زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۱۲۵ - این قصیدهٔ بر بدیهه در ساحل باکو به نزدیک آتش خودسوز در وصف شکار کردن خاقان اکبر منوچهر شروان شاه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
در پردهٔ دل آمد دامن کشان خیالش
۲
جان شد خیال بازی در پردهٔ وصالش
۳
بود افتاب زردی کان روز رخ در آمد
۴
صبح دو عید بنمود از سایهٔ هلالش
۵
چون صبح خوش بخندید از بیست و هشت لؤلؤ
۶
من هست نیست گشتم چون سایه در جمالش
۷
چشمش ز خواب و غمزه زنبور سرخ کافر
۸
شهد سپید در لب، موم سیاه خالش
۹
آن خال نیم جو سنگ از نقطهٔ زره کم
۱۰
بر نقطه حلقه گشته زلف زره مثالش
۱۱
دل خاک پای او شد شستم به هفت آبش
۱۲
جان صید زلفش آمد دیدم به هفت حالش
۱۳
یار از برون پرده بیدار بخت بر در
۱۴
خاقانی از درون سو هم خوابهٔ خیالش
۱۵
گه دست بوس کردم گه ساعدش گزیدم
۱۶
لب خواستم گزیدن ترسیدم از ملالش
۱۷
از گرد جیش خسرو وز خون وحش صحرا
۱۸
مشکین زره قبایش، رنگین سپر قذالش
۱۹
دیدم که سرگران بود از خواب و صید کرده
۲۰
از صیدگاه خسرو کردم سبک سؤالش
۲۱
گفتم بدیدی آخر رایات کهف امت
۲۲
و آن مهد جای مهدی چتر فلک ظلالش
۲۳
وآن عمر خوار دریا و آن روزه دار آتش
۲۴
چون معتکف برهمن، نه قوت و نه منالش
۲۵
وان تیغ شاه شروان آتش نمای دریا
۲۶
دریا شده غریقش، آتش شده زگالش
۲۷
گفتا که چند شب من و دولت بهم نخفتیم
۲۸
اندر رکاب خسرو در موکب جلالش
۲۹
از بوی مشک تبت کان صحن صید گه راست
۳۰
آغشته بود با خاک از نعل بور و چالش
۳۱
رخسار بحر دیدم کز حلق شرزه شیران
۳۲
گل گونه دادی از خون شاه فلک فعالش
۳۳
بل غرقه آب دریا در گوهر حسامش
۳۴
بل آب زهره شیران در آتش قتالش
۳۵
شه بر کنار دریا زان صید کرد یعنی
۳۶
لب تشنه بود بحر و بود آمدن محالش
۳۷
آهیخ تیغ هندی چون چشمهٔ مصفی
۳۸
تا بحر گشت سیراب از چشمهٔ زلالش
۳۹
مصروع بود دریا کف بر لب آوریده
۴۰
آمد سنان خسرو، بنوشت حرز حالش
۴۱
یک هفته ریخت چندان خون سباع کز خون
۴۲
هفتم زمین ملا شد بگرفت از آن ملالش
۴۳
در مرکز مثلث بگرفت ربع مسکون
۴۴
فریاد اوج گردون از تیغ مه صقالش
۴۵
چون آفتاب هر سو پیکان آتش افشان
۴۶
جوزای شاه یعنی دست سخا سگالش
۴۷
سر بر سر کمانش آورده چرخ چندان
۴۸
کز دور قاب قوسین دیدند در شمالش
۴۹
ز آن سان که روز مجلس در خلعتی که بخشد
۵۰
ز اطلس بطانه سازد پروانهٔ نوالش
۵۱
بر شخص شرزه شیران از خون قبای اطلس
۵۲
مقراض وش بریدی مقراضهٔ نصالش
۵۳
چون در اسد رسیدی چون سنبله سنان کش
۵۴
از ضربت الف سان کردی چو سین و دالش
۵۵
دریای گندنا رنگ از تیغ شاه گل گون
۵۶
لعل پیازی از خون یک یک پشیز والش
۵۷
سوفار وش ز حیرت وحشی دهان گشاده
۵۸
شه چون زبان خنجر کرده به تیر لالش
۵۹
اجسام وحش گشته ز ارواح خالی السیر
۶۰
از تیغ شه که دین را سعد است ز اتصالش
۶۱
تشریف ضربت او ارواح وحشیان را
۶۲
تعلیم شکر دادی هنگام انفصالش
۶۳
از دور تیغ خسرو چون سبزه‌وش نمودی
۶۴
گستاخ پیش رفتی هم گور و هم غزالش
۶۵
آهو نخورده سبزه، سبزه بخوردی او را
۶۶
انسی شدی چو دادی از وحشی انتقالش
۶۷
چه فخر بال شه را از صید گور و آهو
۶۸
کز صید شیر گردون هم عار داشت بالش
۶۹
گر خاک صید گاهش بگذارد آسمان‌ها
۷۰
بهر حنوط رضوان تحفه برد شمالش
۷۱
صیدی چنین که گفتم و اقبال صیدگه را
۷۲
شعری زننده قرعه سعد السعود فالش
۷۳
دوشیزگان جنت نظاره سوی مردی
۷۴
کابستن ظفر شد تیغ قضا جدالش
۷۵
گفتند آنک آنک کیخسرو زمانه
۷۶
در زین سمند رستم، در کف کمند زالش
۷۷
مختار خلق عالم خاقان اکبر آمد
۷۸
کارحام دهر خشک است از زادن همالش
۷۹
شاهی که در دو عالم طغرای مملکت را
۸۰
هست از خط ید الله توقیع لایزالش
۸۱
شاهی است سایس دین نوری است سایهٔ حق
۸۲
تایید حق تعالی کرده ندا تعالش
۸۳
ز آن جام کوثر آگین جمشید خورده حسرت
۸۴
ز آن رمح اژدها سر ضحاک برده مالش
۸۵
یارب که آب دریا چون نفسرد ز خجلت
۸۶
چون بیند این عواطف بیرون ز اعتدالش
۸۷
دریا ز شرم جودش بگریختی چو زیبق
۸۸
اما چهار میخ است آنک زمین عقالش
۸۹
گوئی سرشک شور است از چشم چرخ دریا
۹۰
کز هیبت بلارک شه نیست صبر و هالش
۹۱
یا از مسام کوه است آب خوی خجالت
۹۲
کاندر خور ملک نیست ایثار گنج و مالش
۹۳
روح القدس براقش وز قدر هیکل او
۹۴
خورشید میخ زر است اندر پی نعالش
۹۵
قطب فلک رکابش هست از کمال رتبت
۹۶
جرم سهیل آمد چرم از پی دوالش
۹۷
ای شاه عرش هیبت، خورشید صبح رایت
۹۸
چترت همای نصرت و آفاق زیر بالش
۹۹
دهر است پیر مردی زال عقیم دنیا
۱۰۰
چون بادریسه یک چشم این زال بد فعالش
۱۰۱
شد پیرمرد رامت زال از پی طراوت
۱۰۲
شد بادریسه پستان آن سال‌خورده زالش
۱۰۳
چون تاردق مصری در دق مرگ خصمت
۱۰۴
نالان چو نیل مصر است از ناله تن چو نالش
۱۰۵
مه شد موافق او در دق بدین جنایت
۱۰۶
هر سال در خسوفی کرد آسمان نکالش
۱۰۷
گر داشت خصم ناری چون نار صد زبانی
۱۰۸
چون خاک شد فسرده چون باد شد مجالش
۱۰۹
افسرده شده ور اکنون خواهد ز تیغت آتش
۱۱۰
هم کاسهٔ سر او خواهد شدن سفالش
۱۱۱
جاسوس توست بر خصم انفاس او چو در شب
۱۱۲
غماز دزد باشد هم عطسه هم سعالش
۱۱۳
هر که از طریق نخوت آمد به دار ملکت
۱۱۴
دید این شرف که داری ز آن نقد شد وبالش
۱۱۵
در تو کجا رسد کس چون موسی اندر آتش
۱۱۶
کز دور حاصلی نه جز برق و اشتعالش
۱۱۷
هر کو به کیل یا کف هست آفتاب پیمای
۱۱۸
از آفتاب ناید یک ذره در جوالش
۱۱۹
خورشید کز ترفع دنبال قطب دارد
۱۲۰
چون راستی نبیند کژ سر کند زوالش
۱۲۱
ای گوهر کمالت مصباح جان آدم
۱۲۲
خورشید امر پخته در شش هزار سالش
۱۲۳
خاقانی از ثنایت نو ساخت خوان معنی
۱۲۴
کو میزبان نطق است وین دیگران عیالش
۱۲۵
خاک در تو بادا از خوان آسمان به
۱۲۶
صدر تو عرش رفعت، جنت صف نعالش
۱۲۷
فرمانت حرز توحید اندر میان جان‌ها
۱۲۸
جان بر میان زمانه از بهر امتثالش
۱۲۹
از بندگان صدرت شاهان سپر فکنده
۱۳۰
قیصر کم از یماکش، سنجر کم از نیالش
۱۳۱
تا آل مصطفی را ز ایزد درود باشد
۱۳۲
بر تو درود بادا از مصطفی و آلش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.