Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

بخش ۹

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
وزانجا سوی راه بنهاد روی
۲
چنان چون بود مردم راه‌جوی
۳
همی رفت پویان به جایی رسید
۴
که اندر جهان روشنایی ندید
۵
شب تیره چون روی زنگی سیاه
۶
ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه
۷
تو خورشید گفتی به بند اندرست
۸
ستاره به خم کمند اندرست
۹
عنان رخش را داد و بنهاد روی
۱۰
نه افراز دید از سیاهی نه جوی
۱۱
وزانجا سوی روشنایی رسید
۱۲
زمین پرنیان دید و یکسر خوید
۱۳
جهانی ز پیری شده نوجوان
۱۴
همه سبزه و آبهای روان
۱۵
همه جامه بر برش چون آب بود
۱۶
نیازش به آسایش و خواب بود
۱۷
برون کرد ببر بیان از برش
۱۸
به خوی اندرون غرقه بد مغفرش
۱۹
بگسترد هر دو بر آفتاب
۲۰
به خواب و به آسایش آمد شتاب
۲۱
لگام از سر رخش برداشت خوار
۲۲
رها کرد بر خوید در کشتزار
۲۳
بپوشید چون خشک شد خود و ببر
۲۴
گیاکرد بستر بسان هژبر
۲۵
بخفت و بیاسود از رنج تن
۲۶
هم از رخش غم بد هم از خویشتن
۲۷
چو در سبزه دید اسپ را دشتوان
۲۸
گشاده زبان سوی او شد دوان
۲۹
سوی رستم و رخش بنهاد روی
۳۰
یکی چوب زد گرم بر پای اوی
۳۱
چو از خواب بیدار شد پیلتن
۳۲
بدو دشتوان گفت کای اهرمن
۳۳
چرا اسپ بر خوید بگذاشتی
۳۴
بر رنج نابرده برداشتی
۳۵
ز گفتار او تیز شد مرد هوش
۳۶
بجست و گرفتش یکایک دو گوش
۳۷
بیفشرد و برکند هر دو ز بن
۳۸
نگفت از بد و نیک با او سخن
۳۹
سبک دشتبان گوش را برگرفت
۴۰
غریوان و مانده ز رستم شگفت
۴۱
بدان مرز اولاد بد پهلوان
۴۲
یکی نامجوی دلیر و جوان
۴۳
بشد دشتبان پیش او با خروش
۴۴
پر از خون به دستش گرفته دو گوش
۴۵
بدو گفت مردی چو دیو سیاه
۴۶
پلنگینه جوشن از آهن کلاه
۴۷
همه دشت سرتاسر آهرمنست
۴۸
وگر اژدها خفته بر جوشنست
۴۹
برفتم که اسپش برانم ز کشت
۵۰
مرا خود به اسپ و به کشته نهشت
۵۱
مرا دید برجست و یافه نگفت
۵۲
دو گوشم بکند و همانجا بخفت
۵۳
چو بشنید اولاد برگشت زود
۵۴
برون آمد از درد دل همچو دود
۵۵
که تا بنگرد کاو چه مردست خود
۵۶
ابا او ز بهر چه کردست بد
۵۷
همی گشت اولاد در مرغزار
۵۸
ابا نامداران ز بهر شکار
۵۹
چو از دشتبان این شگفتی شنید
۶۰
به نخچیر گه بر پی شیر دید
۶۱
عنان را بتابید با سرکشان
۶۲
بدان سو که بود از تهمتن نشان
۶۳
چو آمد به تنگ اندرون جنگجوی
۶۴
تهمتن سوی رخش بنهاد روی
۶۵
نشست از بر رخش و رخشنده تیغ
۶۶
کشید و بیامد چو غرنده میغ
۶۷
بدو گفت اولاد نام تو چیست
۶۸
چه مردی و شاه و پناه تو کیست
۶۹
نبایست کردن برین ره گذر
۷۰
ره نره دیوان پرخاشخر
۷۱
چنین گفت رستم که نام من ابر
۷۲
اگر ابر باشد به زور هژبر
۷۳
همه نیزه و تیغ بار آورد
۷۴
سران را سر اندر کنار آورد
۷۵
به گوش تو گر نام من بگذرد
۷۶
دم و جان و خون و دلت بفسرد
۷۷
نیامد به گوشت به هر انجمن
۷۸
کمند و کمان گو پیلتن
۷۹
هران مام کاو چون تو زاید پسر
۸۰
کفن دوز خوانیمش ار مویه‌گر
۸۱
تو با این سپه پیش من رانده‌ای
۸۲
همی گو ز برگنبد افشانده‌ای
۸۳
نهنگ بلا برکشید از نیام
۸۴
بیاویخت از پیش زین خم خام
۸۵
چو شیر اندر آمد میان بره
۸۶
همه رزمگه شد ز کشته خره
۸۷
به یک زخم دو دو سرافگند خوار
۸۸
همی یافت از تن به یک تن چهار
۸۹
سران را ز زخمش به خاک آورید
۹۰
سر سرکشان زیر پی گسترید
۹۱
در و دشت شد پر ز گرد سوار
۹۲
پراگنده گشتند بر کوه و غار
۹۳
همی گشت رستم چو پیل دژم
۹۴
کمندی به بازو درون شصت خم
۹۵
به اولاد چون رخش نزدیک شد
۹۶
به کردار شب روز تاریک شد
۹۷
بیفگند رستم کمند دراز
۹۸
به خم اندر آمد سر سرفراز
۹۹
از اسپ اندر آمد دو دستش ببست
۱۰۰
بپیش اندر افگند و خود برنشست
۱۰۱
بدو گفت اگر راست گویی سخن
۱۰۲
ز کژی نه سر یابم از تو نه بن
۱۰۳
نمایی مرا جای دیو سپید
۱۰۴
همان جای پولاد غندی و بید
۱۰۵
به جایی که بستست کاووس کی
۱۰۶
کسی کاین بدیها فگندست پی
۱۰۷
نمایی و پیدا کنی راستی
۱۰۸
نیاری به کار اندرون کاستی
۱۰۹
من این تخت و این تاج و گرز گران
۱۱۰
بگردانم از شاه مازندران
۱۱۱
تو باشی برین بوم و بر شهریار
۱۱۲
ار ایدونک کژی نیاری بکار
۱۱۳
بدو گفت اولاد دل را ز خشم
۱۱۴
بپرداز و بگشای یکباره چشم
۱۱۵
تن من مپرداز خیره ز جان
۱۱۶
بیابی ز من هرچ خواهی همان
۱۱۷
ترا خانهٔ بید و دیو سپید
۱۱۸
نمایم من این را که دادی نوید
۱۱۹
به جایی که بستست کاووس شاه
۱۲۰
بگویم ترا یک به یک شهر و راه
۱۲۱
از ایدر به نزدیک کاووس کی
۱۲۲
صد افگنده بخشیده فرسنگ پی
۱۲۳
وزانجا سوی دیو فرسنگ صد
۱۲۴
بیاید یکی راه دشوار و بد
۱۲۵
میان دو صد چاهساری شگفت
۱۲۶
به پیمایش اندازه نتوان گرفت
۱۲۷
میان دو کوهست این هول جای
۱۲۸
نپرید بر آسمان بر همای
۱۲۹
ز دیوان جنگی ده و دو هزار
۱۳۰
به شب پاسبانند بر چاهسار
۱۳۱
چو پولاد غندی سپهدار اوی
۱۳۲
چو بیدست و سنجه نگهدار اوی
۱۳۳
یکی کوه یابی مر او را به تن
۱۳۴
بر و کتف و یالش بود ده رسن
۱۳۵
ترا با چنین یال و دست و عنان
۱۳۶
گذارندهٔ گرز و تیغ و سنان
۱۳۷
چنین برز و بالا و این کار کرد
۱۳۸
نه خوب است با دیو جستن نبرد
۱۳۹
کزو بگذری سنگلاخست و دشت
۱۴۰
که آهو بران ره نیارد گذشت
۱۴۱
چو زو بگذری رود آبست پیش
۱۴۲
که پهنای او بر دو فرسنگ بیش
۱۴۳
کنارنگ دیوی نگهدار اوی
۱۴۴
همه نره دیوان به فرمان اوی
۱۴۵
وزان روی بزگوش تا نرم پای
۱۴۶
چو فرسنگ سیصد کشیده سرای
۱۴۷
ز بزگوش تا شاه مازندران
۱۴۸
رهی زشت و فرسنگهای گران
۱۴۹
پراگنده در پادشاهی سوار
۱۵۰
همانا که هستند سیصدهزار
۱۵۱
ز پیلان جنگی هزار و دویست
۱۵۲
کزیشان به شهر اندرون جای نیست
۱۵۳
نتابی تو تنها و گر ز آهنی
۱۵۴
بسایدت سوهان آهرمنی
۱۵۵
چنان لشکری با سلیح و درم
۱۵۶
نبینی ازیشان یکی را دژم
۱۵۷
بخندید رستم ز گفتار اوی
۱۵۸
بدو گفت اگر با منی راه جوی
۱۵۹
ببینی کزین یک تن پیلتن
۱۶۰
چه آید بران نامدار انجمن
۱۶۱
به نیروی یزدان پیروزگر
۱۶۲
به بخت و به شمشیر تیز و هنر
۱۶۳
چو بینند تاو بر و یال من
۱۶۴
به جنگ اندرون زخم گوپال من
۱۶۵
به درد پی و پوستشان از نهیب
۱۶۶
عنان را ندانند باز از رکیب
۱۶۷
ازان سو کجا هست کاووس کی
۱۶۸
مرا راه بنمای و بردار پی
۱۶۹
نیاسود تیره شب و پاک روز
۱۷۰
همی راند تا پیش کوه اسپروز
۱۷۱
بدانجا که کاووس لشکر کشید
۱۷۲
ز دیوان جادو بدو بد رسید
۱۷۳
چو یک نیمه بگذشت از تیره شب
۱۷۴
خروش آمد از دشت و بانگ جلب
۱۷۵
به مازندران آتش افروختند
۱۷۶
به هر جای شمعی همی سوختند
۱۷۷
تهمتن به اولاد گفت آن کجاست
۱۷۸
که آتش برآمد همی چپ و راست
۱۷۹
در شهر مازندران است گفت
۱۸۰
که از شب دو بهره نیارند خفت
۱۸۱
بدان جایگه باشد ارژنگ دیو
۱۸۲
که هزمان برآید خروش و غریو
۱۸۳
بخفت آن زمان رستم جنگجوی
۱۸۴
چو خورشید تابنده بنمود روی
۱۸۵
بپیچید اولاد را بر درخت
۱۸۶
به خم کمندش درآویخت سخت
۱۸۷
به زین اندر افگند گرز نیا
۱۸۸
همی رفت یکدل پر از کیمیا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.