شمارهٔ ۱۶۷ - مطلع سوم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یعقوب دلم، ندیم احزان
۲
یوسف صفتم، مقیم زندان
۳
او در چه آب بد ز اخوت
۴
من در چه آتشم ز اخوان
۵
چون صفر و الف تهی و تنها
۶
چون تیر و قلم نحیف و عریان
۷
صد رزمهٔ فضل بار بسته
۸
یک مشتریم نه پیش دکان
۹
از دل سوی دیده میبرم سیل
۱۰
آری ز تنور خاست طوفان
۱۱
شنگرف ز اشک من ستاند
۱۲
صورتگر این کبود ایوان
۱۳
یارب چه شکسته دل شدستم
۱۴
از ننگ شکسته نام اران
۱۵
الحق چه فسانه شد غم من
۱۶
از شر فسانه گوی شروان
۱۷
گاه از سگ ابترم به فریاد
۱۸
گاه از خر اعورم به افغان
۱۹
این خیره کشی است مار سیرت
۲۰
وان زیر بری است موش دندان
۲۱
من جسته چو باغبان پس این
۲۲
بنشسته چو گربه در پی آن
۲۳
هم صورت من نیند و این به
۲۴
چون نیستم از صفت چو ایشان
۲۵
نسبت دارند تا قیامت
۲۶
ایشان ز بهمیه من ز انسان
۲۷
جز دعوت شب مرا چه چاره
۲۸
هان ای دعوات نیم شب، هان
۲۹
خاقانی امید را مکن قطع
۳۰
از فضل خدای حال گردان
۳۱
از دیدهٔ روزگار بینور
۳۲
در سایهٔ صدر باش پنهان
۳۳
بگزیدهٔ حق موفق الدین
۳۴
کز باطل شد سپید دیوان
۳۵
عبد الغفار کز سر کلک
۳۶
در خلد ممالک اوست رضوان
۳۷
عمان و محیط و نیل و جیحون
۳۸
جودی و حری و قاف و ثهلان
۳۹
هر هشت، بر سخا و حلمش
۴۰
با جدول و خردلند یکسان
۴۱
ای کرده جلال تو چو تقدیر
۴۲
وافکنده کمال تو چو یزدان
۴۳
در گوش زمانه حلقهٔ حکم
۴۴
بر دوش جهان ردای فرمان
۴۵
خورشید دلی و مشتری زهد
۴۶
احمد سیری و حیدر احسان
۴۷
شد لاجرم از برای مدحت
۴۸
کهتر چو عطارد و چو حسان
۴۹
با پشت و دل شکسته آمد
۵۰
در خدمت تو درست پیمان
۵۱
هم بر در مصطفی نکوتر
۵۲
انس انس و سلوک سلمان
۵۳
گر مدح تو دیرتر ادا کرد
۵۴
سری است دراین میان نه طغیان
۵۵
یعنی تو محمدی به صورت
۵۶
گر چند نهای به وحی و برهان
۵۷
او خاتم انبیاست لیکن
۵۸
آمد پس از انبیا به کیهان
۵۹
مقصود طبیعت آدمی بود
۶۰
از حیوان و نبات و ارکان
۶۱
بعد از سه مراتب آدمیزاد
۶۲
بعد از سه کتب رسید فرقان
۶۳
اندیک عمل بود به آخر
۶۴
از اول فکرت فراوان
۶۵
گل با همه خرمی که دارد
۶۶
از بعد گیا رسد به بستان
۶۷
بس شاخ که بشکفد به خرداد
۶۸
میوهاش نخورند جز به آبان
۶۹
افزار ز بس کنند در دیگ
۷۰
حلوا ز پس آورند بر خوان
۷۱
ای آنکه صریر خامهٔ تو
۷۲
زد خنجر شاه را به افسان
۷۳
غرید پلنگ دولت تو
۷۴
بر شیر دلان درید خفتان
۷۵
آن کس که تو را نداشت طاعت
۷۶
در عصبهٔ تو نمود عصیان
۷۷
آن خواهد دید از شه شرق
۷۸
کز پور قباد دید نعمان
۷۹
یعنی فکند به پای پیلش
۸۰
تا پخچ شود میان میدان
۸۱
تو صاحب کار جبرئیلی
۸۲
بد گوی تو نیم کار شیطان
۸۳
پروردهٔ نان توست و از کفر
۸۴
در نعمت تو نموده کفران
۸۵
نانش مفرست پیش کز تو
۸۶
واخواست کند به حشر حنان
۸۷
نان تو چو قطرهٔ ربیع است
۸۸
احرار صدف مثال عطشان
۸۹
قطره که ودیعت صدف شد
۹۰
لؤلؤ گردد به بحر عمان
۹۱
باز ار به دهان افعی افتد
۹۲
زهری گردد هلاک حیوان
۹۳
بیمار دل است و دارد از کبر
۹۴
سرسام خلاف و درد خذلان
۹۵
مشنو ترهات او که بیمار
۹۶
پرگوید و هرزه روز بحران
۹۷
ای دیدهٔ عقل در تو شاخص
۹۸
اوهام ز رتبت تو حیران
۹۹
بییاری چون تویی نگردد
۱۰۰
کار چو منی به برگ و سامان
۱۰۱
بیامر خدا و کف موسی
۱۰۲
نتوان کردن ز چوب ثعبان
۱۰۳
من صد رهیم تو را ز یک دل
۱۰۴
تو صد سپهی به یک قلمران
۱۰۵
از نکتهٔ بکر و نوک خامه
۱۰۶
من موی شکافم و تو سندان
۱۰۷
بسپرده شدم به پای اعدا
۱۰۸
مسپار مرا به دست نسیان
۱۰۹
برهان داری، مرا به یک لفظ
۱۱۰
از پنجهٔ روزگار برهان
۱۱۱
تو خورشیدی و من در این عصر
۱۱۲
افسرده به سرد سیر حرمان
۱۱۳
در من نظری بکن که خورشید
۱۱۴
بسیار نظر کند به ویران
۱۱۵
گیرم که دل تو بینیاز است
۱۱۶
از شاعر فاضل و سخندان
۱۱۷
هم هندوکی بباید آخر
۱۱۸
بر درگه تو غلام و دربان
۱۱۹
هنگام سخن مکن قیاسم
۱۲۰
ز آن دشمن روی نامسلمان
۱۲۱
آن کو ز دهان رید همه سال
۱۲۲
کی شکر خاید او بدین سان
۱۲۳
تصنیف نهاده بر من از جهل
۱۲۴
الحق اولی است آن به بهتان
۱۲۵
گفتا ز برای عشقبازی
۱۲۶
ببرید سپید موی بهمان
۱۲۷
لیکن جائی که باشد آنجا
۱۲۸
از خانه خدائیش پشیمان
۱۲۹
من دادم پاسخ اینت نکته
۱۳۰
او جسته خلافم اینت نادان
۱۳۱
وین طرفه که مؤبدی گرفته است
۱۳۲
با یک دو کشیش رنگ کشخان
۱۳۳
معنی نه و نقش ریش و دستار
۱۳۴
حکمت نه و دین اهل یونان
۱۳۵
اقلیم گرفته در حماقت
۱۳۶
تعلیم نکرده در دبستان
۱۳۷
کرده ز برای خربطی چند
۱۳۸
از باد بروت ریش پالان
۱۳۹
یزدانش ز لعنت آفریده
۱۴۰
وز تربیتش جهان پشیمان
۱۴۱
در طفلی بوده راکع و جلد
۱۴۲
و امروز به سجده گشته کسلان
۱۴۳
از مسخرگی گذشت و برخاست
۱۴۴
پیغامبری ز مکر و دستان
۱۴۵
صد لعنت باد بر وجودش
۱۴۶
بر امت او هزار چندان
۱۴۷
سبحان الله کاین سگک را
۱۴۸
چون سست فرو گذاشت سبحان
۱۴۹
ای در کنف تو عالم ایمن
۱۵۰
از حیف زمان و صرف دوران
۱۵۱
آن را که غلامی تو دادند
۱۵۲
او را چه عم از هزار سلطان
۱۵۳
هرکس که نیوشد این قصیده
۱۵۴
از حد عراق تا خراسان
۱۵۵
داند که تو نیک پایمردی
۱۵۶
خاقانی را به صدر خاقان
۱۵۷
زین به سخن آورم به فرت
۱۵۸
لیک از پی نام نز پی نان
۱۵۹
عید آمدو من مصحف عید
۱۶۰
این نقد بسختهام به میزان
۱۶۱
دارم دلکی کبوترآسا
۱۶۲
پیش تو کنم به عید قربان
۱۶۳
بادی به چهار فصل خرم
۱۶۴
بادی به هزار عید شادان
۱۶۵
رای تو و رای هفت طارم
۱۶۶
خصم تو فرود هفت بنیان
