زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۱۳۷ - در وصف خاک مقدسی که از بالین حضرت ختمی مرتبت آورده بود

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
صبح وارم کآفتابی در نهان آورده‌ام
۲
آفتابم کز دم عیسی نشان آورده‌ام
۳
عیسیم از بیت معمور آمده وز خوان خلد
۴
خورده قوت وزله اخوان را ز خوان آورده‌ام
۵
هین صلای خشک ای پیران تر دامن که من
۶
هر دو قرص گرم و سرد آسمان آورده‌ام
۷
طفل زی مکتب برد نان من ز مکتب آمده
۸
بهر پیران ز افتاب و مه دو نان آورده‌ام
۹
گر چه عیسی‌وار ازینجا بار سوزن برده‌ام
۱۰
گنج قارون بین کز آنجا سو زیان آورده‌ام
۱۱
رفته زینسو لاشه‌ای در زیر و ز آنس بین کنون
۱۲
کابلق گیتی جنیبت زیر ران آورده‌ام
۱۳
از نظاره موی را جانی که هر مویی مرا
۱۴
طوطی گویاست کز هندوستان آورده‌ام
۱۵
من نه پیل آورده‌ام بس‌بس نظاره کز سفر
۱۶
پیل بالا طوطی شکرفشان آورده‌ام
۱۷
در گشاده دیده‌ام خرگاه ترکان فلک
۱۸
ماه را بسته میان خرگان سان آورده‌ام
۱۹
از سفر می‌آیم و در راه صید افکنده‌ام
۲۰
اینت صیدی چرب پهلو کارمغان آورده‌ام
۲۱
گر سواران خنگ توسن در کمند افکنده‌اند
۲۲
من کمند افکنده و شیر ژیان آورده‌ام
۲۳
چشم بد دور از من و راهم که راه آورد عشق
۲۴
رهروان را سرمهٔ چشم روان آورده‌ام
۲۵
بس که در بحر طلب چون صبح شست افکنده‌ام
۲۶
تا در آن شست سبک صید گران آورده‌ام
۲۷
نقد شش روز از خزانهٔ هفت گردون برده‌ام
۲۸
گرچه در نقب افکنی چل شب کران آورده‌ام
۲۹
خاک پای خاک بیزان بوده‌ام تا گنج زر
۳۰
کرده‌ام سود ار بهین عمری زیان آورده‌ام
۳۱
خاک بیزی کن که من هم خاک بیزی کرده‌ام
۳۲
تا ز خاک این مایه گنج شایگان آورده‌ام
۳۳
دیده‌ام عشاق ریزان اشک داود از طرب
۳۴
آن همه چون سبحه در یک ریسمان آورده‌ام
۳۵
اشک من در رقص و دل در حال و ناله در سماع
۳۶
من دریده خرقهٔ صبر و فغان آورده‌ام
۳۷
زردی زر شادی دلهاست من دلشاد از آنک
۳۸
سکهٔ رخ را زر شادی‌رسان آورده‌ام
۳۹
شمع زرد است از نهیب سر منم هم زرد لیک
۴۰
زرد روئی نز نهیب سر نشان آورده‌ام
۴۱
بل کز آن زردم که ترسم سر نبرندم چو شمع
۴۲
کاین سر از بهر بریدن در میان آورده‌ام
۴۳
هان رفیقا نشره آبی یا زگالابی بساز
۴۴
کز دل و چهره زگال و زعفران آورده‌ام
۴۵
شو نمک بر آتش افکن کز سر خوان بهشت
۴۶
خوش نمک در طبع و شکر در زبان آورده‌ام
۴۷
وز پی دندان سپیدی همرهان از تف آه
۴۸
دل چو عود سوخته دندان کنان آورده‌ام
۴۹
گرچه شب‌ها از سموم آه تب‌ها برده‌ام
۵۰
از نسیم وصل مهر تب نشان آورده‌ام
۵۱
زان چهان می‌آیم از رنجی که دیدم زین جهان
۵۲
لیک طغرای نجات آن جهان آورده‌ام
۵۳
دیده‌ام سرچشمهٔ خضر و کبوتروار آب
۵۴
خورده پس جرعه ریزی در دهان آورده‌ام
۵۵
چون کبوتر رفته بالا و آمده بر پای خویش
۵۶
بسته زر تحفه و خط امان آورده‌ام
۵۷
من کبوتر قیمتم بر پای دارم سرب‌ها
۵۸
آن‌قدر زری که سوی آشیان آورده‌ام
۵۹
زیوری آورده‌ام بهر عروسان بصر
۶۰
گوئی از شعری شعار فرقدان آورده‌ام
۶۱
لعبتان دیده را کایشان دو طفل هندواند
۶۲
هم مشاطه هم حلی هم دایگان آورده‌ام
۶۳
پیر عشق آنجا به عرسی پاره می‌کرد آسمان
۶۴
من نصیبه شانه دانی بی‌گمان آورده‌ام
۶۵
این فراویزی و آن باز افکنی خواهد ز من
۶۶
من زجیب آسمان یک شانه‌دان آورده‌ام
۶۷
دیده‌ام خلوت سرای دوست در مهمان‌سراش
۶۸
تن طفیل و شاهد دل میهمان آورده‌ام
۶۹
میزبان در حجرهٔ خاص و برون افکنده خوان
۷۰
من دل و جان پیش خوان میزبان آورده‌ام
۷۱
دل ملک طبع است قوت او ز بویی داده‌ام
۷۲
جان پری‌وار است خوردش استخوان آورده‌ام
۷۳
نقل خاص آورده‌ام زانجا و یاران بی‌خبر
۷۴
کاین چه میوه است از کدامین بوستان آورده‌ام
۷۵
تا خط بغداد ساغر دوستکانی خورده‌ام
۷۶
دوستان را جله‌ای در جرعه‌دان آورده‌ام
۷۷
دشمنان را نیز هم بی‌بهره نگذارم چو خاک
۷۸
گرچه جرعهٔ خاص بهر دوستان آورده‌ام
۷۹
دوست خفته در شبستان است و دولت پاسبان
۸۰
من به چشم و سر سجود پاسبان آورده‌ام
۸۱
پاسبان گفتا چه داری نورها گفتم شما
۸۲
کان زر دارید و من جان نورهان آورده‌ام
۸۳
شیر مردان از شبستان گر نشان آورده‌اند
۸۴
من سگ کهفم نشان از آستان آورده‌ام
۸۵
بر در او چون درش حلقه بگوشی رفته‌ام
۸۶
تا پی تشریف سر تاج کیان آورده‌ام
۸۷
از نسیم یار گندم‌گون یکی جو سنگ مشک
۸۸
با دل سوزان و چشم سیل‌ران آورده‌ام
۸۹
آب و آتش دشمن مشکند و من بر مشک دوست
۹۰
آب و آتش را رقیبی مهربان آورده‌ام
۹۱
جز به بیاع جهان ندهم کزان جو سنگ مشک
۹۲
صد شتربار تبت از بیع جان آورده‌ام
۹۳
دل به خدمت ساده چون گور غریبان برده‌ام
۹۴
همچو موسی‌زنده در تابوت از آن، آورده‌ام
۹۵
رفته لرزان همچو خورشید فروزان آمده
۹۶
شب زریری برده و روز ارغوان آورده‌ام
۹۷
هشت باغ خلد را دربسته بینی بر خسان
۹۸
کان کلید هشت در در بادبان آورده‌ام
۹۹
بس طربناکم ندانید این طربناکی ز چیست
۱۰۰
کز سعود چرخ بخت کامران آورده‌ام
۱۰۱
گوئی اندر جوی دل آبی ز کوثر رانده‌ام
۱۰۲
یا به باغ جان نهالی از جنان آورده‌ام
۱۰۳
یا مگر اسفندیارم کان عروسان را همه
۱۰۴
از دژ روئین به سعی هفت‌خوان آورده‌ام
۱۰۵
با شما گویم نیارم گفت با بیگانگان
۱۰۶
کاین نهان گنج از کدامین دودمان آورده‌ام
۱۰۷
آشکارا برگرفتن گنج فرخ فال نیست
۱۰۸
من به فرخ فال گنجی در نهان آورده‌ام
۱۰۹
از چنین گوهر زکاتی داد نتوان بهر آنک
۱۱۰
تاج ترکستان به باج ترکمان آورده‌ام
۱۱۱
داده‌ام صد جان بهای گوهری در من یزید
۱۱۲
ور دو عالم داده‌ام هم رایگان آورده‌ام
۱۱۳
کیست خاقانی که گویم خون بهای جان اوست
۱۱۴
چون بهای جان صد خاقان و خان آورده‌ام
۱۱۵
این همه می‌گویمت کورده‌ام باری بپرس
۱۱۶
تا چه گنج است و چه گوهر وز چه کان آورده‌ام
۱۱۷
بازپرسی شرط باشد تا بگویم کاین فتوح
۱۱۸
در فلان مدت ز درگاه فلان آورده‌ام
۱۱۹
تو نپرسی من بگویم نز کسی دزدیده‌ام
۱۲۰
کز در شاهنشهی گنج روان آورده‌ام
۱۲۱
یعنی امسال از سر بالین پاک مصطفی
۱۲۲
خاک مشک آلود بهر حرز جان آورده‌ام
۱۲۳
وقف بازوی من است این حرز و نفروشم به کس
۱۲۴
گرچه ز اول نام دادن بر زبان آورده‌ام
۱۲۵
خاک بالین رسول الله همه حرز شفاست
۱۲۶
حرز شافی بهر جان ناتوان آورده‌ام
۱۲۷
گوهر دریای کاف و نون محمد کز ثناش
۱۲۸
گوهر اندر کلک و دریا در بنان آورده‌ام
۱۲۹
چون زبان ملک سخن دارد من از صدر رسول
۱۳۰
در سر دستار منشور زبان آورده‌ام
۱۳۱
بلکه در مدح رسول الله به توقیع رضاش
۱۳۲
بر جهان منشور ملک جاودان آورده‌ام
۱۳۳
مصطفی گوید که سحر است از بیان من ساحرم
۱۳۴
کاندر اعجاز سخن سحر بیان آورده‌ام
۱۳۵
ساحری را گر قواره بهر سحر آید به کار
۱۳۶
من ز جیب مه قوارهٔ پرنیان آورده‌ام
۱۳۷
یک خدنگ از ترکش آن، شحنهٔ دریای عشق
۱۳۸
نزد عقل از بیم چرخ جانستان آورده‌ام
۱۳۹
حاسدانم چون هدف بین کاغذین جامه که من
۱۴۰
تیر شحنه از پی امن شبان آورده‌ام
۱۴۱
بخت من شب‌رنگ بوده نقره خنگش کرده‌ام
۱۴۲
پس به نام شاه شرعش داغ‌ران آورده‌ام
۱۴۳
عقل را در بندگیش افسر خدائی داده‌ام
۱۴۴
ایتکینی برده و الب ارسلان آودره‌ام
۱۴۵
جان زنگ آلوده در صدرش به صیقل داده‌ام
۱۴۶
زان‌چنان ریم آهنی تیغ یمان آورده‌ام
۱۴۷
گرچه همچون زال زرپیری به طفلی دیده‌ام
۱۴۸
چون جهان پیرانه سر طبع جوان آورده‌ام
۱۴۹
گرچه نیسانم خزان آرد من اندر ذهن و طبع
۱۵۰
آتش نیسان نه بل کاب خزان آورده‌ام
۱۵۱
من سپهرم کز بهار باغ شب گم کرده‌ام
۱۵۲
روز نور آیین ترنج مهرگان آورده‌ام
۱۵۳
پادشاه نظم و نثرم در خراسان و عراق
۱۵۴
کاهل دانش را ز هر لفظ امتحان آورده‌ام
۱۵۵
منصفان استاد دانندم که از معنی و لفظ
۱۵۶
شیوهٔ تازه نه رسم باستان آورده‌ام
۱۵۷
ز امتحان طبع مریم زاد بر چرخ دوم
۱۵۸
تیر عیسی نطق را در خر کمان آورده‌ام
۱۵۹
تا غز بخل آمده گر نشابور کردم
۱۶۰
من به شهرستان عزلت خان و مان آورده‌ام
۱۶۱
تا نشسته بر ره دانش رصد داران جهل
۱۶۲
در بیابان خموشی کاروان آورده‌ام
۱۶۳
گرچه در غربت ز بی‌آبان شکسته خاطرم
۱۶۴
ز آتش خاطر به آبان ضمیران آورده‌ام
۱۶۵
سنگ آتش چون شکستی، تیز گردد لاجرم
۱۶۶
از شکستن تیزی خاطر عیان آورده‌ام
۱۶۷
خانه دار فضل و روی خاندانی بوده‌ام
۱۶۸
پشت در غربت کنون بر خاندان آورده‌ام
۱۶۹
تا به هر شهری بنگزاید مرا هیچ آب و خاک
۱۷۰
خاک شروان بلکه آب خیروان آورده‌ام
۱۷۱
از همه شروان به وجه آرزو دل را به یاد
۱۷۲
حضرت خاقان اکبر اخستان آورده‌ام
۱۷۳
هر چه دارم خشک و تر از همت و انعام اوست
۱۷۴
کاین گلاب و گل همه زان گلستان آورده‌ام
۱۷۵
او سلیمان است و من موری به یادش زنده‌ام
۱۷۶
زنده ماناد او کز او این داستان آورده‌ام

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.