شمارهٔ ۱۱۴ - مطلع سوم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بخ بخ ای بخت و خه خه ای دل دار
۲
هم وفادار و هم جفا بردار
۳
من تو را زان سوی جهان جویان
۴
تو بدین سو سرم گرفته کنار
۵
طفل میخواندمت، زهی بالغ
۶
مست میگفتمت، زهی هشیار
۷
من تو را طفل خفته چون خوانم
۸
که تویی خواب دیدهٔ بیدار
۹
یا شبانگه لقات چون دانم
۱۰
تو چنین تازه صبح صادق وار
۱۱
دست بر سر زنی گرت گویم
۱۲
کن بهین عمر رفته باز پس آر
۱۳
ور تو خواهی در اجری امسال
۱۴
آوری خط محو کردهٔ پار
۱۵
هر چه بخشم به دست مزد از من
۱۶
نپذیری و بس کنی پیکار
۱۷
من ز بیکاری ارچه در کارم
۱۸
به سلاح تو میکنم پیکار
۱۹
سر نیزه زد آسمان در خاک
۲۰
که تویی آفتاب نیزه گذار
۲۱
شهره مرغی به شهر بند قفس
۲۲
قفس آبنوس لیل و نهار
۲۳
طیرانت چو دور فکرت من
۲۴
بر ازین نه مقرنس دوار
۲۵
عهد نامهٔ وفات زیر پر است
۲۶
گنج نامهٔ بقات در منقار
۲۷
دانه از خوشهٔ فلک خوردی
۲۸
که به پرواز رستی از تیمار
۲۹
تشنه دارند مرغ پروازی
۳۰
که چو سیراب گشت ماند از کار
۳۱
تو ز آب حیات سیرابی
۳۲
که چو ماهی در آبی از پروار
۳۳
هدهدی کز عروس ملک مرا
۳۴
خبر آور تویی و نامه سپار
۳۵
گلبن تازهای و نیست تو را
۳۶
چون گل نخل بند تیزی خار
۳۷
شاه باز سپید روزی از آنک
۳۸
شویی از زاغ شب سیاهی قار
۳۹
اینت شه باز کز پی چو منی
۴۰
صید نسرین کردهای نهمار
۴۱
که مرا در سه ماه با دو امام
۴۲
به یکی سال دادهای دیدار
۴۳
دو امام زمان، دو رکن الدین
۴۴
دو قوی رکن کعبهٔ اسرار
۴۵
به موالات این دو رکن شریف
۴۶
هم تمسک کنم هم استظهار
۴۷
که به عمر دراز هست مرا
۴۸
خدمت هر دو رکن پذرفتار
۴۹
آری این دولتی است سال آورد
۵۰
چه عجب سال دولت آرد بار
۵۱
دو فتوح است تازه در یک وقت
۵۲
دو لطیفه است سفته در یک تار
۵۳
هر دو رکن جهان مرد میاند
۵۴
آدمی مجتبی و عیسی یار
۵۵
هر دو رکن افسر وجود آرای
۵۶
هر دو رکن اختر سعود نگار
۵۷
شدم از سعد اتصال دو رکن
۵۸
خالالسیر ز آفت اشرار
۵۹
این چو رکن هوا لطافت پاش
۶۰
و آن چو رکن زمین خلافت دار
۶۱
وهم این رکن چون مقوم روح
۶۲
چار ارکان جسم را معیار
۶۳
کلک آن رکن چون مهندس عقل
۶۴
پنج دکان شرع را معمار
۶۵
این زخوی حاکمی ملک عصمت
۶۶
و آن ز ری عالمی فلک مقدار
۶۷
نام خوی زین چو روی ری تازه
۶۸
کار ری ز آن چو نقد خوی به عیار
۶۹
روی این در ری آفتاب اشراق
۷۰
خوی او در خوی او رمزد آثار
۷۱
رکن خوی حبر شافعی توفیق
۷۲
رکن ری صدر بوحنیفه شعار
۷۳
با وجود چنین دو حجت شرع
۷۴
ری و خوی کوفه دان و مصر شمار
۷۵
هاری از حلم رکن خوی در تب
۷۶
هان خوی سردش آنک آب بحار
۷۷
ری از آن رکن مصر ریان است
۷۸
اوست ریان ز علم و هم ناهار
۷۹
این حدیث نبی کند تلقین
۸۰
وان علوم رضی کند تکرار
۸۱
مجلس هر دو رکن را خوانند
۸۲
کعب احبار و کعبهٔ اخبار
۸۳
هر دو فتاح و رمز را مفتاح
۸۴
هر دو سردار و علم را بندار
۸۵
دو علی عصمت و دو جعفر جاه
۸۶
این یکی صادق آن دگر طیار
۸۷
وز سوم جعفر ار سخن رانم
۸۸
بر مک از آن خویش دارد عار
۸۹
هر دو از هیبت و هبت به دو وقت
۹۰
همچو گل خاضع و چو مل جبار
۹۱
هر دو برجیس علم و کیوان حلم
۹۲
هر دو خورشید جود و قطب وقار
۹۳
خود بر این هر دو قطب میگردد
۹۴
فلک شرع احمد مختار
۹۵
شرع را زین دو قطب نیست گزیر
۹۶
که فلک راست بر دو قطب مدار
۹۷
هر دو چون کوه و گنج خانهٔ علم
۹۸
هر دو بحر از درون ول زخار
۹۹
بحر در کوه بین کنون پس از آنک
۱۰۰
کوه در بحر دیدهای بسیار
۱۰۱
هر دو زنبور خانهٔ شهوات
۱۰۲
کرده غارت چو حیدر کرار
۱۰۳
چون علی کاینه نگاه کند
۱۰۴
دو علی بین به علم وحی گزار
۱۰۵
هر دو رکنند راعی دل من
۱۰۶
عمر آن بین مراعی عمار
۱۰۷
این به تبریز ز آب چشمهٔ خضر
۱۰۸
کرده جلاب جان و من ناهار
۱۰۹
آن بری قالب مرا چو مسیح
۱۱۰
داد تریاک و روح من بیمار
۱۱۱
این مرا زائر، آن مرا عائذ
۱۱۲
این مرا مخلص، آن مرا دل دار
۱۱۳
چه عجب کامده است ذو القرنین
۱۱۴
به سلام برهمنی در غار
۱۱۵
بر در پیر شاه مرو گشای
۱۱۶
ارسلان آمد و ندادش بار
۱۱۷
شاه سنجر شدی به هر هفته
۱۱۸
به سلام دو کفش گر یک بار
۱۱۹
شمس نزد اسد رود مادام
۱۲۰
روح سوی جسد رود هموار
۱۲۱
ذره را آفتاب بنوازد
۱۲۲
گر برش قدر نیست در مقدار
۱۲۳
کنم از حمد و مدح این دو امام
۱۲۴
ری و خوی را ز محمدت دو ازار
۱۲۵
به خدایی که هم ز عطسهٔ خوک
۱۲۶
موش را در جهان کند دیدار
۱۲۷
که کرمشان به عطسه ماند راست
۱۲۸
کید الحمد واجب آخر کار
۱۲۹
گر چه قبله یکی است خاقانی
۱۳۰
روی و خوی دان دو قبلهٔ زوار
۱۳۱
ربع مسکو ز شکر پر کردی
۱۳۲
هم نشد گفته عشری از اعشار
۱۳۳
من به ری مکرمی دگر دارم
۱۳۴
بکر افلاک و حاصل ادوار
۱۳۵
صدر مشروح صدر تاج الدین
۱۳۶
کوست صدر صدور و فخر کبار
۱۳۷
چون خط جود خوانی از اشراف
۱۳۸
چون دم زهد رانی از اخیار
۱۳۹
تاج را طوق دار و مملو کند
۱۴۰
مالک طوق و مالک دینار
۱۴۱
تیر گردون دهان گشاده بماند
۱۴۲
پیش تیغ زبانش چون سوفار
۱۴۳
خلف صالح امین صالح
۱۴۴
که سلف را به ذات اوست فخار
۱۴۵
حبر اکرم هم اسطقس کرم
۱۴۶
نیر اعظم، آیت دادار
۱۴۷
هو روح الوری و لاتعجب
۱۴۸
فالیواقت مهجة الاحجار
۱۴۹
دل پاکش محل مهر من است
۱۵۰
مهر کتف نبی است جای مهار
۱۵۱
مهر او تازیم ز مصحف دل
۱۵۲
چون ده آیت نیفکنم به کنار
۱۵۳
تاج دین جعفر و امین یحیی است
۱۵۴
این بهین درج و آن مهینه شمار
۱۵۵
تاج دین صاعد و امین عالی است
۱۵۶
سر کتاب و افسر نظار
۱۵۷
هست امین چار حرف و تاج سه حرف
۱۵۸
بسم بین هر سه حرف والله چار
۱۵۹
این یمین مراست جای یمین
۱۶۰
وان یسار مراست حرز یسار
۱۶۱
شمس ملک آمد و ظلال ملوک
۱۶۲
عید گوهر شد و هلال تبار
۱۶۳
امدح العید والهلال معا
۱۶۴
بقریض نتیجة الافکار
۱۶۵
مذ رایت الهلال فی سفری
۱۶۶
صرت افدی اهلة الاسفار
۱۶۷
تا به رویش گرفتهام روزه
۱۶۸
جز به یادش نکردهام افطار
۱۶۹
کنت بالری فاستقت غللی
۱۷۰
من غوادی سحابهٔ مدرار
۱۷۱
و ارتفاعی به فیض همته
۱۷۲
کارتفاع الریاض بالامطار
۱۷۳
لوقضی بالنوال لی وطرا
۱۷۴
قضیت بالثناله اوطار
۱۷۵
زنده مانداز تعهد چو منی
۱۷۶
نام او بالعشی و الابکار
۱۷۷
آهو ار سنبل تتار چرید
۱۷۸
نه به مشک است زنده نام تتار
۱۷۹
تاری از رای او چو بغداد است
۱۸۰
از عزیزی به کرخ ماند خوار
۱۸۱
بل که تاز آن عزیز ری مصر است
۱۸۲
خوار صد قاهره است و قاهره خوار
۱۸۳
اوست عیسی و من حواری او
۱۸۴
که حیاتم دهد به حسن جوار
۱۸۵
خود ندارد حواری عیسی
۱۸۶
روز کوری و حاجت شب تار
۱۸۷
خصم خواهد که شبه او گردد
۱۸۸
شبه عیسی کجا رود بر دار
۱۸۹
نیک داند که فحل دورانم
۱۹۰
دلم از چرخ ماده طبع افکار
۱۹۱
نشکند قدر گوهر سخنم
۱۹۲
نظم هر دیو گوهر مهذار
۱۹۳
سگ آبی کدام خاک بود
۱۹۴
که برد آب قندز بلغار
۱۹۵
منم امروز سابق الفضلین
۱۹۶
نتوان گفت لاحقند اغیار
۱۹۷
که غبار براق من بر عرش
۱۹۸
میرود وین خسان حسود غبار
۱۹۹
این جدل نیست با نوآمدگان
۲۰۰
که ز دیوان من خورند ادرار
۲۰۱
بل مرا این مراست بار قدما
۲۰۲
که مجلی منم در این مضمار
۲۰۳
همه دزدان نظم و نثر مننند
۲۰۴
دزد را چو ننهد محل نقار
۲۰۵
لیک دزدی که شوختر باشد
۲۰۶
بانگ دزدان برآورد ناچار
۲۰۷
لیک غماز اوست نطق چنانک
۲۰۸
عطسهٔ دزد و سرفهٔ طرار
۲۰۹
گر چه حاسد به خاطرم زنده است
۲۱۰
خاطرم کشت خواهد او را زار
۲۱۱
مار صد سال اگر که خاک خورد
۲۱۲
عاقبت خورد خاک باشد مار
۲۱۳
این قصیده ز جمع سبعیات
۲۱۴
ثامنه است از غرایب اشعار
۲۱۵
از در کعبه گر درآویزند
۲۱۶
کعبه بر من فشاندی استار
۲۱۷
زد قفانبک را قفائی نیک
۲۱۸
وامرء القیس را فکند از کار
۲۱۹
کردم اطناب و گفتهاند مثل
۲۲۰
حاطب اللیل مطنب مکثار
۲۲۱
آخر نامه نام تاج کنم
۲۲۲
که عسل باشد آخر انهار
۲۲۳
هست طومار شکل جوی به خلد
۲۲۴
چار جوی بهشت از این طومار
۲۲۵
مردم مطلق است از آن نامش
۲۲۶
آخر است از صحیفة الاذکار
۲۲۷
عذر من بین در آخر قرآن
۲۲۸
لفظ الناس را مکن انکار
۲۲۹
تا به روز قیام یاد تو باد
۲۳۰
واهب الروح، وارث الاعمار
