانی روانشان پر از باد سرد
۸۵
چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو
۸۶
چو خراد و گرگین و رهام نیو
۸۷
به آواز گفتند ما کهتریم
۸۸
زمین جز به فرمان تو نسپریم
۸۹
ازان پس یکی انجمن ساختند
۹۰
ز گفتار او دل بپرداختند
۹۱
نشستند و گفتند با یکدگر
۹۲
که از بخت ما را چه آمد به سر
۹۳
اگر شهریار این سخنها که گفت
۹۴
به می خوردن اندر نخواهد نهفت
۹۵
ز ما و ز ایران برآمد هلاگ
۹۶
نماند برین بوم و بر آب و خاک
۹۷
که جمشید با فر و انگشتری
۹۸
به فرمان او دیو و مرغ و پری
۹۹
ز مازندران یاد هرگز نکرد
۱۰۰
نجست از دلیران دیوان نبرد
۱۰۱
فریدون پردانش و پرفسون
۱۰۲
همین را روانش نبد رهنمون
۱۰۳
اگر شایدی بردن این بد بسر
۱۰۴
به مردی و گنج و به نام و هنر
۱۰۵
منوچهر کردی بدین پیشدست
۱۰۶
نکردی برین بر دل خویش پست
۱۰۷
یکی چاره باید کنون اندرین
۱۰۸
که این بد بگردد ز ایران زمین
۱۰۹
چنین گفت پس طوس با مهتران
۱۱۰
که ای رزم دیده دلاور سران
۱۱۱
مراین بند را چاره اکنون یکیست
۱۱۲
بسازیم و این کار دشوار نیست
۱۱۳
هیونی تکاور بر زال سام
۱۱۴
بباید فرستاد و دادن پیام
۱۱۵
که گر سر به گل داری اکنون مشوی
۱۱۶
یکی تیز کن مغز و بنمای روی
۱۱۷
مگر کاو گشاید لب پندمند
۱۱۸
سخن بر دل شهریار بلند
۱۱۹
بگوید که این اهرمن داد یاد
۱۲۰
در دیو هرگز نباید گشاد
۱۲۱
مگر زالش آرد ازین گفته باز
۱۲۲
وگرنه سرآمد نشان فراز
۱۲۳
سخنها ز هر گونه برساختند
۱۲۴
هیونی تکاور برون تاختند
۱۲۵
رونده همی تاخت تا نیمروز
۱۲۶
چو آمد بر زال گیتی فروز
۱۲۷
چنین داد از نامداران پیام
۱۲۸
که ای نامور با گهر پور سام
۱۲۹
یکی کار پیش آمد اکنون شگفت
۱۳۰
که آسانش اندازه نتوان گرفت
۱۳۱
برین کار گر تو نبندی کمر
۱۳۲
نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
۱۳۳
یکی شاه را بر دل اندیشه خاست
۱۳۴
بپیچیدش آهرمن از راه راست
۱۳۵
به رنج نیاگانش از باستان
۱۳۶
نخواهد همی بود همداستان
۱۳۷
همی گنج بیرنج بگزایدش
۱۳۸
چراگاه مازندران بایدش
۱۳۹
اگر هیچ سرخاری از آمدن
۱۴۰
سپهبد همی زود خواهد شدن
۱۴۱
همی رنج تو داد خواهد به باد
۱۴۲
که بردی ز آغاز باکیقباد
۱۴۳
تو با رستم شیر ناخورده سیر
۱۴۴
میان را ببستی چو شیر دلیر
۱۴۵
کنون آن همه باد شد پیش اوی
۱۴۶
بپیچید جان بداندیش اوی
۱۴۷
چو بشنید دستان بپیچید سخت
۱۴۸
تنش گشت لرزان بسان درخت
۱۴۹
همی گفت کاووس خودکامه مرد
۱۵۰
نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
۱۵۱
کسی کاو بود در جهان پیش گاه
۱۵۲
برو بگذرد سال و خورشید و ماه
۱۵۳
که ماند که از تیغ او در جهان
۱۵۴
بلرزند یکسر کهان و مهان
۱۵۵
نباشد شگفت ار بمن نگرود
۱۵۶
شوم خسته گر پند من نشنود
۱۵۷
ورین رنج آسان کنم بر دلم
۱۵۸
از اندیشهٔ شاه دل بگسلم
۱۵۹
نه از من پسندد جهانآفرین
۱۶۰
نه شاه و نه گردان ایران زمین
۱۶۱
شوم گویمش هرچ آید ز پند
۱۶۲
ز من گر پذیرد بود سودمند
۱۶۳
وگر تیز گردد گشادست راه
۱۶۴
تهمتن هم ایدر بود با سپاه
۱۶۵
پر اندیشه بود آن شب دیرباز
۱۶۶
چو خورشید بنمود تاج از فراز
۱۶۷
کمر بست و بنهاد سر سوی شاه
۱۶۸
بزرگان برفتند با او به راه
۱۶۹
خبر شد به طوس و به گودرز و گیو
۱۷۰
به رهام و گرگین و گردان نیو
۱۷۱
که دستان به نزدیک ایران رسید
۱۷۲
درفش همایونش آمد پدید
۱۷۳
پذیره شدندش سران سپاه
۱۷۴
سری کاو کشد پهلوانی کلاه
۱۷۵
چو دستان سام اندر آمد به تنگ
۱۷۶
پذیره شدندنش همه بیدرنگ
۱۷۷
برو سرکشان آفرین خواندند
۱۷۸
سوی شاه با او همی راندند
۱۷۹
بدو گفت طوس ای گو سرفراز
۱۸۰
کشیدی چنین رنج راه دراز
۱۸۱
ز بهر بزرگان ایران زمین
۱۸۲
برآرامش این رنج کردی گزین
۱۸۳
همه سر به سر نیک خواه توایم
۱۸۴
ستوده به فر کلاه توایم
۱۸۵
ابا نامداران چنین گفت زال
۱۸۶
که هر کس که او را نفرسود سال
۱۸۷
همه پند پیرانش آید به یاد
۱۸۸
ازان پس دهد چرخ گردانش داد
۱۸۹
نشاید که گیریم ازو پند باز
۱۹۰
کزین پند ما نیست خود بینیاز
۱۹۱
ز پند و خرد گر بگردد سرش
۱۹۲
پشیمانی آید ز گیتی برش
۱۹۳
به آواز گفتند ما با توایم
۱۹۴
ز تو بگذرد پند کس نشنویم
۱۹۵
همه یکسره نزد شاه آمدند
۱۹۶
بر نامور تخت گاه آمدند