زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۱۳۵ - در مرثیهٔ شیخ الاسلام عمدة الدین محمد بن اسعد طوسی نیشابوری شافعی معروف به حفده

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
آن پیر ما که صبح لقائی است خضر نام
۲
هر صبح بوی چشمهٔ خضر آیدش ز کام
۳
با برتریش گوهر جمشید پست پست
۴
با پختگیش جوهر خورشید خام خام
۵
تنها روی ز صومعه‌داران شهر قدس
۶
گه گه کند به زاویهٔ خاکیان مقام
۷
آنجا بود سجادهٔ خاصش به دست راست
۸
وینجا به دست چپ بودش تکیه‌گاه عام
۹
بوده زمین خانقهش بام آسمان
۱۰
بیرون ازین سراچه که هست آسمانش نام
۱۱
چون پای در کند ز سر صفهٔ صفا
۱۲
سر بر کند به حلقهٔ اصحاف کهف شام
۱۳
سازد وضو به مسجد اقصی به آب چشم
۱۴
شکر وضو کند به در مسجد الحرام
۱۵
آب محیط را ز کرامات کرده پل
۱۶
بگذشته ز آتشین پل این طاق آب فام
۱۷
هر شب قبای مشرقی صبح را فلک
۱۸
نور از کلاه مغربی او برد به وام
۱۹
پی کور شبروی است نه ره جسته و نه زاد
۲۰
سرمست بختی‌است نه می دیده و نه جام
۲۱
شبرو که دید ساخته نور مبین چراغ؟
۲۲
بختی که دید یافته حبل المتین زمام
۲۳
ننموده رخ به آینه گردان مهر و ماه
۲۴
نسپرده دل به بوقلمون باف صبح و شام
۲۵
تقطیع او و ازرق گردون ز یک شعار
۲۶
تسبیح او و عقد ثریا ز یک نظام
۲۷
پر دل چو جوز هندی و مغزش همه خرد
۲۸
خوش دم چو مشک چینی و حرفش همه کلام
۲۹
عنقاست مور ریزه خور سفرهٔ سخاش
۳۰
چونان که مور ریزهٔ عنقاست زال سام
۳۱
چون زال پیرزاده به طفلی و عاقبت
۳۲
در حلق دیو خام چو رستم فکند خام
۳۳
پوشد لباس خاکی ما را ردای نور
۳۴
خاکی لباس کوته و نوری رداش تام
۳۵
دلقش هزار میخی چرخ و به جیب چاک
۳۶
باز افکنش ز نور و فراویزش از ظلام
۳۷
گاهی کبودپوش چو خاک است و همچو خاک
۳۸
گنجور رایگان و لگذ خستهٔ عوام
۳۹
گاهی سفیدپوش چو آب است و همچو آب
۴۰
شوریده ومسلسل و تازان ز هر عظام
۴۱
گاه از همه برهنه‌تر آید چو آفتاب
۴۲
پوشد برهنگان را چون آفتاب بام
۴۳
او بود نقطه حرف الف دال میم را
۴۴
کامد چهل صباح و چهل اصل و یک قیام
۴۵
زو دید آن نماز که قائم بود الف
۴۶
راکع بماند دال و تشهد نمود لام
۴۷
گاهی براق چار ملک را لگام گیر
۴۸
گاهی به دیو هفت سری برکند لگام
۴۹
با آب کار تیغ و چون تیغ از غذای نفس
۵۰
صوفی کار آب‌کن از خون انتقام
۵۱
در بند عشق شاهد و هم عشق شاهدش
۵۲
عشقی چو قیس عامری و عروهٔ حزام
۵۳
در صورتی که دیده جمالش صور نگار
۵۴
زو شاهدی گرفته و رفته ره ملام
۵۵
در آینه عنایت صیقل شناخته
۵۶
زو قبله کرده و شده سرمست و مستهام
۵۷
چون نوح پیر عشق و ز طوفان مهلکات
۵۸
ایمن به کوه کشتی و خرم ز سام و حام
۵۹
ریزان ز دیده اشک طرب چون درخت رز
۶۰
کز آتش نشاط شود آبش از مسام
۶۱
در وجد و حال همچو حمام است چرخ زن
۶۲
بر دیده نام عشق رقم کرده چون حمام
۶۳
گردد فلک ز حیرت حالش زمین نشین
۶۴
گردد زمین ز سرعت رقصش فلک خرام
۶۵
پیری که پیر هفت زیبدش مرید
۶۶
میری که میر هشت جنان شایدش غلام
۶۷
آمد مسیح‌وار به بیمار پرس من
۶۸
کازرده دید جان من از غصهٔ لام
۶۹
کاین آبنوس و عاج شب و روز و روز و شب
۷۰
چون عاج و آبنوس شکافد دل کرام
۷۱
من دست بر جبین ز سر درد چون جنین
۷۲
کارد ز عجز روی به دیوار پشت مام
۷۳
من چفته چنگ و گم شده سر نای و چون رباب
۷۴
خالی خزینه از درم و کاسه از طعام
۷۵
در مطبخ فلک که دو نان است گرم و سرد
۷۶
غم به نوالهٔ من و خون جگر ادام
۷۷
غم مرد را غذاست چو فارغ شد از جهان
۷۸
خون تیغ راحلی است چو بیرون شد از نیام
۷۹
او کز درم درآمد و دندان سپید کرد
۸۰
پوشید بام را سر دندانش نور فام
۸۱
سردابه دید حجره فرو رفت یک دو پی
۸۲
کرسی نهاده دید برآمد سه چار گام
۸۳
بنشست و خطبه کرد به فصل الخطاب و گفت
۸۴
گر مشکلیت هست سؤالات کن تمام
۸۵
سربسته همچو فندق اشارت همی شنو
۸۶
می‌پرس پوست کنده چو بادام کان کدام
۸۷
گفتم به پایگاه ملایک توان رسید؟
۸۸
گفتا توان اگر نشود دیو پایدام
۸۹
گفتم گلوی دیو طبیعت توان برید؟
۹۰
گفتا توان اگر ز شریعت کنی حسام
۹۱
گفتم هوا به مرکب خاکی توان گذشت؟
۹۲
گفتا توان اگر به ریاضت کنیش رام
۹۳
گفتم کلید گنج معراف توان شناخت؟
۹۴
گفتا توان اگر نشود نفس اسیر کام
۹۵
گفتم ز وادی بشریت توان گذشت؟
۹۶
گفتا توان اگر نبود مرکبت جمام
۹۷
گفتم ز شاه هفت تنان دم توان شنید؟
۹۸
گفتا توان اگر نشدی شاه شاهقام
۹۹
خاقانیا به سوک پسر داشتی کبود
۱۰۰
بر سوک شاه شرع سیه پوش بر دوام
۱۰۱
کارواح سبز پوش سیه‌جامه‌اند پاک
۱۰۲
بر مرگ زادهٔ حفده خواجهٔ همام
۱۰۳
شیخ الائمه عمدهٔ دین قدوهٔ هدی
۱۰۴
صدر الشریعه حجت حق مفتی انام
۱۰۵
او کعبهٔ علوم و کف و کلک و مجلسش
۱۰۶
بودند زمزم و حجر الاسود و مقام
۱۰۷
او و همه جهان مثل زمزم و خلاب
۱۰۸
او و همه سران حجر الاسود و رخام
۱۰۹
زمزم نمای بود به مدحش زبان من
۱۱۰
تا کرده بودم از حجر الاسود استلام
۱۱۱
زان بوحنیفه مرتبت شافعی بیان
۱۱۲
چون مصر و کوفه بود نشابور ز احترام
۱۱۳
پس چون رکاب او ز نشابور در رسید
۱۱۴
تبریز شد هزار نشابور ز احتشام
۱۱۵
تب ریزهای بدعت تبریز برگرفت
۱۱۶
تبریز شد ز رتبت او روضة السلام
۱۱۷
من خاک خاک او که ز تبریز کوفه ساخت
۱۱۸
خاکی است کاندر او اسد الله کند کنام
۱۱۹
از همتش اتابک و سلطان حیات یافت
۱۲۰
کو داشت هر دو را به پناه یک اهتمام
۱۲۱
چون او برفت اتابک و سلطان ز پس برفت
۱۲۲
این شمس در کسوف شد، آن بدر در غمام
۱۲۳
او رفت و سینه‌ها شده بیمار لایعاد
۱۲۴
او خفت و فتنه‌ها دشه بیدار لاینام
۱۲۵
بر تربتش که تبت و چین شد چو بگذری
۱۲۶
از بوی نافه عطسهٔ مشکین زند مشام
۱۲۷
چون سیب نخل بند بریزد به سوک او
۱۲۸
زرین ترنج فلکهٔ این نیل گون خیام
۱۲۹
ز انفاس عمدة الدین در شرق و غرب بود
۱۳۰
با امت استقامت و با ملت انتظام
۱۳۱
ملت چو عقد نظمه الصدر فانتظم
۱۳۲
امت چو شاخ قومه الشیخ فاستقام
۱۳۳
جاهش ز دهر چون مه عید از صف نجوم
۱۳۴
ذاتش ز خلق چون شب قدر از مه صیام
۱۳۵
او بود صد جوینی و غرالی اینت غبن
۱۳۶
کاندر جهان به کندریی بودنی نظام
۱۳۷
آن ریسمان فروش که از آسمان سروش
۱۳۸
کردی به ریسمان اشاراتش اعتصام
۱۳۹
وان قفل‌گر که بود کلید سرای علم
۱۴۰
کردید چو حلقه بر در فرمانش التزام
۱۴۱
یحیی صفات بود چو یاسین و خصم اوست
۱۴۲
من ینکر المهیمن آن یحیی العظام
۱۴۳
خصمش به مستی آمد از ابلیس هم چنان که
۱۴۴
یاجوج بود نطفهٔ آدم به احتلام
۱۴۵
گر ناقصی ندید کمالش عجب مدار
۱۴۶
کز مشک بی‌نصیب بود مغز با زکام
۱۴۷
بودی قوام شرع و به پیری ز مرگ تاج
۱۴۸
با داغ و درد زیست در این دهر ناقوام
۱۴۹
آری به داغ و دردسرانند نامزد
۱۵۰
اینک پلنگ در برص و شیر در جذام
۱۵۱
خورشید شاه انجم و هم خانهٔ مسیح
۱۵۲
مصروع و تب زده است و سها ایمن از سقام
۱۵۳
چون خواجه شد چه نور و چه ظلمت قرین دهر
۱۵۴
چون روح شد چه نوش و چه حنظل نصیب کام
۱۵۵
بی‌مقتدای ملت نه کلک و نه کتاب
۱۵۶
بی‌شهسوار زابل نه رخش و نه ستام
۱۵۷
او سورهٔ حقایق و من کمتر آیتش
۱۵۸
زانم به نامه آیت حق کرده بود نام
۱۵۹
حرز فرشتگان چپ و راست می‌کنم
۱۶۰
این نامه را که داشت ز مشک ختن ختام
۱۶۱
این نامه بر سر دو جهان حجت من است
۱۶۲
کو نامه نیست عروهٔ وثقی است لا انفصام
۱۶۳
این نامه هفت عضو مرا هفت هیکل است
۱۶۴
کایمن کند ز هول سباع و شر هوام
۱۶۵
آیم به حشر نامهٔ او بسته بر جبین
۱۶۶
گرد من از نظارهٔ آن نامه ازدحام
۱۶۷
تا وصف او تمیمهٔ من شد بجنب من
۱۶۸
تمتام ناتمام سخن بود بو تمام
۱۶۹
وصفش مطهر است چو قرآن که خواندنش
۱۷۰
بر پاک تن حلال بود بر جنب حرام
۱۷۱
بی‌او سخن نرانم وکی پرورد سخن
۱۷۲
حسان پس از رسول و فرزدق پس از هشام
۱۷۳
خود بر دلم جراحت مرگ رشید بود
۱۷۴
از مرگ خواجه رفت جراحت ز التیام
۱۷۵
گر صد رشید داشتمی کردمی فداش
۱۷۶
آن روز کامدش ز رسول اجل پیام
۱۷۷
گر زهر جان گزای فراقش دلم بسوخت
۱۷۸
پازهر خواهم از همم سید همام
۱۷۹
اقضی القضاة حجة الاسلام زین دین
۱۸۰
کاثار مجد او چو ابد باد مستدام
۱۸۱
سیف الحق افضل‌ابن محمد که طالعش
۱۸۲
دارد خلافة الحق در موضع سهام
۱۸۳
حق در حقش دعای من از صدق بشنواد
۱۸۴
من نامرادی دلش از دهر مشنوام
۱۸۵
دار السلام اهل هدی باد صدر او
۱۸۶
ز ایزد بر او تحیت و از عرشیان سلام

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.