Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
خاقانی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۳۴۶

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جان از تنم برآید چون از درم درآئی
۲
لب را به جای جانی بنشان به کدخدائی
۳
جان خود چه زهره دارد ای نور آشنایی
۴
کز خود برون نیاید آنجا که تو درآئی
۵
جانی که یافت از خم زلفین تو رهائی
۶
از کار بازماند همچون بت از خدائی
۷
بر زخم‌های جانم هم درد و هم دوائی
۸
در نیمه راه عقلم هم خوف و هم رجائی
۹
از پای پاسبانت بوسی کنم گدائی
۱۰
وانگاه سر برآرم کاین است پادشائی
۱۱
تب‌های هجر دارم شب‌ها بینوائی
۱۲
تب‌های من ببندی لب‌ها چو برگشائی
۱۳
گمراه گردم از خود تا تو رهم نمائی
۱۴
از من مرا چه خیزد اکنون که تو مرائی
۱۵
تو خود نهان نباشی کاندر نهان مائی
۱۶
خاقانی از تحیر پرسان که تو کجائی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.