Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

بخش ۱۶

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو آگاهی آمد به کاووس شاه
۲
که تنگ اندر آمد ز دیوان سپاه
۳
بفرمود تا رستم زال زر
۴
نخستین بران کینه بندد کمر
۵
به طوس و به گودرز کشوادگان
۶
به گیو و به گرگین آزادگان
۷
بفرمود تا لشکر آراستند
۸
سنان و سپرها بپیراستند
۹
سراپردهٔ شهریار و سران
۱۰
کشیدند بر دشت مازندران
۱۱
ابر میمنه طوس نوذر به پای
۱۲
دل کوه پر نالهٔ کر نای
۱۳
چو گودرز کشواد بر میسره
۱۴
شده کوه آهن زمین یکسره
۱۵
سپهدار کاووس در قلبگاه
۱۶
ز هر سو رده برکشیده سپاه
۱۷
به پیش سپاه اندرون پیلتن
۱۸
که در جنگ هرگز ندیدی شکن
۱۹
یکی نامداری ز مازندران
۲۰
به گردن برآورده گرز گران
۲۱
که جویان بدش نام و جوینده بود
۲۲
گرایندهٔ گرز و گوینده بود
۲۳
به دستوری شاه دیوان برفت
۲۴
به پیش سپهدار کاووس تفت
۲۵
همی جوشن اندر تنش برفروخت
۲۶
همی تف تیغش زمین را بسوخت
۲۷
بیامد به ایران سپه برگذشت
۲۸
بتوفید از آواز او کوه و دشت
۲۹
همی گفت با من که جوید نبرد
۳۰
کسی کاو برانگیزد از آب گرد
۳۱
نشد هیچکس پیش جویان برون
۳۲
نه رگشان بجنبید در تن نه خون
۳۳
به آواز گفت آن زمان شهریار
۳۴
به گردان هشیار و مردان کار
۳۵
که زین دیوتان سر چرا خیره شد
۳۶
از آواز او رویتان تیره شد
۳۷
ندادند پاسخ دلیران به شاه
۳۸
ز جویان بپژمرد گفتی سپاه
۳۹
یکی برگرایید رستم عنان
۴۰
بر شاه شد تاب داده سنان
۴۱
که دستور باشد مرا شهریار
۴۲
شدن پیش این دیو ناسازگار
۴۳
بدو گفت کاووس کاین کار تست
۴۴
از ایران نخواهد کس این جنگ جست
۴۵
چو بشنید ازو این سخن پهلوان
۴۶
بیامد به کردار شیر ژیان
۴۷
برانگیخت رخش دلاور ز جای
۴۸
به چنگ اندرون نیزهٔ سر گرای
۴۹
به آورد گه رفت چون پیل مست
۵۰
یکی پیل زیر اژدهایی به دست
۵۱
عنان را بپیچید و برخاست گرد
۵۲
ز بانگش بلرزید دشت نبرد
۵۳
به جویان چنین گفت کای بد نشان
۵۴
بیفگنده نامت ز گردنکشان
۵۵
کنون بر تو بر جای بخشایش است
۵۶
نه هنگام آورد و آرامش است
۵۷
بگرید ترا آنک زاینده بود
۵۸
فزاینده بود ار گزاینده بود
۵۹
بدو گفت جویان که ایمن مشو
۶۰
ز جویان و از خنجر سرد رو
۶۱
که اکنون به درد جگر مادرت
۶۲
بگرید بدین جوشن و مغفرت
۶۳
چو آواز جویان به رستم رسید
۶۴
خروشی چو شیر ژیان برکشید
۶۵
پس پشت او اندر آمد چو گرد
۶۶
سنان بر کمربند او راست کرد
۶۷
بزد نیزه بر بند درع و زره
۶۸
زره را نماند ایچ بند و گره
۶۹
ز زینش جدا کرد و برداشتش
۷۰
چو بر بابزن مرغ برگاشتش
۷۱
بینداخت از پشت اسپش به خاک
۷۲
دهان پر ز خون و زره چاک چاک
۷۳
دلیران و گردان مازندران
۷۴
به خیره فرو ماندند اندران
۷۵
سپه شد شکسته دل و زرد روی
۷۶
برآمد ز آورد گه گفت و گوی
۷۷
بفرمود سالار مازندران
۷۸
به یکسر سپاه از کران تا کران
۷۹
که یکسر بتازید و جنگ آورید
۸۰
همه رسم و راه پلنگ آورید
۸۱
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
۸۲
هوا نیلگون شد زمین آبنوس
۸۳
چو برق درخشنده از تیره میغ
۸۴
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
۸۵
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
۸۶
ز بس نیزه و گونه‌گونه درفش
۸۷
زمین شد به کردار دریای قیر
۸۸
همه موجش از خنجر و گرز و تیر
۸۹
دوان باد پایان چو کشتی بر آب
۹۰
سوی غرق دارند گویی شتاب
۹۱
همی گرز بارید بر خود و ترگ
۹۲
چو باد خزان بارد از بید برگ
۹۳
به یک هفته دو لشکر نامجوی
۹۴
به روی اندر آورده بودند روی
۹۵
به هشتم جهاندار کاووس شاه
۹۶
ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
۹۷
به پیش جهاندار گیهان خدای
۹۸
بیامد همی بود گریان به پای
۹۹
از آن پس بمالید بر خاک روی
۱۰۰
چنین گفت کای داور راستگوی
۱۰۱
برین نره دیوان بی‌بیم و باک
۱۰۲
تویی آفرینندهٔ آب و خاک
۱۰۳
مرا ده تو پیروزی و فرهی
۱۰۴
به من تازه کن تخت شاهنشهی
۱۰۵
بپوشید ازان پس به مغفر سرش
۱۰۶
بیامد بر نامور لشکرش
۱۰۷
خروش آمد و نالهٔ کرنای
۱۰۸
بجنبید چون کوه لشکر ز جای
۱۰۹
سپهبد بفرمود تا گیو و طوس
۱۱۰
به پشت سپاه اندر آرند کوس
۱۱۱
چو گودرز با زنگهٔ شاوران
۱۱۲
چو رهام و گرگین جنگ‌آوران
۱۱۳
گرازه همی شد بسان گراز
۱۱۴
درفشی برافراخته هفت یاز
۱۱۵
چو فرهاد و خراد و برزین و گیو
۱۱۶
برفتند با نامداران نیو
۱۱۷
تهمتن به قلب اندر آمد نخست
۱۱۸
زمین را به خون دلیران بشست
۱۱۹
چو گودرز کشواد بر میمنه
۱۲۰
سلیح و سپه برد و کوس و بنه
۱۲۱
ازان میمنه تا بدان میسره
۱۲۲
بشد گیو چون گرگ پیش بره
۱۲۳
ز شبگیر تا تیره شد آفتاب
۱۲۴
همی خون به جوی اندر آمد چو آب
۱۲۵
ز چهره بشد شرم و آیین مهر
۱۲۶
همی گرز بارید گفتی سپهر
۱۲۷
ز کشته به هر جای بر توده گشت
۱۲۸
گیاها به مغز سر آلوده گشت
۱۲۹
چو رعد خروشنده شد بوق و کوس
۱۳۰
خور اندر پس پردهٔ آبنوس
۱۳۱
ازان سو که بد شاه مازندران
۱۳۲
بشد پیلتن با سپاهی گران
۱۳۳
زمانی نکرد او یله جای خویش
۱۳۴
بیفشارد بر کینه گه پای خویش
۱۳۵
چو دیوان و پیلان پرخاشجوی
۱۳۶
بروی اندر آورده بودند روی
۱۳۷
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
۱۳۸
سنان‌دار نیزه به دارنده داد
۱۳۹
برآهیخت گرز و برآورد جوش
۱۴۰
هوا گشت از آواز او پرخروش
۱۴۱
برآورد آن گرد سالار کش
۱۴۲
نه با دیو جان و نه با پیل هش
۱۴۳
فگنده همه دشت خرطوم پیل
۱۴۴
همه کشته دیدند بر چند میل
۱۴۵
ازان پس تهمتن یکی نیزه خواست
۱۴۶
سوی شاه مازندران تاخت راست
۱۴۷
چو بر نیزهٔ رستم افگند چشم
۱۴۸
نماند ایچ با او دلیری و خشم
۱۴۹
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
۱۵۰
ز گبر اندر آمد به پیوند اوی
۱۵۱
شد از جادویی تنش یک لخت کوه
۱۵۲
از ایران بروبر نظاره گروه
۱۵۳
تهمتن فرو ماند اندر شگفت
۱۵۴
سناندار نیزه به گردن گرفت
۱۵۵
رسید اندر آن جای کاووس شاه
۱۵۶
ابا پیل و کوس و درفش و سپاه
۱۵۷
به رستم چنین گفت کای سرفراز
۱۵۸
چه بودت که ایدر بماندی دراز
۱۵۹
بدو گفت رستم که چون رزم سخت
۱۶۰
ببود و بیفروخت پیروز بخت
۱۶۱
مرا دید چون شاه مازندران
۱۶۲
به گردن برآورده گرز گران
۱۶۳
به رخش دلاور سپردم عنان
۱۶۴
زدم بر کمربند گبرش سنان
۱۶۵
گمانم چنان بد که او شد نگون
۱۶۶
کنون آید از کوههٔ زین برون
۱۶۷
بر این گونه شد سنگ در پیش من
۱۶۸
نبود آگه از رای کم بیش من
۱۶۹
برین گونه خارا یکی کوه گشت
۱۷۰
ز جنگ و ز مردی بی‌اندوه گشت
۱۷۱
به لشکر گهش برد باید کنون
۱۷۲
مگر کاید از سنگ خارا برون
۱۷۳
ز لشکر هر آن کس که بد زورمند
۱۷۴
بسودند چنگ آزمودند بند
۱۷۵
نه برخاست از جای سنگ گران
۱۷۶
میان اندرون شاه مازندران
۱۷۷
گو پیلتن کرد چنگال باز
۱۷۸
بران آزمایش نبودش نیاز
۱۷۹
بران گونه آن سنگ را برگرفت
۱۸۰
کزو ماند لشکر سراسر شگفت
۱۸۱
ابر کردگار آفرین خواندند
۱۸۲
برو زر و گوهر برافشاندند
۱۸۳
به پیش سراپردهٔ شاه برد
۱۸۴
بیفگند و ایرانیان را سپرد
۱۸۵
بدو گفت ار ایدونک پیدا شوی
۱۸۶
به گردی ازین تنبل و جادوی
۱۸۷
وگرنه به گرز و به تیغ و تبر
۱۸۸
ببرم همه سنگ را سر به سر
۱۸۹
چو بشنید شد چون یکی پاره ابر
۱۹۰
به سر برش پولاد و بر تنش گبر
۱۹۱
تهمتن گرفت آن زمان دست اوی
۱۹۲
بخندید و زی شاه بنهاد روی
۱۹۳
چنین گفت کاوردم ان لخت کوه
۱۹۴
ز بیم تبر شد به چنگم ستوه
۱۹۵
برویش نگه کرد کاووس شاه
۱۹۶
ندیدش سزاوار تخت و کلاه
۱۹۷
وزان رنجهای کهن یاد کرد
۱۹۸
دلش خسته شد سر پر از باد کرد
۱۹۹
به دژخیم فرمود تا تیغ تیز
۲۰۰
بگیرد کند تنش را ریز ریز
۲۰۱
به لشکر گهش کس فرستاد زود
۲۰۲
بفرمود تا خواسته هرچ بود
۲۰۳
ز گنج و ز تخت و ز در و گهر
۲۰۴
ز اسپ و سلیح و کلاه و کمر
۲۰۵
نهادند هرجای چون کوه کوه
۲۰۶
برفتند لشکر همه هم گروه
۲۰۷
سزاوار هرکس ببخشید گنج
۲۰۸
به ویژه کسی کش فزون بود رنج
۲۰۹
ز دیوان هرآنکس که بد ناسپاس
۲۱۰
وز ایشان دل انجمن پرهراس
۲۱۱
بفرمودشان تا بریدند سر
۲۱۲
فگندند جایی که بد رهگذر
۲۱۳
وز آن پس بیامد به جای نماز
۲۱۴
همی گفت با داور پاک راز
۲۱۵
به یک هفته بر پیش یزدان پاک
۲۱۶
همی با نیایش بپیمود خاک
۲۱۷
بهشتم در گنجها کرد باز
۲۱۸
ببخشید بر هرکه بودش نیاز
۲۱۹
همی گشت یک هفته زین گونه نیز
۲۲۰
ببخشید آن را که بایست چیز
۲۲۱
سیم هفته چون کارها گشت راست
۲۲۲
می و جام یاقوت و میخواره خواست
۲۲۳
به یک هفته با ویژگان می به چنگ
۲۲۴
به مازندران کرد زان پس درنگ
۲۲۵
تهمتن چنین گفت با شهریار
۲۲۶
که هرگونه‌ای مردم آید به کار
۲۲۷
مرا این هنرها ز اولاد خاست
۲۲۸
که بر هر سویی راه بنمود راست
۲۲۹
به مازندران دارد اکنون امید
۲۳۰
چنین دادمش راستی را نوید
۲۳۱
کنون خلعت شاه باید نخست
۲۳۲
یکی عهد و مهری بروبر درست
۲۳۳
که تا زنده باشد به مازندران
۲۳۴
پرستش کنندش همه مهتران
۲۳۵
چو بشنید گفتار خسرو پرست
۲۳۶
به بر زد جهاندار بیدار دست
۲۳۷
سپرد آن زمان تخت شاهی بدوی
۲۳۸
وزانجا سوی پارس بنهاد روی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.