Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

بخش ۳

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو زال سپهبد ز پهلو برفت
۲
دمادم سپه روی بنهاد و تفت
۳
به طوس و به گودرز فرمود شاه
۴
کشیدن سپه سر نهادن به راه
۵
چو شب روز شد شاه و جنگ‌آوران
۶
نهادند سر سوی مازندران
۷
به میلاد بسپرد ایران زمین
۸
کلید در گنج و تاج و نگین
۹
بدو گفت گر دشمن آید پدید
۱۰
ترا تیغ کینه بباید کشید
۱۱
ز هر بد به زال و به رستم پناه
۱۲
که پشت سپاهند و زیبای گاه
۱۳
دگر روز برخاست آوای کوس
۱۴
سپه را همی راند گودرز و طوس
۱۵
همی رفت کاووس لشکر فروز
۱۶
به زدگاه بر پیش کوه اسپروز
۱۷
به جایی که پنهان شود آفتاب
۱۸
بدان جایگه ساخت آرام و خواب
۱۹
کجا جای دیوان دژخیم بود
۲۰
بدان جایگه پیل را بیم بود
۲۱
بگسترد زربفت بر میش سار
۲۲
هوا پر ز بوی از می خوشگوار
۲۳
همه پهلوانان فرخنده پی
۲۴
نشستند بر تخت کاووس کی
۲۵
همه شب می و مجلس آراستند
۲۶
به شبگیر کز خواب برخاستند
۲۷
پراگنده نزدیک شاه آمدند
۲۸
کمر بسته و با کلاه آمدند
۲۹
بفرمود پس گیو را شهریار
۳۰
دوباره ز لشکر گزیدن هزار
۳۱
کسی کاو گراید به گرز گران
۳۲
گشایندهٔ شهر مازندران
۳۳
هر آنکس که بینی ز پیر و جوان
۳۴
تنی کن که با او نباشد روان
۳۵
وزو هرچ آباد بینی بسوز
۳۶
شب آور به جایی که باشی به روز
۳۷
چنین تا به دیوان رسد آگهی
۳۸
جهان کن سراسر ز دیوان تهی
۳۹
کمر بست و رفت از بر شاه گیو
۴۰
ز لشکر گزین کرد گردان نیو
۴۱
بشد تا در شهر مازندران
۴۲
ببارید شمشیر و گرز گران
۴۳
زن و کودک و مرد با دستوار
۴۴
نیافت از سر تیغ او زینهار
۴۵
همی کرد غارت همی سوخت شهر
۴۶
بپالود بر جای تریاک زهر
۴۷
یکی چون بهشت برین شهر دید
۴۸
پر از خرمی بر درش بهر دید
۴۹
به هر برزنی بر فزون از هزار
۵۰
پرستار با طوق و با گوشوار
۵۱
پرستنده زین بیشتر با کلاه
۵۲
به چهره به کردار تابنده ماه
۵۳
به هر جای گنجی پراگنده زر
۵۴
به یک جای دینار سرخ و گهر
۵۵
بی‌اندازه گرد اندرش چارپای
۵۶
بهشتیست گفتی همیدون به جای
۵۷
به کاووس بردند از او آگهی
۵۸
ازان خرمی جای و آن فرهی
۵۹
همی گفت خرم زیاد آنک گفت
۶۰
که مازندران را بهشتیست جفت
۶۱
همه شهر گویی مگر بتکده‌ست
۶۲
ز دیبای چین بر گل آذین زدست
۶۳
بتان بهشتند گویی درست
۶۴
به گلنارشان روی رضوان بشست
۶۵
چو یک هفته بگذشت ایرانیان
۶۶
ز غارت گشادند یکسر میان
۶۷
خبر شد سوی شاه مازندران
۶۸
دلش گشت پر درد و سر شد گران
۶۹
ز دیوان به پیش اندرون سنجه بود
۷۰
که جان و تنش زان سخن رنجه بود
۷۱
بدو گفت رو نزد دیو سپید
۷۲
چنان رو که بر چرخ گردنده شید
۷۳
بگویش که آمد به مازندران
۷۴
بغارت از ایران سپاهی گران
۷۵
جهانجوی کاووس شان پیش رو
۷۶
یکی لشگری جنگ سازان نو
۷۷
کنون گر نباشی تو فریادرس
۷۸
نبینی بمازندران زنده کس
۷۹
چو بشنید پیغام سنجه نهفت
۸۰
بر دیو پیغام شه بازگفت
۸۱
چنین پاسخش داد دیو سپید
۸۲
که از روزگاران مشو ناامید
۸۳
بیایم کنون با سپاهی گران
۸۴
ببرم پی او ز مازندران
۸۵
شب آمد یکی ابر شد با سپاه
۸۶
جهان کرد چون روی زنگی سیاه
۸۷
چو دریای قارست گفتی جهان
۸۸
همه روشناییش گشته نهان
۸۹
یکی خیمه زد بر سر او دود و قیر
۹۰
سیه شد جهان چشمها خیره خیر
۹۱
چو بگذشت شب روز نزدیک شد
۹۲
جهانجوی را چشم تاریک شد
۹۳
ز لشکر دو بهره شده تیره چشم
۹۴
سر نامداران ازو پر ز خشم
۹۵
از ایشان فراوان تبه کرد نیز
۹۶
نبود از بدبخت ماننده چیز
۹۷
چو تاریک شد چشم کاووس شاه
۹۸
بد آمد ز کردار او بر سپاه
۹۹
همه گنج تاراج و لشکر اسیر
۱۰۰
جوان دولت و بخت برگشت پیر
۱۰۱
همه داستان یاد باید گرفت
۱۰۲
که خیره نماید شگفت از شگفت
۱۰۳
سپهبد چنین گفت چون دید رنج
۱۰۴
که دستور بیدار بهتر ز گنج
۱۰۵
به سختی چو یک هفته اندر کشید
۱۰۶
به دیده ز ایرانیان کس ندید
۱۰۷
بهشتم بغرید دیو سپید
۱۰۸
که ای شاه بی‌بر به کردار بید
۱۰۹
همی برتری را بیاراستی
۱۱۰
چراگاه مازندران خواستی
۱۱۱
همی نیروی خویش چون پیل مست
۱۱۲
بدیدی و کس را ندادی تو دست
۱۱۳
چو با تاج و با تخت نشکیفتی
۱۱۴
خرد را بدین‌گونه بفریفتی
۱۱۵
کنون آنچ اندر خور کار تست
۱۱۶
دلت یافت آن آرزوها که جست
۱۱۷
ازان نره دیوان خنجرگذار
۱۱۸
گزین کرد جنگی ده و دوهزار
۱۱۹
بر ایرانیان بر نگهدار کرد
۱۲۰
سر سرکشان پر ز تیمار کرد
۱۲۱
سران را همه بندها ساختند
۱۲۲
چو از بند و بستن بپرداختند
۱۲۳
خورش دادشان اندکی جان سپوز
۱۲۴
بدان تا گذارند روزی به روز
۱۲۵
ازان پس همه گنج شاه جهان
۱۲۶
چه از تاج یاقوت و گرز گران
۱۲۷
سپرد آنچ دید از کران تا کران
۱۲۸
به ارژنگ سالار مازندران
۱۲۹
بر شاه رو گفت و او را بگوی
۱۳۰
که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی
۱۳۱
همه پهلوانان ایران و شاه
۱۳۲
نه خورشید بینند روشن نه ماه
۱۳۳
به کشتن نکردم برو بر نهیب
۱۳۴
بدان تا بداند فراز و نشیب
۱۳۵
به زاری و سختی برآیدش هوش
۱۳۶
کسی نیز ننهد برین کار گوش
۱۳۷
چو ارژنگ بشنید گفتار اوی
۱۳۸
سوی شاه مازندران کرد روی
۱۳۹
همی رفت با لشکر و خواسته
۱۴۰
اسیران و اسپان آراسته
۱۴۱
سپرد او به شاه و سبک بازگشت
۱۴۲
بدان برز کوه آمد از پهن دشت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.