شمارهٔ ۱۵۱ - در دلتنگی و شکایت از روزگار و خوشدلی از گوشهگیری و قناعت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
غصه بندد نفس افغان چکنم؟
۲
لب به فریاد نفسران چکنم؟
۳
غم ز لب باج نفس میگیرد
۴
عمر در کار رصدبان چکنم؟
۵
نامرادی است چو معلوم امید
۶
دست ندهد، طلب آن چکنم؟
۷
مشرفان قدرم حسب مراد
۸
چون نرانند به دیوان چکنم؟
۹
رشتهٔ جان مرا صد گره است
۱۰
واگشادن همه نتوان چکنم؟
۱۱
دوستانم گره رشتهٔ جان
۱۲
نگشایند به دندان چکنم؟
۱۳
کار خود را ز فلک همچو فلک
۱۴
چون نبینم سر و سامان چکنم؟
۱۵
از خم پشت و نقطهای سرشک
۱۶
قد و رخسار فلکسان چکنم؟
۱۷
فلک افعی زمرد سلب است
۱۸
دفع این افعی پیچان چکنم؟
۱۹
دور باش دهنش را چو کشف
۲۰
زاستخوان بیهده خفتان چکنم؟
۲۱
ایمه دوران چو من آسیمهسر است
۲۲
نسبت جور به دوران چکنم؟
۲۳
چرخ چون چرخ زنان نالان است
۲۴
دل ز چرخ این همه نالان چکنم؟
۲۵
چرخ را هر سحر از دود نفس
۲۶
همچو شب سوخته دامان چکنم؟
۲۷
خاک را هر شبی از خون جگر
۲۸
چون شفق سرخ گریبان چکنم؟
۲۹
ز آتشین آه بن دریا را
۳۰
چون تیممگه عطشان چکنم؟
۳۱
هفت دریا گرو چشم من است
۳۲
من تیمم به بیابان چکنم؟
۳۳
قوتم از خوان جهان خون دل است
۳۴
زلهٔ همت ازین خوان چکنم؟
۳۵
چون بر این خوان نمک بینمکی است
۳۶
دیده از غم نمک افشان چکنم؟
۳۷
بر سر آتش از این بینمکی
۳۸
گر نمک نیستم افغان چکنم؟
۳۹
چون به گیتی نه وفا ماند و نه اهل
۴۰
ذم اهلیت اخوان چکنم؟
۴۱
خوان گیتی همه قحط کرم است
۴۲
خضرم از خوان خضر خان چکنم؟
۴۳
هر شبانگه پر و هر صبح تهی است
۴۴
خواجه چنین باشد این خوان چکنم؟
۴۵
نیست در خاک بشر تخم کرم
۴۶
مدد از دیده به باران چکنم؟
۴۷
شوره خاکی را کز تخم تهی است
۴۸
فتح باب از نم مژگان چکنم؟
۴۹
جوهر حس بر هر خس چه برم؟
۵۰
پر طاووس، مگس ران چکنم؟
۵۱
چند نان ریزهٔ خوانهای خسان
۵۲
گرنه آبم خس الوان چکنم؟
۵۳
بستهٔ غار امیدم چو خلیل
۵۴
شیر از انگشت مزم، نان چکنم؟
۵۵
همچو ماهی سر خویش از پی نان
۵۶
بر سر سوزن طفلان چکنم؟
۵۷
گوئیم نان ز در سلطان جوی
۵۸
آب رو ریزد بر نان چکنم؟
۵۹
لب خویش از پی نان چون دو نان
۶۰
بوسه زن بر در سلطان چکنم؟
۶۱
همچو زنبور دکان قصاب
۶۲
در سر کار دهن جان چکنم؟
۶۳
پیش هر خس چو کرم فرمان یافت
۶۴
عقل را سخرهٔ فرمان چکنم؟
۶۵
تب زده زهر اجل خورد و گذشت
۶۶
گل شکرهای صفاهان چکنم؟
۶۷
تاج خرسندیم استغنا داد
۶۸
با چنین مملکه طغیان چکنم؟
۶۹
نعمتی بهتر از آزادی نیست
۷۰
بر چنین مائده کفران چکنم؟
۷۱
مادر بخت فسرده رحم است
۷۲
خشک دارد سر پستان چکنم؟
۷۳
آب چون نار هم از پوست خورم
۷۴
چون نیابم نم نیسان چکنم؟
۷۵
از درون خانه کنم قوت چو نحل
۷۶
چون جهان راست زمستان چکنم؟
۷۷
سنگ بر شیشهٔ دل چون فکنم
۷۸
روح را طعمهٔ ارکان چکنم؟
۷۹
آتش اندر تن کشتی چه زنم
۸۰
نوح را غرقهٔ طوفان چکنم؟
۸۱
شاه دل را که خرد بیدق اوست
۸۲
در عریخانهٔ خذلان چکنم؟
۸۳
نینی آزادم ازین لوح دورنگ
۸۴
عقل را طفل دبستان چکنم؟
۸۵
چون رسید آیت روز آیت شب
۸۶
محو کرد آیت ایشان چکنم؟
۸۷
طبع غمگین چکنم ز آنچه گذشت
۸۸
دل از آنچ آید شادان چکنم؟
۸۹
هست نه شهر فلک زندانم
۹۰
عیش ده روزه به زندان چکنم؟
۹۱
کم زنم هفت ده خاکی را
۹۲
دخل یک هفتهٔ دهقان چکنم؟
۹۳
همتم بر کیهان خوردآب
۹۴
ننگ خشک و تر کیهان چکنم؟
۹۵
کاوهام پتک زنم بر سر دیو
۹۶
در دکان کوره و سندان چکنم؟
۹۷
خادمانند و زنان دولتیار
۹۸
چون مرا آن نشد آسان چکنم؟
۹۹
دولت از خادم و زن چون طلبم
۱۰۰
کاملم میل به نقصان چکنم؟
۱۰۱
پیش تند استر ناقص چو شگال
۱۰۲
شغل سگساری و دستان چه کنم؟
۱۰۳
چیست جز خاک در این کاسهٔ چرخ
۱۰۴
طعمه زین کاسهٔ گردان چکنم؟
۱۰۵
همه ناکامی دل کام من است
۱۰۶
گرد کام این همه جولان چکنم؟
۱۰۷
من به همت نه به آمال زیم
۱۰۸
با امل دست به پیمان چکنم؟
۱۰۹
عیسیم رنگ به معجز سازم
۱۱۰
بقم و نیل به دکان چکنم؟
۱۱۱
هم عراق آفت شروان چه کشم
۱۱۲
هم سفرخانهٔ احزان چکنم؟
۱۱۳
گر شرف وان به مثل شروان نیست
۱۱۴
خیروان است شرف وان چکنم؟
۱۱۵
چون به شروان دل و یاریم نماند
۱۱۶
بیدل و یار به شروان چکنم؟
۱۱۷
مه فرو رفت منازل چه برم
۱۱۸
گل فرو ریخت گلستان چکنم؟
۱۱۹
درج بیگوهر روشن به چه کار
۱۲۰
برج بیکوکب رخشان چکنم؟
۱۲۱
چو به دریا نه صدف ماند و نه در
۱۲۲
زحمت ساحل عمان چکنم؟
۱۲۳
رفت شیرین ز شبستان وفا
۱۲۴
نقش مشکوی و شبستان چکنم؟
۱۲۵
چون نه شعری نه سهیل است و نه مهر
۱۲۶
یمن و شام و خراسان چکنم؟
۱۲۷
فرقت شهد مرا سوخت چو موم
۱۲۸
وصلت مهر سلیمان چکنم؟
۱۲۹
چون منم گرگ گزیده ز فراق
۱۳۰
طلب چشمهٔ حیوان چکنم؟
۱۳۱
آه و دردا که به شروان شدنم
۱۳۲
دل نفرماید، درمان چکنم؟
۱۳۳
گرچه اینجام ز خاقان کبیر
۱۳۴
هست نان پاره فراوان چکنم؟
۱۳۵
آب شروان به دهان جون زدهام
۱۳۶
یاد نان پارهٔ خاقان چکنم؟
۱۳۷
چون مرا در وطن آسایش نیست
۱۳۸
غربت اولیتر از اوطان چکنم؟
۱۳۹
دو سه ویرانه در این شهر مراست
۱۴۰
چون نیم جغد به ویران چکنم؟
۱۴۱
آن همه یک دو سه دیر غم دان
۱۴۲
نه سدیر است و نه غمدان چکنم؟
۱۴۳
لیک نیم آدمی آنجاست مرا
۱۴۴
چون سپردمش به یزدان چکنم؟
۱۴۵
اولش کردم تسلیم به حق
۱۴۶
باز تسلیم دگرسان چکنم؟
