Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

بخش ۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بدین داستان نیز شب برگذشت
۲
سپهر از بر کوه تیره بگشت
۳
نشست از بر تخت سودابه شاد
۴
ز یاقوت و زر افسری برنهاد
۵
همه دختران را بر خویش خواند
۶
بیراست و بر تخت زرین نشاند
۷
چنین گفت با هیربد ماه‌روی
۸
کز ایدر برو با سیاوش بگوی
۹
که باید که رنجه کنی پای خویش
۱۰
نمایی مرا سرو بالای خویش
۱۱
بشد هیربد با سیاووش گفت
۱۲
برآورد پوشیده راز از نهفت
۱۳
خرامان بیمد سیاوش برش
۱۴
بدید آن نشست و سر و افسرش
۱۵
به پیشش بتان نوآیین به پای
۱۶
تو گفتی بهشت‌ست کاخ و سرای
۱۷
فرود آمد از تخت و شد پیش اوی
۱۸
به گوهر بیاراسته روی و موی
۱۹
سیاوش بر تخت زرین نشست
۲۰
ز پیشش بکش کرده سودابه دست
۲۱
بتان را به شاه نوآیین نمود
۲۲
که بودند چون گوهر نابسود
۲۳
بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه
۲۴
پرستنده چندین بزرین کلاه
۲۵
همه نارسیده بتان طراز
۲۶
که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز
۲۷
کسی کت خوش آید ازیشان بگوی
۲۸
نگه کن بدیدار و بالای اوی
۲۹
سیاوش چو چشم اندکی برگماشت
۳۰
ازیشان یکی چشم ازو برنداشت
۳۱
همه یک به دیگر بگفتند ماه
۳۲
نیارد بدین شاه کردن نگاه
۳۳
برفتند هر یک سوی تخت خویش
۳۴
ژکان و شمارنده بر بخت خویش
۳۵
چو ایشان برفتند سودابه گفت
۳۶
که چندین چه داری سخن در نهفت
۳۷
نگویی مرا تا مراد تو چیست
۳۸
که بر چهر تو فر چهر پریست
۳۹
هر آن کس که از دور بیند ترا
۴۰
شود بیهش و برگزیند ترا
۴۱
ازین خوب رویان بچشم خرد
۴۲
نگه کن که با تو که اندر خورد
۴۳
سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد
۴۴
چنین آمدش بر دل پاک یاد
۴۵
که من بر دل پاک شیون کنم
۴۶
به آید که از دشمنان زن کنم
۴۷
شنیدستم از نامور مهتران
۴۸
همه داستانهای هاماوران
۴۹
که از پیش با شاه ایران چه کرد
۵۰
ز گردان ایران برآورد گرد
۵۱
پر از بند سودابه کاو دخت اوست
۵۲
نخواهد همی دوده را مغز و پوست
۵۳
به پاسخ سیاوش چو بگشاد لب
۵۴
پری چهره برداشت از رخ قصب
۵۵
بدو گفت خورشید با ماه نو
۵۶
گر ایدون که بینند بر گاه نو
۵۷
نباشد شگفت ار شود ماه خوار
۵۸
تو خورشید داری خود اندر کنار
۵۹
کسی کاو چو من دید بر تخت عاج
۶۰
ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج
۶۱
نباشد شگفت ار به مه ننگرد
۶۲
کسی را به خوبی به کس نشمرد
۶۳
اگر با من اکنون تو پیمان کنی
۶۴
نپیچی و اندیشه آسان کنی
۶۵
یکی دختری نارسیده بجای
۶۶
کنم چون پرستار پیشت به پای
۶۷
به سوگند پیمان کن اکنون یکی
۶۸
ز گفتار من سر مپیچ اندکی
۶۹
چو بیرون شود زین جهان شهریار
۷۰
تو خواهی بدن زو مرا یادگار
۷۱
نمانی که آید به من بر گزند
۷۲
بداری مرا همچو او ارجمند
۷۳
من اینک به پیش تو استاده‌ام
۷۴
تن و جان شیرین ترا داده‌ام
۷۵
ز من هرچ خواهی همه کام تو
۷۶
برآرم نپیچم سر از دام تو
۷۷
سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک
۷۸
بداد و نبود آگه از شرم و باک
۷۹
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
۸۰
بیاراست مژگان به خوناب گرم
۸۱
چنین گفت با دل که از کار دیو
۸۲
مرا دور داراد گیهان خدیو
۸۳
نه من با پدر بیوفایی کنم
۸۴
نه با اهرمن آشنایی کنم
۸۵
وگر سرد گویم بدین شوخ چشم
۸۶
بجوشد دلش گرم گردد ز خشم
۸۷
یکی جادوی سازد اندر نهان
۸۸
بدو بگرود شهریار جهان
۸۹
همان به که با او به آواز نرم
۹۰
سخن گویم و دارمش چرب و گرم
۹۱
سیاوش ازان پس به سودابه گفت
۹۲
که اندر جهان خود تراکیست جفت
۹۳
نمانی مگر نیمهٔ ماه را
۹۴
نشایی به گیتی به جز شاه را
۹۵
کنون دخترت بس که باشد مرا
۹۶
نشاید به جز او که باشد مرا
۹۷
برین باش و با شاه ایران بگوی
۹۸
نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی
۹۹
بخواهم من او را و پیمان کنم
۱۰۰
زبان را به نزدت گروگان کنم
۱۰۱
که تا او نگردد به بالای من
۱۰۲
نیید به دیگر کسی رای من
۱۰۳
و دیگر که پرسیدی از چهر من
۱۰۴
بیمیخت با جان تو مهر من
۱۰۵
مرا آفریننده از فر خویش
۱۰۶
چنان آفرید ای نگارین ز پیش
۱۰۷
تو این راز مگشای و با کس مگوی
۱۰۸
مرا جز نهفتن همان نیست روی
۱۰۹
سر بانوانی و هم مهتری
۱۱۰
من ایدون گمانم که تو مادری
۱۱۱
بگفت این و غمگین برون شد به در
۱۱۲
ز گفتار او بود آسیمه سر
۱۱۳
چو کاووس کی در شبستان رسید
۱۱۴
نگه کرد سودابه او را بدید
۱۱۵
بر شاه شد زان سخن مژده داد
۱۱۶
ز کار سیاوش بسی کرد یاد
۱۱۷
که آمد نگه کرد ایوان همه
۱۱۸
بتان سیه چشم کردم رمه
۱۱۹
چنان بود ایوان ز بس خوب چهر
۱۲۰
که گفتی همی بارد از ماه مهر
۱۲۱
جز از دختر من پسندش نبود
۱۲۲
ز خوبان کسی ارجمندش نبود
۱۲۳
چنان شاد شد زان سخن شهریار
۱۲۴
که ماه آمدش گفتی اندر کنار
۱۲۵
در گنج بگشاد و چندان گهر
۱۲۶
ز دیبای زربفت و زرین کمر
۱۲۷
همان یاره و تاج و انگشتری
۱۲۸
همان طوق و هم تخت کنداوری
۱۲۹
ز هر چیز گنجی بد آراسته
۱۳۰
جهانی سراسر پر از خواسته
۱۳۱
نگه کرد سودابه خیره بماند
۱۳۲
به اندیشه افسون فراوان بخواند
۱۳۳
که گر او نیاید به فرمان من
۱۳۴
روا دارم ار بگسلد جان من
۱۳۵
بد و نیک و هر چاره کاندر جهان
۱۳۶
کنند آشکارا و اندر نهان
۱۳۷
بسازم گر او سربپیچد ز من
۱۳۸
کنم زو فغان بر سر انجمن
۱۳۹
نشست از بر تخت باگوشوار
۱۴۰
به سر بر نهاد افسری پرنگار
۱۴۱
سیاوخش را در بر خویش خواند
۱۴۲
ز هر گونه با او سخنها براند
۱۴۳
بدو گفت گنجی بیاراست شاه
۱۴۴
کزان سان ندیدست کس تاج و گاه
۱۴۵
ز هر چیز چندان که اندازه نیست
۱۴۶
اگر بر نهی پیل باید دویست
۱۴۷
به تو داد خواهد همی دخترم
۱۴۸
نگه کن بروی و سر و افسرم
۱۴۹
بهانه چه داری تو از مهر من
۱۵۰
بپیچی ز بالا و از چهر من
۱۵۱
که تا من ترا دیده‌ام برده‌ام
۱۵۲
خروشان و جوشان و آزرده‌ام
۱۵۳
همی روز روشن نبینم ز درد
۱۵۴
برآنم که خورشید شد لاجورد
۱۵۵
کنون هفت سال‌ست تا مهر من
۱۵۶
همی خون چکاند بدین چهر من
۱۵۷
یکی شاد کن در نهانی مرا
۱۵۸
ببخشای روز جوانی مرا
۱۵۹
فزون زان که دادت جهاندار شاه
۱۶۰
بیارایمت یاره و تاج و گاه
۱۶۱
و گر سر بپیچی ز فرمان من
۱۶۲
نیاید دلت سوی پیمان من
۱۶۳
کنم بر تو بر پادشاهی تباه
۱۶۴
شود تیره بر روی تو چشم شاه
۱۶۵
سیاوش بدو گفت هرگز مباد
۱۶۶
که از بهر دل سر دهم من به باد
۱۶۷
چنین با پدر بی‌وفایی کنم
۱۶۸
ز مردی و دانش جدایی کنم
۱۶۹
تو بانوی شاهی و خورشید گاه
۱۷۰
سزد کز تو ناید بدینسان گناه
۱۷۱
وزان تخت برخاست با خشم و جنگ
۱۷۲
بدو اندر آویخت سودابه چنگ
۱۷۳
بدو گفت من راز دل پیش تو
۱۷۴
بگفتم نهان از بداندیش تو
۱۷۵
مرا خیره خواهی که رسوا کنی
۱۷۶
به پیش خردمند رعنا کنی
۱۷۷
بزد دست و جامه بدرید پاک
۱۷۸
به ناخن دو رخ را همی کرد چاک
۱۷۹
برآمد خروش از شبستان اوی
۱۸۰
فغانش ز ایوان برآمد به کوی
۱۸۱
یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست
۱۸۲
که گفتی شب رستخیزست راست
۱۸۳
به گوش سپهبد رسید آگهی
۱۸۴
فرود آمد از تخت شاهنشهی
۱۸۵
پراندیشه از تخت زرین برفت
۱۸۶
به سوی شبستان خرامید تفت
۱۸۷
بیامد چو سودابه را دید روی
۱۸۸
خراشیده و کاخ پر گفت و گوی
۱۸۹
ز هر کس بپرسید و شد تنگ‌دل
۱۹۰
ندانست کردار آن سنگ دل
۱۹۱
خروشید سودابه در پیش اوی
۱۹۲
همی ریخت آب و همی کند موی
۱۹۳
چنین گفت کامد سیاوش به تخت
۱۹۴
برآراست چنگ و برآویخت سخت
۱۹۵
که جز تو نخواهم کسی را ز بن
۱۹۶
جز اینت همی راند باید سخن
۱۹۷
که از تست جان و دلم پر ز مهر
۱۹۸
چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر
۱۹۹
بینداخت افسر ز مشکین سرم
۲۰۰
چنین چاک شد جامه اندر برم
۲۰۱
پراندیشه شد زان سخن شهریار
۲۰۲
سخن کرد هرگونه را خواستار
۲۰۳
به دل گفت ار این راست گوید همی
۲۰۴
وزین‌گونه زشتی نجوید همی
۲۰۵
سیاووش را سر بباید برید
۲۰۶
بدینسان بودبند بد را کلید
۲۰۷
خردمند مردم چه گوید کنون
۲۰۸
خوی شرم ازین داستان گشت خون
۲۰۹
کسی را که اندر شبستان بدند
۲۱۰
هشیوار و مهترپرستان بدند
۲۱۱
گسی کرد و بر گاه تنها بماند
۲۱۲
سیاووش و سودابه را پیش خواند
۲۱۳
به هوش و خرد با سیاووش گفت
۲۱۴
که این راز بر من نشاید نهفت
۲۱۵
نکردی تو این بد که من کرده‌ام
۲۱۶
ز گفتار بیهوده آزرده‌ام
۲۱۷
چرا خواندم در شبستان ترا
۲۱۸
کنون غم مرا بود و دستان ترا
۲۱۹
کنون راستی جوی و با من بگوی
۲۲۰
سخن بر چه سانست بنمای روی
۲۲۱
سیاووش گفت آن کجا رفته بود
۲۲۲
وزان در که سودابه آشفته بود
۲۲۳
چنین گفت سودابه کاین نیست راست
۲۲۴
که او از بتان جز تن من نخواست
۲۲۵
بگفتم همه هرچ شاه جهان
۲۲۶
بدو داد خواست آشکار و نهان
۲۲۷
ز فرزند و ز تاج وز خواسته
۲۲۸
ز دینار وز گنج آراسته
۲۲۹
بگفتم که چندین برین بر نهم
۲۳۰
همه نیکویها به دختر دهم
۲۳۱
مرا گفت با خواسته کار نیست
۲۳۲
به دختر مرا راه دیدار نیست
۲۳۳
ترا بایدم زین میان گفت بس
۲۳۴
نه گنجم به کارست بی تو نه کس
۲۳۵
مرا خواست کارد به کاری به چنگ
۲۳۶
دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ
۲۳۷
نکردمش فرمان همی موی من
۲۳۸
بکند و خراشیده شد روی من
۲۳۹
یکی کودکی دارم اندر نهان
۲۴۰
ز پشت تو ای شهریار جهان
۲۴۱
ز بس رنج کشتنش نزدیک بود
۲۴۲
جهان پیش من تنگ و تاریک بود
۲۴۳
چنین گفت با خویشتن شهریار
۲۴۴
که گفتار هر دو نیاید به کار
۲۴۵
برین کار بر نیست جای شتاب
۲۴۶
که تنگی دل آرد خرد را به خواب
۲۴۷
نگه کرد باید بدین در نخست
۲۴۸
گواهی دهد دل چو گردد درست
۲۴۹
ببینم کزین دو گنهکار کیست
۲۵۰
ببادافرهٔ بد سزاوار کیست
۲۵۱
بدان بازجستن همی چاره جست
۲۵۲
ببویید دست سیاوش نخست
۲۵۳
بر و بازو و سرو بالای او
۲۵۴
سراسر ببویید هرجای او
۲۵۵
ز سودابه بوی می و مشک ناب
۲۵۶
همی یافت کاووس بوی گلاب
۲۵۷
ندید از سیاوش بدان گونه بوی
۲۵۸
نشان بسودن نبود اندروی
۲۵۹
غمی گشت و سودابه را خوار کرد
۲۶۰
دل خویشتن را پرآزار کرد
۲۶۱
به دل گفت کاین را به شمشیر تیز
۲۶۲
بباید کنون کردنش ریز ریز
۲۶۳
ز هاماوران زان پس اندیشه کرد
۲۶۴
که آشوب خیزد پرآواز و درد
۲۶۵
و دیگر بدانگه که در بند بود
۲۶۶
بر او نه خویش و نه پیوند بود
۲۶۷
پرستار سودابه بد روز و شب
۲۶۸
که پیچید ازان درد و نگشاد لب
۲۶۹
سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت
۲۷۰
ببایست زو هر بد اندر گذاشت
۲۷۱
چهارم کزو کودکان داشت خرد
۲۷۲
غم خرد را خوار نتوان شمرد
۲۷۳
سیاوش ازان کار بد بی‌گناه
۲۷۴
خردمندی وی بدانست شاه
۲۷۵
بدو گفت ازین خود میندیش هیچ
۲۷۶
هشیواری و رای و دانش بسیچ
۲۷۷
مکن یاد این هیچ و با کس مگوی
۲۷۸
نباید که گیرد سخن رنگ و بوی
۲۷۹
چو دانست سودابه کاو گشت خوار
۲۸۰
همان سرد شد بر دل شهریار
۲۸۱
یکی چاره جست اندر آن کار زشت
۲۸۲
ز کینه درختی بنوی بکشت
۲۸۳
زنی بود با او سپرده درون
۲۸۴
پر از جادوی بود و رنگ و فسون
۲۸۵
گران بود اندر شکم بچه داشت
۲۸۶
همی از گرانی به سختی گذاشت
۲۸۷
بدو راز بگشاد و زو چاره جست
۲۸۸
کز آغاز پیمانت خواهم نخست
۲۸۹
چو پیمان ستد چیز بسیار داد
۲۹۰
سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد
۲۹۱
یکی دارویی ساز کاین بفگنی
۲۹۲
تهی مانی و راز من نشکنی
۲۹۳
مگر کاین همه بند و چندین دروغ
۲۹۴
بدین بچگان تو باشد فروغ
۲۹۵
به کاووس گویم که این از منند
۲۹۶
چنین کشته بر دست اهریمنند
۲۹۷
مگر کین شود بر سیاوش درست
۲۹۸
کنون چارهٔ این ببایدت جست
۲۹۹
گرین نشنوی آب من نزد شاه
۳۰۰
شود تیره و دور مانم ز گاه
۳۰۱
بدو گفت زن من ترا بنده‌ام
۳۰۲
بفرمان و رایت سرافگنده‌ام
۳۰۳
چو شب تیره شد داوری خورد زن
۳۰۴
که بفتاد زو بچهٔ اهرمن
۳۰۵
دو بچه چنان چون بود دیوزاد
۳۰۶
چه گونه بود بچه جادو نژاد
۳۰۷
نهان کرد زن را و او خود بخفت
۳۰۸
فغانش برآمد ز کاخ نهفت
۳۰۹
در ایوان پرستار چندانک بود
۳۱۰
به نزدیک سودابه رفتند زود
۳۱۱
یکی طشت زرین بیارید پیش
۳۱۲
بگفت آن سخن با پرستار خویش
۳۱۳
نهاد اندران بچهٔ اهرمن
۳۱۴
خروشید و بفگند بر جامه تن
۳۱۵
دو کودک بدیدند مرده به طشت
۳۱۶
از ایوان به کیوان فغان برگذشت
۳۱۷
چو بشنید کاووس از ایوان خروش
۳۱۸
بلرزید در خواب و بگشاد گوش
۳۱۹
بپرسید و گفتند با شهریار
۳۲۰
که چون گشت بر ماه‌رخ روزگار
۳۲۱
غمی گشت آن شب نزد هیچ دم
۳۲۲
به شبگیر برخاست و آمد دژم
۳۲۳
برانگونه سودابه را خفته دید
۳۲۴
سراسر شبستان برآشفته دید
۳۲۵
دو کودک بران گونه بر طشت زر
۳۲۶
فگنده به خواری و خسته جگر
۳۲۷
ببارید سودابه از دیده آب
۳۲۸
بدو گفت روشن ببین آفتاب
۳۲۹
همی گفت بنگر چه کرد از بدی
۳۳۰
به گفتار او خیره ایمن شدی
۳۳۱
دل شاه کاووس شد بدگمان
۳۳۲
برفت و در اندیشه شد یک زمان
۳۳۳
همی گفت کاین را چه درمان کنم
۳۳۴
نشاید که این بر دل آسان کنم
۳۳۵
ازان پس نگه کرد کاووس شاه
۳۳۶
کسی را که کردی به اختر نگاه
۳۳۷
بجست و ز ایشان بر خویش خواند
۳۳۸
بپرسید و بر تخت زرین نشاند
۳۳۹
ز سودابه و رزم هاماوران
۳۴۰
سخن گفت هرگونه با مهتران
۳۴۱
بدان تا شوند آگه از کار اوی
۳۴۲
بدانش بدانند کردار اوی
۳۴۳
وزان کودکان نیز بسیار گفت
۳۴۴
همی داشت پوشیده اندر نهفت
۳۴۵
همه زیج و صرلاب برداشتند
۳۴۶
بران کار یک هفته بگذاشتند
۳۴۷
سرانجام گفتند کاین کی بود
۳۴۸
به جامی که زهر افگنی می بود
۳۴۹
دو کودک ز پشت کسی دیگرند
۳۵۰
نه از پشت شاه و نه زین مادرند
۳۵۱
گر از گوهر شهریاران بدی
۳۵۲
ازین زیجها جستن آسان بدی
۳۵۳
نه پیداست رازش درین آسمان
۳۵۴
نه اندر زمین این شگفتی بدان
۳۵۵
نشان بداندیش ناپاک زن
۳۵۶
بگفتند با شاه در انجمن
۳۵۷
نهان داشت کاووس و باکس نگفت
۳۵۸
همی داشت پوشیده اندر نهفت
۳۵۹
برین کار بگذشت یک هفته نیز
۳۶۰
ز جادو جهان را برآمد قفیز
۳۶۱
بنالید سودابه و داد خواست
۳۶۲
ز شاه جهاندار فریاد خواست
۳۶۳
همی گفت همداستانم ز شاه
۳۶۴
به زخم و به افگندن از تخت و گاه
۳۶۵
ز فرزند کشته بپیچد دلم
۳۶۶
زمان تا زمان سر ز تن بگسلم
۳۶۷
بدو گفت ای زن تو آرام گیر
۳۶۸
چه گویی سخنهای نادلپذیر
۳۶۹
همه روزبانان درگاه شاه
۳۷۰
بفرمود تا برگرفتند راه
۳۷۱
همه شهر و برزن به پای آورند
۳۷۲
زن بدکنش را بجای آورند
۳۷۳
به نزدیکی اندر نشان یافتند
۳۷۴
جهان دیدگان نیز بشتافتند
۳۷۵
کشیدند بدبخت زن را ز راه
۳۷۶
به خواری ببردند نزدیک شاه
۳۷۷
به خوبی بپرسید و کردش امید
۳۷۸
بسی روز را داد نیزش نوید
۳۷۹
وزان پس به خواری و زخم و به بند
۳۸۰
به پردخت از او شهریار بلند
۳۸۱
نبد هیچ خستو بدان داستان
۳۸۲
نبد شاه پرمایه همداستان
۳۸۳
بفرمود کز پیش بیرون برند
۳۸۴
بسی چاره جویند و افسون برند
۳۸۵
چو خستو نیاید میانش به ار
۳۸۶
ببرید و این دانم آیین و فر
۳۸۷
ببردند زن را ز درگاه شاه
۳۸۸
ز شمشیر گفتند وز دار و چاه
۳۸۹
چنین گفت جادو که من بی‌گناه
۳۹۰
چه گویم بدین نامور پیشگاه
۳۹۱
بگفتند باشاه کاین زن چه گفت
۳۹۲
جهان آفرین داند اندر نهفت
۳۹۳
به سودابه فرمود تا رفت پیش
۳۹۴
ستاره شمر گفت گفتار خویش
۳۹۵
که این هر دو کودک ز جادو زنند
۳۹۶
پدیدند کز پشت اهریمنند
۳۹۷
چنین پاسخ آورد سودابه باز
۳۹۸
که نزدیک ایشان جز اینست راز
۳۹۹
فزونستشان زین سخن در نهفت
۴۰۰
ز بهر سیاوش نیارند گفت
۴۰۱
ز بیم سپهبد گو پیلتن
۴۰۲
بلرزد همی شیر در انجمن
۴۰۳
کجا زور دارد به هشتاد پیل
۴۰۴
ببندد چو خواهد ره آب نیل
۴۰۵
همان لشکر نامور صدهزار
۴۰۶
گریزند ازو در صف کارزار
۴۰۷
مرا نیز پایاب او چون بود
۴۰۸
مگر دیده همواره پرخون بود
۴۰۹
جزان کاو بفرماید اخترشناس
۴۱۰
چه گوید سخن وز که دارد سپاس
۴۱۱
تراگر غم خرد فرزند نیست
۴۱۲
مرا هم فزون از تو پیوند نیست
۴۱۳
سخن گر گرفتی چنین سرسری
۴۱۴
بدان گیتی افگندم این داوری
۴۱۵
ز دیده فزون زان ببارید آب
۴۱۶
که بردارد از رود نیل آفتاب
۴۱۷
سپهبد ز گفتار او شد دژم
۴۱۸
همی زار بگریست با او بهم
۴۱۹
گسی کرد سودابه را خسته دل
۴۲۰
بران کار بنهاد پیوسته دل
۴۲۱
چنین گفت کاندر نهان این سخن
۴۲۲
پژوهیم تا خود چه آید به بن
۴۲۳
ز پهلو همه موبدان را بخواند
۴۲۴
ز سودابه چندی سخنها براند
۴۲۵
چنین گفت موبد به شاه جهان
۴۲۶
که درد سپهبد نماند نهان
۴۲۷
چو خواهی که پیدا کنی گفت‌وگوی
۴۲۸
بباید زدن سنگ را بر سبوی
۴۲۹
که هر چند فرزند هست ارجمند
۴۳۰
دل شاه از اندیشه یابد گزند
۴۳۱
وزین دختر شاه هاماوران
۴۳۲
پر اندیشه گشتی به دیگر کران
۴۳۳
ز هر در سخن چون بدین گونه گشت
۴۳۴
بر آتش یکی را بباید گذشت
۴۳۵
چنین است سوگند چرخ بلند
۴۳۶
که بر بیگناهان نیاید گزند
۴۳۷
جهاندار سودابه را پیش خواند
۴۳۸
همی با سیاوش بگفتن نشاند
۴۳۹
سرانجام گفت ایمن از هر دوان
۴۴۰
نگردد مرا دل نه روشن روان
۴۴۱
مگر کاتش تیز پیدا کند
۴۴۲
گنه کرده را زود رسوا کند
۴۴۳
چنین پاسخ آورد سودابه پیش
۴۴۴
که من راست گویم به گفتار خویش
۴۴۵
فگنده دو کودک نمودم بشاه
۴۴۶
ازین بیشتر کس نبیند گناه
۴۴۷
سیاووش را کرد باید درست
۴۴۸
که این بد بکرد و تباهی بجست
۴۴۹
به پور جوان گفت شاه زمین
۴۵۰
که رایت چه بیند کنون اندرین
۴۵۱
سیاوش چنین گفت کای شهریار
۴۵۲
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
۴۵۳
اگر کوه آتش بود بسپرم
۴۵۴
ازین تنگ خوارست اگر بگذرم
۴۵۵
پراندیشه شد جان کاووس کی
۴۵۶
ز فرزند و سودابهٔ نیک‌پی
۴۵۷
کزین دو یکی گر شود نابکار
۴۵۸
ازان پس که خواند مرا شهریار
۴۵۹
چو فرزند و زن باشدم خون و مغز
۴۶۰
کرا بیش بیرون شود کار نغز
۴۶۱
همان به کزین زشت کردار دل
۴۶۲
بشویم کنم چارهٔ دلگسل
۴۶۳
چه گفت آن سپهدار نیکوسخن
۴۶۴
که با بددلی شهریاری مکن
۴۶۵
به دستور فرمود تا ساروان
۴۶۶
هیون آرد از دشت صد کاروان
۴۶۷
هیونان به هیزم کشیدن شدند
۴۶۸
همه شهر ایران به دیدن شدند
۴۶۹
به صد کاروان اشتر سرخ موی
۴۷۰
همی هیزم آورد پرخاشجوی
۴۷۱
نهادند هیزم دو کوه بلند
۴۷۲
شمارش گذر کرد بر چون و چند
۴۷۳
ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید
۴۷۴
چنین جست و جوی بلا را کلید
۴۷۵
همی خواست دیدن در راستی
۴۷۶
ز کار زن آید همه کاستی
۴۷۷
چو این داستان سر به سر بشنوی
۴۷۸
به آید ترا گر بدین بگروی
۴۷۹
نهادند بر دشت هیزم دو کوه
۴۸۰
جهانی نظاره شده هم گروه
۴۸۱
گذر بود چندان که گویی سوار
۴۸۲
میانه برفتی به تنگی چهار
۴۸۳
بدانگاه سوگند پرمایه شاه
۴۸۴
چنین بود آیین و این بود راه
۴۸۵
وزان پس به موبد بفرمود شاه
۴۸۶
که بر چوب ریزند نفط سیاه
۴۸۷
بیمد دو صد مرد آتش فروز
۴۸۸
دمیدند گفتی شب آمد به روز
۴۸۹
نخستین دمیدن سیه شد ز دود
۴۹۰
زبانه برآمد پس از دود زود
۴۹۱
زمین گشت روشنتر از آسمان
۴۹۲
جهانی خروشان و آتش دمان
۴۹۳
سراسر همه دشت بریان شدند
۴۹۴
بران چهر خندانش گریان شدند
۴۹۵
سیاوش بیامد به پیش پدر
۴۹۶
یکی خود زرین نهاده به سر
۴۹۷
هشیوار و با جامهای سپید
۴۹۸
لبی پر ز خنده دلی پرامید
۴۹۹
یکی تازیی بر نشسته سیاه
۵۰۰
همی خاک نعلش برآمد به ماه
۵۰۱
پراگنده کافور بر خویشتن
۵۰۲
چنان چون بود رسم و ساز کفن
۵۰۳
بدانگه که شد پیش کاووس باز
۵۰۴
فرود آمد از باره بردش نماز
۵۰۵
رخ شاه کاووس پر شرم دید
۵۰۶
سخن گفتنش با پسر نرم دید
۵۰۷
سیاوش بدو گفت انده مدار
۵۰۸
کزین سان بود گردش روزگار
۵۰۹
سر پر ز شرم و بهایی مراست
۵۱۰
اگر بیگناهم رهایی مراست
۵۱۱
ور ایدونک زین کار هستم گناه
۵۱۲
جهان آفرینم ندارد نگاه
۵۱۳
به نیروی یزدان نیکی دهش
۵۱۴
کزین کوه آتش نیابم تپش
۵۱۵
خروشی برآمد ز دشت و ز شهر
۵۱۶
غم آمد جهان را ازان کار بهر
۵۱۷
چو از دشت سودابه آوا شنید
۵۱۸
برآمد به ایوان و آتش بدید
۵۱۹
همی خواست کاو را بد آید بروی
۵۲۰
همی بود جوشان پر از گفت و گوی
۵۲۱
جهانی نهاده به کاووس چشم
۵۲۲
زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم
۵۲۳
سیاوش سیه را به تندی بتاخت
۵۲۴
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت
۵۲۵
ز هر سو زبانه همی برکشید
۵۲۶
کسی خود و اسپ سیاوش ندید
۵۲۷
یکی دشت با دیدگان پر ز خون
۵۲۸
که تا او کی آید ز آتش برون
۵۲۹
چو او را بدیدند برخاست غو
۵۳۰
که آمد ز آتش برون شاه نو
۵۳۱
اگر آب بودی مگر تر شدی
۵۳۲
ز تری همه جامه بی‌بر شدی
۵۳۳
چنان آمد اسپ و قبای سوار
۵۳۴
که گفتی سمن داشت اندر کنار
۵۳۵
چو بخشایش پاک یزدان بود
۵۳۶
دم آتش و آب یکسان بود
۵۳۷
چو از کوه آتش به هامون گذشت
۵۳۸
خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت
۵۳۹
سواران لشکر برانگیختند
۵۴۰
همه دشت پیشش درم ریختند
۵۴۱
یکی شادمانی بد اندر جهان
۵۴۲
میان کهان و میان مهان
۵۴۳
همی داد مژده یکی را دگر
۵۴۴
که بخشود بر بیگنه دادگر
۵۴۵
همی کند سودابه از خشم موی
۵۴۶
همی ریخت آب و همی خست روی
۵۴۷
چو پیش پدر شد سیاووش پاک
۵۴۸
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک
۵۴۹
فرود آمد از اسپ کاووس شاه
۵۵۰
پیاده سپهبد پیاده سپاه
۵۵۱
سیاووش را تنگ در برگرفت
۵۵۲
ز کردار بد پوزش اندر گرفت
۵۵۳
سیاوش به پیش جهاندار پاک
۵۵۴
بیامد بمالید رخ را به خاک
۵۵۵
که از تف آن کوه آتش برست
۵۵۶
همه کامهٔ دشمنان گشت پست
۵۵۷
بدو گفت شاه ای دلیر جوان
۵۵۸
که پاکیزه تخمی و روشن روان
۵۵۹
چنانی که از مادر پارسا
۵۶۰
بزاید شود در جهان پادشا
۵۶۱
به ایوان خرامید و بنشست شاد
۵۶۲
کلاه کیانی به سر برنهاد
۵۶۳
می آورد و رامشگران را بخواند
۵۶۴
همه کامها با سیاوش براند
۵۶۵
سه روز اندر آن سور می در کشید
۵۶۶
نبد بر در گنج بند و کلید
۵۶۷
چهارم به تخت کیی برنشست
۵۶۸
یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست
۵۶۹
برآشفت و سودابه را پیش خواند
۵۷۰
گذشت سخنها برو بر براند
۵۷۱
که بی‌شرمی و بد بسی کرده‌ای
۵۷۲
فراوان دل من بیازرده‌ای
۵۷۳
یکی بد نمودی به فرجام کار
۵۷۴
که بر جان فرزند من زینهار
۵۷۵
بخوردی و در آتش انداختی
۵۷۶
برین گونه بر جادویی ساختی
۵۷۷
نیاید ترا پوزش اکنون به کار
۵۷۸
بپرداز جای و برآرای کار
۵۷۹
نشاید که باشی تو اندر زمین
۵۸۰
جز آویختن نیست پاداش این
۵۸۱
بدو گفت سودابه کای شهریار
۵۸۲
تو آتش بدین تارک من ببار
۵۸۳
مرا گر همی سر بباید برید
۵۸۴
مکافات این بد که بر من رسید
۵۸۵
بفرمای و من دل نهادم برین
۵۸۶
نبود آتش تیز با او به کین
۵۸۷
سیاوش سخن راست گوید همی
۵۸۸
دل شاه از غم بشوید همی
۵۸۹
همه جادوی زال کرد اندرین
۵۹۰
نخواهم که داری دل از من بکین
۵۹۱
بدو گفت نیرنگ داری هنوز
۵۹۲
نگردد همی پشت شوخیت کوز
۵۹۳
به ایرانیان گفت شاه جهان
۵۹۴
کزین بد که این ساخت اندر نهان
۵۹۵
چه سازم چه باشد مکافات این
۵۹۶
همه شاه را خواندند آفرین
۵۹۷
که پاداش این آنکه بیجان شود
۵۹۸
ز بد کردن خویش پیچان شود
۵۹۹
به دژخیم فرمود کاین را به کوی
۶۰۰
ز دار اندر آویز و برتاب روی
۶۰۱
چو سودابه را روی برگاشتند
۶۰۲
شبستان همه بانگ برداشتند
۶۰۳
دل شاه کاووس پردرد شد
۶۰۴
نهان داشت رنگ رخش زرد شد
۶۰۵
سیاوش چنین گفت با شهریار
۶۰۶
که دل را بدین کار رنجه مدار
۶۰۷
به من بخش سودابه را زین گناه
۶۰۸
پذیرد مگر پند و آید به راه
۶۰۹
همی گفت با دل که بر دست شاه
۶۱۰
گر ایدون که سودابه گردد تباه
۶۱۱
به فرجام کار او پشیمان شود
۶۱۲
ز من بیند او غم چو پیچان شود
۶۱۳
بهانه همی جست زان کار شاه
۶۱۴
بدان تا ببخشد گذشته گناه
۶۱۵
سیاووش را گفت بخشیدمش
۶۱۶
ازان پس که خون ریختن دیدمش
۶۱۷
سیاوش ببوسید تخت پدر
۶۱۸
وزان تخت برخاست و آمد بدر
۶۱۹
شبستان همه پیش سودابه باز
۶۲۰
دویدند و بردند او را نماز
۶۲۱
برین گونه بگذشت یک روزگار
۶۲۲
برو گرمتر شد دل شهریار
۶۲۳
چنان شد دلش باز از مهر اوی
۶۲۴
که دیده نه برداشت از چهر اوی
۶۲۵
دگر باره با شهریار جهان
۶۲۶
همی جادوی ساخت اندر نهان
۶۲۷
بدان تا شود با سیاووش بد
۶۲۸
بدانسان که از گوهر او سزد
۶۲۹
ز گفتار او شاه شد در گمان
۶۳۰
نکرد ایچ بر کس پدید از مهان
۶۳۱
بجایی که کاری چنین اوفتاد
۶۳۲
خرد باید و دانش و دین و داد
۶۳۳
چنان چون بود مردم ترسکار
۶۳۴
برآید به کام دل مرد کار
۶۳۵
بجایی که زهر آگند روزگار
۶۳۶
ازو نوش خیره مکن خواستار
۶۳۷
تو با آفرینش بسنده نه‌ای
۶۳۸
مشو تیز گر پرورنده نه‌ای
۶۳۹
چنین‌ست کردار گردان سپهر
۶۴۰
نخواهد گشادن همی بر تو چهر
۶۴۱
برین داستان زد یکی رهنمون
۶۴۲
که مهری فزون نیست از مهر خون
۶۴۳
چو فرزند شایسته آمد پدید
۶۴۴
ز مهر زنان دل بباید برید

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.