بخش ۱۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چه گفت آن سراینده مرد دلیر
۲
که ناگه برآویخت با نره شیر
۳
که گر نام مردی بجویی همی
۴
رخ تیغ هندی بشویی همی
۵
ز بدها نبایدت پرهیز کرد
۶
که پیش آیدت روز ننگ و نبرد
۷
زمانه چو آمد بتنگی فراز
۸
هم از تو نگردد به پرهیز باز
۹
چو همره کنی جنگ را با خرد
۱۰
دلیرت ز جنگآوران نشمرد
۱۱
خرد را و دین را رهی دیگرست
۱۲
سخنهای نیکو به بند اندرست
۱۳
کنون از ره رستم جنگجوی
۱۴
یکی داستانست با رنگ و بوی
۱۵
شنیدم که روزی گو پیلتن
۱۶
یکی سور کرد از در انجمن
۱۷
به جایی کجا نام او بد نوند
۱۸
بدو اندرون کاخهای بلند
۱۹
کجا آذر تیز برزین کنون
۲۰
بدانجا فروزد همی رهنمون
۲۱
بزرگان ایران بدان بزمگاه
۲۲
شدند انجمن نامور یک سپاه
۲۳
چو طوس و چو گودرز کشوادگان
۲۴
چو بهرام و چون گیو آزادگان
۲۵
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
۲۶
چو گستهم و خراد جنگآوران
۲۷
چو برزین گردنکش تیغ زن
۲۸
گرازه کجا بد سر انجمن
۲۹
ابا هر یک از مهتران مرد چند
۳۰
یکی لشکری نامدار ارجمند
۳۱
نیاسود لشکر زمانی ز کار
۳۲
ز چوگان و تیر و نبید و شکار
۳۳
به مستی چنین گفت یک روز گیو
۳۴
به رستم که ای نامبردار نیو
۳۵
گر ایدون که رای شکار آیدت
۳۶
چو یوز دونده به کار آیدت
۳۷
به نخچیرگاه رد افراسیاب
۳۸
بپوشیم تابان رخ آفتاب
۳۹
ز گرد سواران و از یوز و باز
۴۰
بگیریم آرام روز دراز
۴۱
به گور تگاور کمند افگنیم
۴۲
به شمشیر بر شیر بند افگنیم
۴۳
بدان دشت توران شکاری کنیم
۴۴
که اندر جهان یادگاری کنیم
۴۵
بدو گفت رستم که بیکام تو
۴۶
مبادا گذر تا سرانجام تو
۴۷
سحرگه بدان دشت توران شویم
۴۸
ز نخچیر و از تاختن نغنویم
۴۹
ببودند یکسر برین هم سخن
۵۰
کسی رای دیگر نیفگند بن
۵۱
سحرگه چو از خواب برخاستند
۵۲
بران آرزو رفتن آراستند
۵۳
برفتند با باز و شاهین و مهد
۵۴
گرازنده و شاد تا رود شهد
۵۵
به نخچیرگاه رد افراسیاب
۵۶
ز یک دست ریگ و ز یک دست آب
۵۷
دگر سو سرخس و بیابانش پیش
۵۸
گله گشته بر دشت آهو و میش
۵۹
همه دشت پر خرگه و خیمه گشت
۶۰
از انبوه آهو سراسیمه گشت
۶۱
ز درنده شیران زمین شد تهی
۶۲
به پرنده مرغان رسید آگهی
۶۳
تلی هر سویی مرغ و نخجیر بود
۶۴
اگر کشته گر خستهٔ تیر بود
۶۵
ز خنده نیاسود لب یک زمان
۶۶
ببودند روشن دل و شادمان
۶۷
به یک هفته زینگونه با می بدست
۶۸
گهی تاختن گه نشاط نشست
۶۹
بهشتم تهمتن بیامد پگاه
۷۰
یکی رای شایسته زد با سپاه
۷۱
چنین گفت رستم بدان سرکشان
۷۲
بدان گرزداران مردمکشان
۷۳
که از ما به افراسیاب این زمان
۷۴
همانا رسید آگهی بیگمان
۷۵
یکی چاره سازد بیاید بجنگ
۷۶
کند دشت نخچیر بر یوز تنگ
۷۷
بباید طلایه به ره بر یکی
۷۸
که چون آگهی یابد او اندکی
۷۹
بیاید دهد آگهی از سپاه
۸۰
نباید که گیرد بداندیش راه
۸۱
گرازه به زه بر نهاده کمان
۸۲
بیامد بران کار بسته میان
۸۳
سپه را که چون او نگهدار بود
۸۴
همه چارهٔ دشمنان خوار بود
۸۵
به نخچیر و خوردن نهادند روی
۸۶
نکردند کس یاد پرخاشجوی
۸۷
پس آگاهی آمد به افراسیاب
۸۸
ازیشان شب تیره هنگام خواب
۸۹
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند
۹۰
ز رستم بسی داستانها براند
۹۱
وزان هفت گرد سوار دلیر
۹۲
که بودند هر یک به کردار شیر
۹۳
که ما را بباید کنون ساختن
۹۴
بناگاه بردن یکی تاختن
۹۵
گراین هفت یل را بچنگ آوریم
۹۶
جهان پیش کاووس تنگ آوریم
۹۷
بکردار نخچیر باید شدن
۹۸
بناگاه لشکر برایشان زدن
۹۹
گزین کرد شمشیر زن سیهزار
۱۰۰
همه رزمجو از در کارزار
۱۰۱
چنین گفت با نامداران جنگ
۱۰۲
که ما را کنون نیست جای درنگ
۱۰۳
به راه بیابان برون تاختند
۱۰۴
همه جنگ را گردن افراختند
۱۰۵
ز هر سو فرستاد بیمر سپاه
۱۰۶
بدان سرکشان تا بگیرند راه
۱۰۷
گرازه چو گرد سپه را بدید
۱۰۸
بیامد سپه را همه بنگرید
۱۰۹
بدید آنک شد روی گیتی سیاه
۱۱۰
درفش سپهدار توران سپاه
۱۱۱
ازانجا چو باد دمان گشت باز
۱۱۲
تو گفتی به زخم اندر آمد گراز
۱۱۳
بیامد دمان تا به نخچیرگاه
۱۱۴
تهمتن همی خورد می با سپاه
۱۱۵
چنین گفت با رستم شیرمرد
۱۱۶
که برخیز و از خرمی بازگرد
۱۱۷
که چندان سپاهست کاندازه نیست
۱۱۸
ز لشکر بلندی و پستی یکیست
۱۱۹
درفش جفاپیشه افراسیاب
۱۲۰
همی تابد از گرد چون آفتاب
۱۲۱
چو بشنید رستم بخندید سخت
۱۲۲
بدو گفت با ماست پیروز بخت
۱۲۳
تو از شاه ترکان چه ترسی چنین
۱۲۴
ز گرد سواران توران زمین
۱۲۵
سپاهش فزون نیست از صدهزار
۱۲۶
عنان پیچ و بر گستوانور سوار
۱۲۷
بدین دشت کین بر گر از ما یکیست
۱۲۸
همی جنگ ترکان بچشم اندکیست
۱۲۹
شده هفت گرد سوار انجمن
۱۳۰
چنین نامبردار و شمشیرزن
۱۳۱
یکی باشد از ما وزیشان هزار
۱۳۲
سپه چند باید ز ترکان شمار
۱۳۳
برین دشت اگر ویژه تنها منم
۱۳۴
که بر پشت گلرنگ در جوشنم
۱۳۵
چنو کینه خواهی بیاید مرا
۱۳۶
از ایران سپاهی نباید مرا
۱۳۷
تو ای میگسار از می بابلی
۱۳۸
بپیمای تا سر یکی بلبلی
۱۳۹
بپیمود می ساقی و داد زود
۱۴۰
تهمتن شد از دادنش شاد زود
۱۴۱
به کف بر نهاد آن درخشنده جام
۱۴۲
نخستین ز کاووس کی برد نام
۱۴۳
که شاه زمانه مرا یاد باد
۱۴۴
همیشه بروبومش آباد باد
۱۴۵
ازان پس تهمتن زمین داد بوس
۱۴۶
چنین گفت کاین باده بر یاد طوس
۱۴۷
سران جهاندار برخاستند
۱۴۸
ابا پهلوان خواهش آراستند
۱۴۹
که ما را بدین جام می جای نیست
۱۵۰
به می با تو ابلیس را پای نیست
۱۵۱
می و گرز یک زخم و میدان جنگ
۱۵۲
جز از تو کسی را نیامد به چنگ
۱۵۳
می بابلی سرخ در جام زرد
۱۵۴
تهمتن بروی زواره بخورد
۱۵۵
زواره چو بلبل به کف برنهاد
۱۵۶
هم از شاه کاووس کی کرد یاد
۱۵۷
بخورد و ببوسید روی زمین
۱۵۸
تهمتن برو برگرفت آفرین
۱۵۹
که جام برادر برادر خورد
۱۶۰
هژبر آنک او جام می بشکرد