غزل شمارهٔ ۴۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عیسی لب است یار و دم از من دریغ داشت
۲
بیمار او شدم قدم از من دریغ داشت
۳
آخر چه معنی آرم از آن آفتابروی
۴
کو بوی خود به صبحدم از من دریغ داشت
۵
بوس وداعی از لب او چون طلب کنم
۶
کز دور یک سلام هم از من دریغ داشت
۷
من چون کبوتران به وفا طوقدار او
۸
او کعبهٔ من و حرم از من دریغ داشت
۹
از جور یار پیرهن کاغذین کنم
۱۰
کو کاغذ و سر قلم از من دریغ داشت
۱۱
من ز آب دیده نامه نوشتم هزار فصل
۱۲
او ز آب دوده یک رقم از من دریغ داشت
۱۳
خود یار نارد از دل خاقانی ای عجب
۱۴
گوئی چه بود کاین کرم از من دریغ داشت