زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۶۶ - مطلع سوم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
تا غبار از چتر شاه اختران افشانده‌اند
۲
فرش سلطانیش در برتر مکان افشانده‌اند
۳
شحنهٔ نوروز نعل نقره خنگش ساخته است
۴
هر زری کاکسیر سازان خزان افشانده‌اند
۵
رسته چون یوسف ز چاه و دلو پیشش ابر و صبح
۶
گوهر از الماس و مشک از پرنیان افشانده‌اند
۷
در رکابش هفت گیسودار و شش خاتون ردیف
۸
بر سرش هر هفت و شش عقد جمان افشانده‌اند
۹
بیست و یک پیکر که از صقلاب دارد خیلتاش
۱۰
گرد راه خیل او تا قیروان افشانده‌اند
۱۱
تا که شد نوروز سلطان فلک را میزبان
۱۲
عاملان طبع جان بر میزبان افشانده‌اند
۱۳
تا که آن سلطان به خوان ماهی آمد میهمان
۱۴
خازنان بحر در بر میهمان افشانده‌اند
۱۵
وز برای آنکه ماهی بی‌نمک ندهد مزه
۱۶
ابر و باد آنک نمک‌ها پیش خوان افشانده‌اند
۱۷
گر بدی مه بر زمین مرده از بهر حنوط
۱۸
تودهٔ کافور و تنگ زعفران افشانده‌اند
۱۹
ور مزاج گوهران را از تناسل بازداشت
۲۰
طبع کافوری که وقت مهرگان افشانده‌اند
۲۱
خورد خواهد شاهد و شاه فلک محرور وار
۲۲
آن همه کافور کز هندوستان افشانده‌اند
۲۳
تا جهان ناقه شد از سرسام دی ماهی برست
۲۴
چار مادر بر سرش توش و توان افشانده‌اند
۲۵
باز نونو در رحم‌های عروسان چمن
۲۶
نطفهٔ روحانیان بین کز نهان افشانده‌اند
۲۷
مغز گردون را زکام است از دم باد شمال
۲۸
کابهاش از مغز بر شاخ جوان افشانده‌اند
۲۹
چشم دردی داشت بستان کز سر پستان ابر
۳۰
شیر بر اطراف چشم بوستان افشانده‌اند
۳۱
شاخ طفلی بود و نوخط گشت و بالغ شد کنون
۳۲
گرد زمرد بر عذارش زان عیان افشانده‌اند
۳۳
کاروان سبزه تا از قاع صف صف کرد ارم
۳۴
صف صف از مرغان روان بر کاروان افشانده‌اند
۳۵
باد مشک‌آلود گوئی سیب تر بر آتش است
۳۶
کاندر او قدری گلاب اصفهان افشانده‌اند
۳۷
روز و شب گرگ آشتی کردند و اینک مهر و ماه
۳۸
نور خود بر یوسف مصر آستان افشانده‌اند
۳۹
مهر و مه گوئی به باغ از طور نور آورده‌اند
۴۰
بر سر شروان شه موسی بنان افشانده‌اند
۴۱
یا روان‌های فریبرز و منوچهر از بهشت
۴۲
نور و فر بر فرق شاه کامران افشانده‌اند
۴۳
خسرو مشرق جلال الدین خلیفهٔ ذو الجلال
۴۴
کاختران بر فر قدرش فرقدان افشانده‌اند
۴۵
پیشکارانش خراج از هند و چین آورده‌اند
۴۶
چاوشانش دست بر چیپال و خان افشانده‌اند
۴۷
آستان بوسان او کز بیژن و گرگین مهند
۴۸
آستین بر اردشیر و اردوان افشانده‌اند
۴۹
تا زبان شکل است شمشیرش همه شیران رزم
۵۰
بس که دندان‌ها ز بیم آن زبان افشانده‌اند
۵۱
نیزه دارانش که از شیر نیستان کین کشند
۵۲
خون و آتش زان نی چون خیز ران افشانده‌اند
۵۳
نی ز آتش سوزد و اینان ز نی‌های رماح
۵۴
دشمنان را آتش اندر دودمان افشانده‌اند
۵۵
زهر خندد بخت بد بر زورق آن خاکسار
۵۶
کاتشین قاروره‌اش بر بادبان افشانده‌اند
۵۷
سنگ، خون گرید به عبرت بر سر آن شیشه‌گر
۵۸
کز هوا سنگ عراده‌ش در دکان افشانده‌اند
۵۹
عالمی کز ابر جودش در بهار نعمت‌اند
۶۰
حاسدان را صاعقه در خان و مان افشانده‌اند
۶۱
خاصگان مریم از نخل کهن خرمای نو
۶۲
خورده‌اند و بر جهودان استخوان افشانده‌اند
۶۳
از پی پرواز مرغ دولت او بود و بس
۶۴
دانها کاین نه رواق باستان افشانده‌اند
۶۵
وز پی افروزش بزم جلالش دان و بس
۶۶
نورها کاین هفت شمع بی‌دخان افشانده‌اند
۶۷
در زمین چار عنصر هفت حراث فلک
۶۸
تخم دولت تاکنون بر امتحان افشانده‌اند
۶۹
آن چنان تخمی چنین کشورستانی داد بر
۷۰
بر چنین آید ز تخمی کانچنان افشانده‌اند
۷۱
گر کمندی وقتی اندر حلق سکساران روم
۷۲
سرکشان لشکر الب ارسلان افشانده‌اند
۷۳
بندگان شه کمند از چرم شیران کرده‌اند
۷۴
در کمر گاه پلنگان جهان افشانده‌اند
۷۵
ز آتش تیغی که خاکستر کند دیو سپید
۷۶
شعله در شیر سیاه سیستان افشانده‌اند
۷۷
ابرها از تیغ و باران‌ها ز پیکان کرده‌اند
۷۸
برق‌ها ز آئینهٔ برگستوان افشانده‌اند
۷۹
تاج کیوان است نعل اسب آن تاج کیان
۸۰
کز سخا دست و دلش دریا و کان افشانده‌اند
۸۱
از صهیل اسب شیر آشوب او خرگوش وار
۸۲
بس دم الحیضا که شیران ژیان افشانده‌اند
۸۳
دست و بازوش از پی قصر مخالف سوختن
۸۴
ز آتشین پیکان شررها قصرسان افشانده‌اند
۸۵
گر به عهد موسی امت را گه قحط از هوا
۸۶
باز من و سلوی سلوت رسان افشانده‌اند
۸۷
شکر الله کز بقای شاه موسی دست ما
۸۸
بر شماخی میوه و مرغ جنان افشانده‌اند
۸۹
روشنان در عهدش از شروان مدائن کرده‌اند
۹۰
زیر پایش افسر نوشیروان افشانده‌اند
۹۱
تا به دور دولت او گشت شروان خیروان
۹۲
عرشیان فیض روان بر خیروان افشانده‌اند
۹۳
عاقلان دیدند آب عز شروان خاک ذل
۹۴
بر هری و بلخ و مرو شاهجان افشانده‌اند
۹۵
بر حقند آنان که با عیسی نشستند ار زرشک
۹۶
خاک بر روی طبیب مهربان افشانده‌اند
۹۷
آسمان گرید بر آنان کز درش برگشته‌اند
۹۸
پیش غیری جان به طمع نام و نان افشانده‌اند
۹۹
ماه تابان کوری پروانگان را بین که جان
۱۰۰
بر نتیجه سنگ و موم و ریسمان افشانده‌اند
۱۰۱
پیش تیغش کاتش نمرود را ماند ز چرخ
۱۰۲
کرکسان پر بر سر خاک هوان افشانده‌اند
۱۰۳
جنیان ترسند ز آهن لیک از عشق کفش
۱۰۴
دیدها بر آهن تیغ یمان افشانده‌اند
۱۰۵
تازیانش کابل و بلغار دارند آبخور
۱۰۶
گرد پی ز آنسوی نیل و عسقلان افشانده‌اند
۱۰۷
مغز گردون عطسه داد و حلق دریا سرفه کرد
۱۰۸
زان غبار ره که ایام الرهان افشانده‌اند
۱۰۹
آتش و باد مجسم دیده‌ای کز گرد و خوی
۱۱۰
کوه البرز از سم و قلزم زران افشانده‌اند
۱۱۱
از دو سندان چار دندان زحل درهم شکست
۱۱۲
جفته‌ای کز نیم راه آسمان افشانده‌اند
۱۱۳
دی غباری بر فلک می‌رفت گفتم کاین غبار
۱۱۴
مرکبان شه ز راه کهکشان افشانده‌اند
۱۱۵
تا فلک گفتا ز نعل مرکبانش من بهم
۱۱۶
روشنان خاک سیاهش در دهان افشانده‌اند
۱۱۷
کوکب دری است یا در دری کز هر دری
۱۱۸
دست و کلکش گاه توقیع از بنان افشانده‌اند
۱۱۹
پنج شاخ دست رادش کز صنوبر رسته‌اند
۱۲۰
بر جهان صد نوبر از شاخ امان افشانده‌اند
۱۲۱
تا قلم را مار گنج پادشاهی کرده‌اند
۱۲۲
از دهان مار گنج شایگان افشانده‌اند
۱۲۳
بر لعاب گاو کوهی دیدهٔ آهوی دشت
۱۲۴
از لعاب زرد مار کم زیان افشانده‌اند
۱۲۵
ترجمان یوسف غیب است آن مصری قلم
۱۲۶
کاب نیل از تارک آن ترجمان افشانده‌اند
۱۲۷
گوئی آندم کز چه مغرب ره مشرق نوشت
۱۲۸
میغ بر مهر و زحل بر زبرقان افشانده‌اند
۱۲۹
چون ز تاریکی به بلغار آمد و قندز فشاند
۱۳۰
اهل بابل بر رهش نزل گران افشانده‌اند
۱۳۱
این منم یارب که در بزم چنین اسکندری
۱۳۲
چشمهٔ حیوانم از لفظ و لسان افشانده‌اند
۱۳۳
چار جوی و هشت خلدست این که در مدحش مرا
۱۳۴
از ره کلک و بنان طبع و جنان افشانده‌اند
۱۳۵
داستانی نیست در دست جهان به زین سخن
۱۳۶
راستان جان بر سر این داستان افشانده‌اند
۱۳۷
تا شب است و ماه نو گوئی که از گوی زمین
۱۳۸
گرد بر گردون ز سیمین صولجان افشانده‌اند
۱۳۹
صولجان و گوی شه باد از دل و پشت عدو
۱۴۰
کز کفش بر خلق فیض جاودان افشانده‌اند
۱۴۱
بر ولی و خصمش از برجیس و از کیوان نثار
۱۴۲
سعد و نحسی کان دو علوی در قران افشانده‌اند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.