بخش ۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو یک پاس بگذشت از تیره شب
۲
چنان چون کسی راز گوید به تب
۳
خروشی برآمد ز افراسیاب
۴
بلرزید بر جای آرام و خواب
۵
پرستندگان تیز برخاستند
۶
خروشیدن و غلغل آراستند
۷
چو آمد به گرسیوز آن آگهی
۸
که شد تیره دیهیم شاهنشهی
۹
به تیزی بیامد به نزدیک شاه
۱۰
ورا دید بر خاک خفته به راه
۱۱
به بر در گرفتش بپرسید زوی
۱۲
که این داستان با برادر بگوی
۱۳
چنین داد پاسخ که پرسش مکن
۱۴
مگو این زمان ایچ با من سخن
۱۵
بمان تا خرد بازیابم یکی
۱۶
به بر گیر و سختم بدار اندکی
۱۷
زمانی برآمد چو آمد به هوش
۱۸
جهان دیده با ناله و با خروش
۱۹
نهادند شمع و برآمد به تخت
۲۰
همی بود لرزان بسان درخت
۲۱
بپرسید گرسیوز نامجوی
۲۲
که بگشای لب زین شگفتی بگوی
۲۳
چنین گفت پرمایه افراسیاب
۲۴
که هرگز کسی این نبیند به خواب
۲۵
کجا چون شب تیره من دیدهام
۲۶
ز پیر و جوان نیز نشنیدهام
۲۷
بیابان پر از مار دیدم به خواب
۲۸
جهان پر ز گرد آسمان پر عقاب
۲۹
زمین خشک شخی که گفتی سپهر
۳۰
بدو تا جهان بود ننمود چهر
۳۱
سراپردهٔ من زده بر کران
۳۲
به گردش سپاهی ز کندآوران
۳۳
یکی باد برخاستی پر ز گرد
۳۴
درفش مرا سر نگونسار کرد
۳۵
برفتی ز هر سو یکی جوی خون
۳۶
سراپرده و خیمه گشتی نگون
۳۷
وزان لشکر من فزون از هزار
۳۸
بریده سران و تن افگنده خوار
۳۹
سپاهی ز ایران چو باد دمان
۴۰
چه نیزه به دست و چه تیر و کمان
۴۱
همه نیزهاشان سر آورده بار
۴۲
وزان هر سواری سری در کنار
۴۳
بر تخت من تاختندی سوار
۴۴
سیه پوش و نیزهوران صد هزار
۴۵
برانگیختندی ز جای نشست
۴۶
مرا تاختندی همی بسته دست
۴۷
نگه کردمی نیک هر سو بسی
۴۸
ز پیوسته پیشم نبودی کسی
۴۹
مرا پیش کاووس بردی دوان
۵۰
یکی بادسر نامور پهلوان
۵۱
یکی تخت بودی چو تابنده ماه
۵۲
نشسته برو پور کاووس شاه
۵۳
دو هفته نبودی ورا سال بیش
۵۴
چو دیدی مرا بسته در پیش خویش
۵۵
دمیدی به کردار غرنده میغ
۵۶
میانم بدو نیم کردی به تیغ
۵۷
خروشیدمی من فراوان ز درد
۵۸
مرا ناله و درد بیدار کرد
۵۹
بدو گفت گرسیوز این خواب شاه
۶۰
نباشد جز از کامهٔ نیک خواه
۶۱
همه کام دل باشد و تاج و تخت
۶۲
نگون گشته بر بدسگال تو بخت
۶۳
گزارندهٔ خواب باید کسی
۶۴
که از دانش اندازه دارد بسی
۶۵
بخوانیم بیدار دل موبدان
۶۶
از اخترشناسان و از بخردان
۶۷
هر آنکس کزین دانش آگه بود
۶۸
پراگنده گر بر در شه بود
۶۹
شدند انجمن بر در شهریار
۷۰
بدان تا چرا کردشان خواستار
۷۱
بخواند و سزاوار بنشاند پیش
۷۲
سخن راند با هر یک از کم و بیش
۷۳
چنین گفت با نامور موبدان
۷۴
کهای پاکدل نیکپی بخردان
۷۵
گر این خواب و گفتار من در جهان
۷۶
ز کس بشنوم آشکار و نهان
۷۷
یکی را نمانم سر و تن به هم
۷۸
اگر زین سخن بر لب آرند دم
۷۹
ببخشیدشان بیکران زر و سیم
۸۰
بدان تا نباشد کسی زو ببیم
۸۱
ازان پس بگفت آنچ در خواب دید
۸۲
چو موبد ز شاه آن سخنها شنید
۸۳
بترسید و ز شاه زنهار خواست
۸۴
که این خواب را کی توان گفت راست
۸۵
مگر شاه با بنده پیمان کند
۸۶
زبان را به پاسخ گروگان کند
۸۷
کزین در سخن هرچ داریم یاد
۸۸
گشاییم بر شاه و یابیم داد
۸۹
به زنهار دادن زبان داد شاه
۹۰
کزان بد ازیشان نبیند گناه
۹۱
زبان آوری بود بسیار مغز
۹۲
کجا برگشادی سخنهای نغز
۹۳
چنین گفت کز خواب شاه جهان
۹۴
به بیدرای آمد سپاهی گران
۹۵
یکی شاهزاده به پیش اندرون
۹۶
جهان دیده با وی بسی رهنمون
۹۷
بران طالع او را گسی کرد شاه
۹۸
که این بوم گردد بما بر تباه
۹۹
اگر با سیاوش کند شاه جنگ
۱۰۰
چو دیبه شود روی گیتی به رنگ
۱۰۱
ز ترکان نماند کسی پارسا
۱۰۲
غمی گردد از جنگ او پادشا
۱۰۳
وگر او شود کشته بر دست شاه
۱۰۴
به توران نماند سر و تاج و گاه
۱۰۵
سراسر پر آشوب گردد زمین
۱۰۶
ز بهر سیاوش بجنگ و به کین
۱۰۷
بدانگاه یاد آیدت راستی
۱۰۸
که ویران شود کشور از کاستی
۱۰۹
جهاندار گر مرغ گردد بپر
۱۱۰
برین چرخ گردان نیابد گذر
۱۱۱
برین سان گذر کرد خواهد سپهر
۱۱۲
گهی پر ز خشم و گهی پر ز مهر
۱۱۳
غمی شد چو بشنید افراسیاب
۱۱۴
نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب
۱۱۵
به گرسیوز آن رازها برگشاد
۱۱۶
نهفته سخنها بسی کرد یاد
۱۱۷
که گر من به جنگ سیاوش سپاه
۱۱۸
نرانم نیاید کسی کینه خواه
۱۱۹
نه او کشته آید به جنگ و نه من
۱۲۰
برآساید از گفت و گوی انجمن
۱۲۱
نه کاووس خواهد ز من نیز کین
۱۲۲
نه آشوب گیرد سراسر زمین
۱۲۳
بجای جهان جستن و کارزار
۱۲۴
مبادم به جز آشتی هیچ کار
۱۲۵
فرستم به نزدیک او سیم و زر
۱۲۶
همان تاج و تخت و فراوان گهر
۱۲۷
مگر کاین بلاها ز من بگذرد
۱۲۸
که ترسم روانم فرو پژمرد
۱۲۹
چو چشم زمانه بدوزم به گنج
۱۳۰
سزد گر سپهرم نخواهد به رنج
۱۳۱
نخواهم زمانه جز آن کاو نوشت
۱۳۲
چنان زیست باید که یزدان سرشت
۱۳۳
چو بگذشت نیمی ز گردان سپهر
۱۳۴
درخشنده خورشید بنمود چهر
۱۳۵
بزرگان بدرگاه شاه آمدند
۱۳۶
پرستنده و با کلاه آمدند
۱۳۷
یکی انجمن ساخت با بخردان
۱۳۸
هشیوار و کارآزموده ردان
۱۳۹
بدیشان چنین گفت کز روزگار
۱۴۰
نبینم همی بهره جز کارزار
۱۴۱
بسا نامداران که بر دست من
۱۴۲
تبه شد به جنگ اندرین انجمن
۱۴۳
بسی شارستان گشت بیمارستان
۱۴۴
بسی بوستان نیز شد خارستان
۱۴۵
بسا باغ کان رزمگاه منست
۱۴۶
به هر سو نشان سپاه منست
۱۴۷
ز بیدادی شهریار جهان
۱۴۸
همه نیکوی باشد اندر نهان
۱۴۹
نزاید به هنگام در دشت گور
۱۵۰
شود بچهٔ باز را دیده کور
۱۵۱
نپرد ز پستان نخچیر شیر
۱۵۲
شود آب در چشمهٔ خویش قیر
۱۵۳
شود در جهان چشمهٔ آب خشک
۱۵۴
نگیرد به نافه درون بوی مشک
۱۵۵
ز کژی گریزان شود راستی
۱۵۶
پدید آید از هر سوی کاستی
۱۵۷
کنون دانش و داد یاد آوریم
۱۵۸
بجای غم و رنج داد آوریم
۱۵۹
برآساید از ما زمانی جهان
۱۶۰
نباید که مرگ آید از ناگهان
۱۶۱
دو بهر از جهان زیر پای منست
۱۶۲
به ایران و توران سرای منست
۱۶۳
نگه کن که چندین ز کندآوران
۱۶۴
بیارند هر سال باژ گران
۱۶۵
گر ایدونک باشید همداستان
۱۶۶
به رستم فرستم یکی داستان
۱۶۷
در آشتی با سیاووش نیز
۱۶۸
بجویم فرستم بیاندازه چیز
۱۶۹
سران یک به یک پاسخ آراستند
۱۷۰
همی خوبی و راستی خواستند
۱۷۱
که تو شهریاری و ما چون رهی
۱۷۲
بران دل نهاده که فرمان دهی
۱۷۳
همه بازگشتند سر پر ز داد
۱۷۴
نیامد کسی را غم و رنج یاد
۱۷۵
به گرسیوز آنگه چنین گفت شاه
۱۷۶
که ببسیج کار و بیپمای راه
۱۷۷
به زودی بساز و سخن را مهایست
۱۷۸
ز لشگر گزین کن سواری دویست
۱۷۹
به نزد سیاووش برخواسته
۱۸۰
ز هر چیز گنجی بیاراسته
۱۸۱
از اسپان تازی به زرین ستام
۱۸۲
ز شمشیر هندی به زرین نیام
۱۸۳
یکی تاج پرگوهر شاهوار
۱۸۴
ز گستردنی صد شتروار بار
۱۸۵
غلام و کنیزک به بر هم دویست
۱۸۶
بگویش که با تو مرا جنگ نیست
۱۸۷
بپرسش فراوان و او را بگوی
۱۸۸
که ما سوی ایران نکردیم روی
۱۸۹
زمین تا لب رود جیحون مراست
۱۹۰
به سغدیم و این پادشاهی جداست
۱۹۱
همانست کز تور و سلم دلیر
۱۹۲
زبر شد جهان آن کجا بود زیر
۱۹۳
از ایرج که بر بیگنه کشته شد
۱۹۴
ز مغز بزرگان خرد گشته شد
۱۹۵
ز توران به ایران جدایی نبود
۱۹۶
که باکین و جنگ آشنایی نبود
۱۹۷
ز یزدان بران گونه دارم امید
۱۹۸
که آید درود و خرام و نوید
۱۹۹
برانگیخت از شهر ایران ترا
۲۰۰
که بر مهر دید از دلیران ترا
۲۰۱
به بخت تو آرام گیرد جهان
۲۰۲
شود جنگ و ناخوبی اندر نهان
۲۰۳
چو گرسیوز آید به نزدیک تو
۲۰۴
به بار آید آن رای تاریک تو
۲۰۵
چنان چون به گاه فریدون گرد
۲۰۶
که گیتی ببخشش به گردان سپرد
۲۰۷
ببخشیم و آن رای بازآوریم
۲۰۸
ز جنگ و ز کین پای بازآوریم
۲۰۹
تو شاهی و با شاه ایران بگوی
۲۱۰
مگر نرم گردد سر جنگجوی
۲۱۱
سخنها همی گوی با پیلتن
۲۱۲
به چربی بسی داستانها بزن
۲۱۳
برین هم نشان نزد رستم پیام
۲۱۴
پرستنده و اسپ و زرین ستام
۲۱۵
به نزدیک او هم چنین خواسته
۲۱۶
ببر تا شود کار پیراسته
۲۱۷
جز از تخت زرین که او شاه نیست
۲۱۸
تن پهلوان از در گاه نیست