شمارهٔ ۱۷۲ - درستایش اصفهان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نکهت حور است یا هوای صفاهان
۲
جبهت جوز است یا لقای صفاهان
۳
دولت و ملت جنابه زاد چو جوزا
۴
مارد بخت یگانه زای صفاهان
۵
چون زر جوزائی اختران سپهرند
۶
سخته به میزان از کیای صفاهان
۷
بلکه چو جوزا جناب برد به رفعت
۸
خاک جناب ارم نمای صفاهان
۹
بلکه چو جوزا دو میوهاند جنابه
۱۰
عرش و جناب جهانگشای صفاهان
۱۱
ز آ، نفس استوی زنند علیالعرش
۱۲
کز بر عرش آمد استوای صفاهان
۱۳
خاک صفاهان نهال پرور سدره است
۱۴
سدرهٔ توحید منتهای صفاهان
۱۵
دیدهٔ خورشید چشم درد همی داشت
۱۶
از حسد خاک سرمه زای صفاهان
۱۷
لاجرم اینک برای دیدهٔ خورشید
۱۸
دست مسیح است سرمه سای صفاهان
۱۹
چرخ نبینی که هست هاون سرمه
۲۰
رنگ گرفته ز سرمههای صفاهان
۲۱
نور نخستین شناس و صور پسین دان
۲۲
روح و جسد را بهم هوای صفاهان
۲۳
یرحمکالله زد آسمان که دم صبح
۲۴
عطسهٔ مشکین زد از صبای صفاهان
۲۵
دست خضر چون نیافت چشمه دوباره
۲۶
کرد تیمم به خاک پای صفاهان
۲۷
چاه صفاهان مدان نشیمن دجال
۲۸
مهبط مهدی شمر فنای صفاهان
۲۹
چتر سیاه است خال چهرهٔ ملکت
۳۰
ز آن سیهی خال دان ضیای صفاهان
۳۱
مرغ ضمیر مرا وصیت عنقاست
۳۲
یالک من بلبل صلای صفاهان
۳۳
قلت لماء الحیوة هل لک عین
۳۴
قال نعم کف اغنیای صفاهان
۳۵
قلت لنسر السماء هل لک طعم
۳۶
قل بلی جود اسخیای صفاهان
۳۷
رای بری چیست؟ خیز و جای به جی جوی
۳۸
کانکه ری او داشت، داشت رای صفاهان
۳۹
پار من از جمع حاج بر لب دجله
۴۰
خواستم انصاف ماجرای صفاهان
۴۱
مستمعی گفت هان صفاوت بغداد
۴۲
چند صفت پرسی از صفای صفاهان
۴۳
منکر بغداد چون شوی که ز قدر است
۴۴
ریگ بن دجله سر بهای صفاهان
۴۵
خاصه که بغداد خنگ خاص خلیفه است
۴۶
نعل بها زیبدش بهای صفاهان
۴۷
آن دگری گفت کز زکات تن کرخ
۴۸
هست نصاب جی و نوای صفاهان
۴۹
گفتم بغداد بغی دارد و بیداد
۵۰
دیده نهای داد باغهای صفاهان
۵۱
کرخ کلوخ در سقایهٔ جی دان
۵۲
دجله نم قربهٔ سقای صفاهان
۵۳
ایمه نه بغداد جای شیشه گران است
۵۴
بهر گلاب طربفزای صفاهان
۵۵
از خط بغداد و سطح دجله فزون است
۵۶
نقطهای از طول و عرض جای صفاهان
۵۷
چون به سر کوه قاف نقطهٔ «فا» دان
۵۸
خطهٔ بغداد در ازای صفاهان
۵۹
عطر کند از پلنگ مشک به بغداد
۶۰
و آهوی مشک آید از فضای صفاهان
۶۱
فاقهٔ کنعان دهد خساست بغداد
۶۲
نعمت مصر آورد سخای صفاهان
۶۳
بیضهٔ مصر است به ز فرضهٔ بغداد
۶۴
وز خط مصر است به بنای صفاهان
۶۵
نیل کم از زنده رود و مصر کم از جی
۶۶
قاهره مقهور پادشای صفاهان
۶۷
باغچهٔ عین شمس گلخن جی دان
۶۸
وز بلسان به شمر گیای صفاهان
۶۹
این همه دادم جواب خصم و گواهم
۷۰
هست رفیع ری و علای صفاهان
۷۱
مدت سی سال هست کز سر اخلاص
۷۲
زنده چنین داشتم وفای صفاهان
۷۳
اینک ختم الغرائب آخر دیدند
۷۴
تا چه ثنا راندهام برای صفاهان
۷۵
مدح دو فاروق دین چگونه کنم من
۷۶
صدر و جمال آن دو مقتدای صفاهان
۷۷
در سنه ثانون الف به حضرت موصل
۷۸
راندم ثانون الف سزای صفاهان
۷۹
صاحب جبرئیل دم، جمال محمد
۸۰
کز کرمش دارم اصطفای صفاهان
۸۱
داد هزار اخترم نتیجهٔ خورشید
۸۲
آن به گهر شعری سمای صفاهان
۸۳
پیش علی اصغر و اتابک اکبر
۸۴
برده رهآورد من ثنای صفاهان
۸۵
نزد سلیمان شهم ستود چو آصف
۸۶
گفت که ها هدهد سبای صفاهان
۸۷
پس چو به مکه شدم، شدم ز بن گوش
۸۸
حلقه بگوش ثنا سرای صفاهان
۸۹
کعبه عبادت ستای من شد ازیراک
۹۰
دید مرا مکرمتستای صفاهان
۹۱
کعبه مرا رشوه داد شقهٔ سبزش
۹۲
تا ننهم مکه را ورای صفاهان
۹۳
این همه گفتم به رایگان نه بر آن طمع
۹۴
کافسر زر یابم از عطای صفاهان
۹۵
دیو رجیم آنکه بود دزد بیانم
۹۶
گر دم طغیان زد از هجای صفاهان
۹۷
او به قیامت سپیدروی نخیزد
۹۸
ز آنکه سیه بست بر قفای صفاهان
۹۹
اهل صفاهان مرا بدی ز چه گویند
۱۰۰
من چه خطا کردهام بجای صفاهان
۱۰۱
زنگار آمده مرا ز مس نه زر ایرا
۱۰۲
سرکه رسیدش، نه کیمیای صفاهان
۱۰۳
جرم من آن است کز خزاین عرشی
۱۰۴
گنج خدایم ولی گدای صفاهان
۱۰۵
گیر گدای محبتم، نهام آخر
۱۰۶
خرمگس خوان ریزهای صفاهان
۱۰۷
گنج خدا را به جرم دزد نگیرند
۱۰۸
این نپسندند ز اصفیای صفاهان
۱۰۹
دست و زبانش چرا نداد بریدن
۱۱۰
محتسب شهر و پیشوای صفاهان
۱۱۱
یا به سر دار بر چرا نکشیدش
۱۱۲
شحنهٔ انصاف و کدخدای صفاهان
۱۱۳
جرم ز شاگرد پس عتاب بر استاد
۱۱۴
اینت بد استاد از اصدقای صفاهان
۱۱۵
کردهٔ قصار پس عقوبت حداد
۱۱۶
این مثل است آن اولیای صفاهان
۱۱۷
این مگر آن حکم باژ گونهٔ مصر است
۱۱۸
آری مصر است روستای صفاهان
۱۱۹
بر سر این حکم نامه مهر نبندد
۱۲۰
پیر ششم چرخ در قضای صفاهان
۱۲۱
کرد لبم گوش روزگار پر از در
۱۲۲
ناشده چشم من آشنای صفاهان
۱۲۳
بس لب و گوشم به حنظل و خسک انباشت
۱۲۴
هم قصبهٔ گل شکر فزای صفاهان
۱۲۵
سنبلهٔ چرخ کو مساحی معنی
۱۲۶
دانهٔ دل ساید آسیای صفاهان
۱۲۷
راست نهادند پردهاش و به بختم
۱۲۸
پردهٔ کژ دیدم از ستای صفاهان
۱۲۹
شیر زر و تخت طاقدیس خسان را
۱۳۰
باز مرا جفت کاین نوای صفاهان
۱۳۱
واحزنا گفتهام به شاهد حربا
۱۳۲
زین گلهٔ حربهٔ جفای صفاهان
۱۳۳
زان گله کردم به آفتاب که دیدم
۱۳۴
کوست سنا برقی از سنای صفاهان
۱۳۵
گفت چو بربط مزن ز راه زبان دم
۱۳۶
دم ز ره چشم زن چو نای صفاهان
۱۳۷
از تن عالم خورند گوشت مبادا
۱۳۸
زهر چگونه سزد غذای صفاهان
۱۳۹
داد صفاهان ز ابتدای کدورت
۱۴۰
گرچه صفا باشد ابتدای صفاهان
۱۴۱
سیب صفاهان الف فزود در اول
۱۴۲
تا خورم آسیب جان گزای صفاهان
۱۴۳
ارمض قلبی بلائه و سالقی
۱۴۴
نار براهیم فی بلای صفاهان
۱۴۵
غضنی الکلب ثم غضة کلب
۱۴۶
سوف اداوی به باقلای صفاهان
۱۴۷
این همه سکبای خشم خوردم کاخر
۱۴۸
بینم لوزینهٔ رضای صفاهان
۱۴۹
گرچه صفاهان جزای من به بدی کرد
۱۵۰
هم به نکوئی کنم جزای صفاهان
۱۵۱
خطهٔ شروان که نامدار به من شد
۱۵۲
گر به خرابی رسد بقای صفاهان
۱۵۳
نسبت خاقان به من کند چو گه فخر
۱۵۴
در نگرد دانش آزمای صفاهان
۱۵۵
پانصد هجرت چو من نزاد یگانه
۱۵۶
تا به دوگانه کنم دعای صفاهان
۱۵۷
مبدع فحلم به نظم و نثر شناسند
۱۵۸
کم نکنم تا زیم ولای صفاهان
۱۵۹
از دم خاقانی آفرین ابد باد
۱۶۰
بر جلساء الله اتقیای صفاهان
