شمارهٔ ۲۷ - در فقر و گوشه نشینی و گله از سفر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
قلم بخت من شکسته سر است
۲
موی در سر ز طالع هنر است
۳
بخت نیک، آرزو رسان دل است
۴
که قلم نقش بند هر صور است
۵
نقش امید چون تواند بست
۶
قلمی کز دلم شکستهتر است
۷
دیده دارد سپید بخت سیاه
۸
این سپید آفت سیاه سر است
۹
بخت را در گلیم بایستی
۱۰
این سپیدی برص که در بصر است
۱۱
چشم زاغ است بر سیاهی بال
۱۲
گر سپیدی به چشم زاغ در است
۱۳
کوه را زر چه سود بر کمرش
۱۴
که شهان را زر از در کمر است
۱۵
تن چو ناخن شد استخوانم از آنک
۱۶
بخت را ناخته به چشم در است
۱۷
استخوان پیشکش کنم غم را
۱۸
زآنکه غم میهمان سگ جگر است
۱۹
روز دانش زوال یافت که بخت
۲۰
به من راست فعل کژ نگر است
۲۱
بس به پیشین ندیدهای خورشید
۲۲
که چو کژ سر نمود کژ نظر است
۲۳
چون نفس میزنم کژم نگرد
۲۴
چرخ کژ سیر کاهرمن سیر است
۲۵
چون صفیرش زنی کژت نگرد
۲۶
اسب کورا نظر بر آبخور است
۲۷
یا مگر راست میکند کژ من
۲۸
که مرا از کژی هنوز اثر است
۲۹
ترک آن کژ نگه کند در تیر
۳۰
تا شود راست کالت ظفر است
۳۱
همه روز اعور است چرخ ولیک
۳۲
احول است آن زمان که کینهور است
۳۳
هر که را روی راست، بخت کژ است
۳۴
مار کژ بین که بر رخ سپر است
۳۵
بس نبالد گیابنی که کژ است
۳۶
بس نپرد کبوتری که تر است
۳۷
دهر صیاد و روز و شب دو سگ است
۳۸
چرخ باز کبود تیز پر است
۳۹
همه عالم شکارگه بینی
۴۰
کاین دو سگ زیر و باز بر زبر است
۴۱
عقل سگ جان هوا گرفت چو باز
۴۲
کاین سگ و باز چون شکارگر است
۴۳
من چو کبک آب زهره ریخته رنگ
۴۴
صید باز و سگی که بوی بر است
۴۵
نیک بد حال و سخت سست دلم
۴۶
حال و دل هر دو یک نه بر خطر است
۴۷
عافیت آرزو کنم هیهات
۴۸
این تمناست یافتن دگر است
۴۹
آرزو را ذخیره امید است
۵۰
وصل امید عمر جانور است
۵۱
آرزو چون نشاند شاخ طمع
۵۲
طلبش بیخ و یافت برگ و بر است
۵۳
طمع آسان ولی طلب صعب است
۵۴
صعبی یافت از طلب بتر است
۵۵
آرزویی که از جهان خواهم
۵۶
بدهد زآنکه مست و بیخبر است
۵۷
لیکن آن داده را به هشیاری
۵۸
واستاند که نیک بد گهر است
۵۹
در دبستان روزگار، مرا
۶۰
روز و شب لوح آرزو به بر است
۶۱
هیچ طفلی در این دبستان نیست
۶۲
که ورا سورهٔ وفا ز بر است
۶۳
چون برد آیت وفا از یاد؟
۶۴
کآخر اوفوا بعهدی از سور است
۶۵
خاطرم بکر و دهر نامرد است
۶۶
نزد نامرد، بکر کمخطر است
۶۷
نالش بکر خاطرم ز قضاست
۶۸
گلهٔ شهربانو از عمر است
۶۹
سایهٔ من خبر ندارد از آنک
۷۰
آه من چرخسوز و کوه در است
۷۱
جوش دریا در دیده زهرهٔ کوه
۷۲
گوش ماهی بنشنود که کر است
۷۳
مر ما مر من حساب العمر
۷۴
چون به پنجه رسد حساب مر است
۷۵
ناودان مژه ز بام دماغ
۷۶
قطره ریز است و آرزو خضر است
۷۷
سبب آبروی آب مژه است
۷۸
صیقل تیغ کوه تیغ خور است
۷۹
نکنم زر طلب که طالب زر
۸۰
همچو زر نثار پیسپر است
۸۱
عاقبت هرکه سر فراخت به زر
۸۲
همچو سکه نگون و زخم خور است
۸۳
روی عقل از هوای زر همه را
۸۴
آبله خورده همچو روی زر است
۸۵
از شمار نفس فذلک عمر
۸۶
هم غم است ار چه غم نفس شمراست
۸۷
غم هم از عالم است و در عالم
۸۸
مینگنجد که بس قوی حشر است
۸۹
عالم از جور مایهٔ زای غم است
۹۰
بتر از هیمه مایه شرر است
۹۱
چون شرر شد قوی همه عالم
۹۲
طعمه سازد چه حاجت تبر است
۹۳
لهو، یک جزو و غم هزار ورق
۹۴
غصه مجموع و قصه مختصر است
۹۵
قابل گل منم که گل همه تن
۹۶
رنگ خون است و خار نیشتر است
۹۷
غم ز دل زاد و خورد خون دلم
۹۸
خون مادر غذا ده پسر است
۹۹
آتشی کز دل شجر زاید
۱۰۰
طعمهٔ او هم از تن شجر است
۱۰۱
چرخ بازیچه گون چون بازیچه
۱۰۲
در کف هفت طفل جان شکر است
۱۰۳
بدو خیط ملون شب و روز
۱۰۴
در گشایش بسان باد فر است
۱۰۵
شب که ترکان چرخ کوچ کنند
۱۰۶
کاروان حیات بر حذر است
۱۰۷
خیل ترکان کنند بر سر کوچ
۱۰۸
غارت کاروان که بر گذر است
۱۰۹
خواجه چون دید دردمند دلم
۱۱۰
گفت کین دردناکی از سفر است
۱۱۱
هان کجائی چه میخوری؟ گفتم
۱۱۲
میخورم خون خود که ما حضر است
۱۱۳
چه خورش کو خورش کدام خورش
۱۱۴
دست خون مانده را چه جای خور است
۱۱۵
گوید آخر چه آرزو داری
۱۱۶
آرزو زهر و غم نه کام و گر است
۱۱۷
نیم جنسی و یکدلی خواهم
۱۱۸
آرزوم از جهان همین قدر است
۱۱۹
از دو یک دم که در جهان یابم
۱۲۰
ناگزیر است و از جهان گذر است
۱۲۱
نگذرد دیگ پایه را ز حجر
۱۲۲
نگذرد آتشی که در حجر است
۱۲۳
به مقامی رسیدهام که مرا
۱۲۴
خار و حنظل بجای گل شکر است
۱۲۵
کو سر تیغ کرزوی من است
۱۲۶
کانس وحشی به سبزه و شمر است
۱۲۷
بر سر تیغ به سری که سر است
۱۲۸
خرج قصاب به بزی که نر است
۱۲۹
ابله از چشم زخم کم رنج است
۱۳۰
اکمه از درد چشم کم ضرر است
۱۳۱
جاهل آسوده، فاضل اندر رنج
۱۳۲
فضل مجهول و جهل معتبر است
۱۳۳
سفله مستغنی و سخی محتاج
۱۳۴
این تغابن ز بخشش قدر است
۱۳۵
همه جور زمانه بر فضلاست
۱۳۶
بوالفضول از حفاش زاستر است
۱۳۷
سوس را با پلاس کینی نیست
۱۳۸
کین او با پرند شوشتر است
۱۳۹
حال مقلوب شد که بر تن دهر
۱۴۰
ابره کرباس و دیبه آستر است
۱۴۱
عالم از علم مشتق است و لیک
۱۴۲
جهل عالم به عالمی سمر است
۱۴۳
معنی از اشتقاق دور افتاد
۱۴۴
کز صلف کبر و از اصف کبر است
۱۴۵
قوت مرغ جان به بال دل است
۱۴۶
قیمت شاخ کز به زال زر است
۱۴۷
دل پاکان شکستهٔ فلک است
۱۴۸
زال دستان فکندهٔ پدر است
۱۴۹
جان دانا عجب بزرگ دل است
۱۵۰
تن ادریس بس بلند پر است
۱۵۱
در گلستان عمر و رستهٔ عهد
۱۵۲
پس گل، خار و بعد نفع، ضر است
۱۵۳
از پس هر مبارکی شومی است
۱۵۴
وز پی هر محرمی صفر است
۱۵۵
فقر کن نصب عین و پیش خسان
۱۵۶
رفع قصه مکن نه وقت جر است
۱۵۷
دهر اگر خوان زندگانی ساخت
۱۵۸
خورد هر چاشنی که کام و گر است
۱۵۹
سال کو خرمن جوانی دید
۱۶۰
سوخت هر خوشهای که زیب و فر است
۱۶۱
درزیی صدرهٔ مسیح برید
۱۶۲
علمش برد و گفت گوش خر است
۱۶۳
کشت امید چون نرویاند
۱۶۴
گریه کو فتح باب هر نظر است
۱۶۵
وقت تب چون به نی نبرد تب
۱۶۶
شیر گر نیستانش مستقر است
۱۶۷
دفع عین الکمال چون نکند
۱۶۸
رنگ نیلی که بر رخ قمر است
۱۶۹
دی همی گفتم آه کز ره چشم
۱۷۰
دل من نیم کشتهٔ عبر است
۱۷۱
مرگ یاران شنیدم از ره گوش
۱۷۲
دلم امروز کشتهٔ فکر است
۱۷۳
هر که از راه گوش کشته شود
۱۷۴
زاندرون پوست خون او هدر است
۱۷۵
آری آری هم از ره گوش است
۱۷۶
کشتن قندزی که در خزر است
۱۷۷
نقطهٔ خون شد از سفر دل من
۱۷۸
خود سفر هم به نقطهای سقر است
۱۷۹
تا به غربت فتادهام همه سال
۱۸۰
نه مهم غیبت و سه مه حضر است
۱۸۱
نی نی از بخت شکرها دارم
۱۸۲
چند شکری که شوک بیثمر است
۱۸۳
صورت بخت من طویلالذیل
۱۸۴
در وفا چون قصیر با قصر است
۱۸۵
بخت ملاح کشتی طرب است
۱۸۶
بخت فلاح کشته بطر است
۱۸۷
چشم بد دور بر در بختم
۱۸۸
چرخ حلقه به گوش همچو در است
۱۸۹
بخت، مرغ نشیمن امل است
۱۹۰
روز، طفل مشیمهٔ سحر است
۱۹۱
هم ز بخت است کز مقالت من
۱۹۲
همه عالم غرائب و غرر است
۱۹۳
استراحت به بخت یا نعم است
۱۹۴
استطابت به آب یا مدر است
۱۹۵
فخر من یاد کرد شروان به
۱۹۶
که مباهات خور به باختر است
۱۹۷
لیک تبریز به اقامت را
۱۹۸
که صدف قطره را بهین مقر است
۱۹۹
هم به مولد قرار نتوان کرد
۲۰۰
که صدف حبس خانهٔ درر است
۲۰۱
گرچه تبریز شهرهتر شهری است
۲۰۲
لیک شروان شریفتر ثغر است
۲۰۳
خاک شروان مگو که وان شر است
۲۰۴
کان شرفوان به خیر مشتهر است
۲۰۵
هم شرفوان نویسمش لیکن
۲۰۶
حرف علت از آن میان بدر است
۲۰۷
عیب شروان مکن که خاقانی
۲۰۸
هست از آن شهر کابتداش شر است
۲۰۹
عیب شهری چرا کنی به دو حرف
۲۱۰
کاول شرع و آخر بشر است
۲۱۱
جرم خورشید را چه جرم بدانک
۲۱۲
شرق و غرب ابتدا شراست و غر است
۲۱۳
گر چه ز اول غر است حرف غریب
۲۱۴
مرد نامی غریب بحر و بر است
۲۱۵
چه کنی نقص مشک کاشغری
۲۱۶
که غر آخر حروف کاشغر است
۲۱۷
گرچه هست اول بدخشان بد
۲۱۸
به نتیجه نکوترین گهر است
۲۱۹
نه تب اول حروف تبریز است
۲۲۰
لیک صحت رسان هر نفر است
۲۲۱
دیدی آن جانور که زاید مشک
۲۲۲
نامش آهو و او همه هنر است