شمارهٔ ۲۰۹ - در شکایت از زمان و مذمت اقران
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در این منزل اهل وفائی نیابی
۲
مجوی اهل کامروز جائی نیابی
۳
عجوز جهان در نکاح فلک شد
۴
که جز عذر زادنش رائی نیابی
۵
بلی در زناشوئی سنگ و آهن
۶
بجز نار بنت الزنائی نیابی
۷
اگر کیمیای وفا جستا خواهی
۸
جز از دست هر خاکپائی نیابی
۹
دمی خاکپائی تو را مس کند زر
۱۰
پس از خاک به کیمیائی نیابی
۱۱
نفس عنبرین دار و آه آتشین زن
۱۲
کزین خوشتر آب و هوائی نیابی
۱۳
به آب خرد سنگ فطرت بگردان
۱۴
کزین تیزتر آسیائی نیابی
۱۵
در این هفت ده زیر و نه شهر بالا
۱۶
ورای خرد ده کیائی نیابی
۱۷
ولیکن به نه شهر اگر خانه سازی
۱۸
به از دل در او کد خدائی نیابی
۱۹
چه باید به شهری تنشستن که آنجا
۲۰
بجز هفت ده روستائی نیابی
۲۱
همه شهر و ده گر براندازی الا
۲۲
علفخانهٔ چارپایی نیابی
۲۳
به شب شهر غوغای یاجوج گیرد
۲۴
به روزش سکندر دهائی نیابی
۲۵
زنی رومی آید کند کاغذین سد
۲۶
که از هندی آهن بنائی نیابی
۲۷
همه شهر یاجوج گیرد دگر شب
۲۸
که سد زنان را بقائی نیابی
۲۹
برون ران ازین شهر و ده رخش همت
۳۰
که اینجاش آب و چرائی نیابی
۳۱
به همت ورای خرد شو که دل را
۳۲
جز این سدرة المنتهائی نیابی
۳۳
به دل به رجوع تو کان پیر دین را
۳۴
بجز استقامت عصائی نیابی
۳۵
فلک هم دو تا پشت پیری است کورا
۳۶
عصا جز خط استوائی نیابی
۳۷
دلت آفتابی کز او صدق زاید
۳۸
که جز صادق ابن الذکائی نیاب
۳۹
به صورت دو حرف کژ آمد دل، اما
۴۰
ز دل راستگوتر گوائی نیابی
۴۱
الف راست صورت صواب است لیکن
۴۲
اگر کژ شود هم خطائی نیابی
۴۳
نه نون و القلم هم کژ است اول آنگه
۴۴
بجز راستش مقتدائی نیابی
۴۵
ز دل شاهدی ساز کو را چو کعبه
۴۶
همه روی بینی قفائی نیابی
۴۷
چو دل کعبه کردی سر هر دو زانو
۴۸
کم از مروهای یا صفائی نیابی
۴۹
برو پیل پندار از کعبهٔ دل
۵۰
برون ران کز این به وغائی نیابی
۵۱
بیا کعبهٔ عزت دل ز عزی
۵۲
تهی کن کز این به غزائی نیابی
۵۳
گر از کعبه در دیر صادق دل آیی
۵۴
به از دیر حاجت روائی نیابی
۵۵
ور از دیر زی کعبه بیصدق پویی
۵۶
به کعبه قبول دعائی نیابی
۵۷
رفیق طرب را وداعی کن ار نه
۵۸
ز داعی غم مرحبائی نیابی
۵۹
در این جایگه غم مقیم است کورا
۶۰
بجز پردهٔ دل وطائی نیابی
۶۱
به دیماه خوف آتش غم سپر کن
۶۲
که اینجا ربیع رجائی نیابی
۶۳
چو سرسام سرد است قلب شتا را
۶۴
دوا به ز قلب شتائی نیابی
۶۵
به غم دل بنه کاینهٔ خاطرت را
۶۶
جز از صیقل غم جلائی نیابی
۶۷
غم دین زداید غم دنیی از تو
۶۸
که بهتر ز غم غم زدائی نیابی
۶۹
ولیکن ز هر غم مجوی انس زیرا
۷۰
ز هر مرغ ملک سبائی نیابی
۷۱
منه مهره کز راست بازان معنی
۷۲
در این تخته نرد آشنائی نیابی
۷۳
همه عاجز شش در و مهره در کف
۷۴
به همت مششدر گشائی نیابی
۷۵
اگر کم زنی هم به کم باش راضی
۷۶
که دل را بیشی هوائی نیابی
۷۷
دغا در سه شش بیش بینی ز یاران
۷۸
چو یک نقش خواهی دغائی نیابی
۷۹
اگر ثلثی از ربع مسکون بجوئی
۸۰
وفا و کرم هیچ جائی نیابی
۸۱
عقاقیر صحرای دلهاست این دو
۸۲
که سازندهتر زین دوائی نیابی
۸۳
دو بر گند بر یک شجر لیکن آن را
۸۴
جز از فیض قدسی نمائی نیابی
۸۵
ازین دو عقاقیر صحرای دلها
۸۶
در این هفت دکان گیائی نیابی
۸۷
وفا باری از داعی حق طلب کن
۸۸
کز این ساعیان جز جفائی نیابی
۸۹
کرم هم ز درگاه حق جوی کز کس
۹۰
حقوق کرم را ادائی نیابی
۹۱
دم عیسوی جوی کسیب جان را
۹۲
ز داروی ترسا شفائی نیابی
۹۳
در یوسفی زن که کنعان دل را
۹۴
ز صاع لئیمان عطائی نیابی
۹۵
ببر بیخ آمال تا دل نرنجد
۹۶
که بر خوان دونان صلائی نیابی
۹۷
خرد را چه گوئی که بر خوان دو نان
۹۸
ابا بینی ار خود ابائی نیابی
۹۹
چو شل کرده باشی رگ آب دیده
۱۰۰
بصر بستهٔ توتیائی نیابی
۱۰۱
چو گرگ اجری از پهلوی زاغ کم خور
۱۰۲
که برخوان چنان خوش لقائی نیابی
۱۰۳
فرشته شو ارنه پری باش باری
۱۰۴
که همکاسه الا همائی نیابی
۱۰۵
نکوئی مجو از کس و پس نکوئی
۱۰۶
چنان کن که از کس جزائی نیابی
۱۰۷
جزای نکوئی است نام نکوئی
۱۰۸
که بالای آن در فزائی نیابی
۱۰۹
تن شمع را روشنی سربها بس
۱۱۰
که از طشت زر سربهائی نیابی
۱۱۱
نه خاکی که بیرون نیاری ودیعت
۱۱۲
اگر سیم مزد از سقائی نیابی
۱۱۳
نه نیز آتشی کز سر خام طمعی
۱۱۴
غذا کم پزی گر غذائی نیابی
۱۱۵
نه عودی که خوش دم بسوزی چو عاشق
۱۱۶
اگر چون شکر دلربائی نیابی
۱۱۷
اسیران خاکند امیران اول
۱۱۸
که چون خاک عبرت فزائی نیابی
۱۱۹
به کم مدت از تاج داران اکنون
۱۲۰
نبیره نبینی، نیائی نیابی
۱۲۱
گدای مجرد صفت را که روزی
۱۲۲
سرش رفت جز پادشائی نیابی
۱۲۳
ولی پادشه را که یک لحظه از سر
۱۲۴
کله گم شود جز گدائی نیابی
۱۲۵
گرفتم فنا خسروی نقش اول
۱۲۶
ز خسرو شدن جز فنائی نیابی
۱۲۷
وگر نیز کیخسروی آخر آخر
۱۲۸
کیانی کیان بی و بائی نیابی
۱۲۹
ازین شیر سگ خورده شیری نبینی
۱۳۰
وزین شوره مردم گیائی نیابی
۱۳۱
ازین ریمن آید کرم؟ نی نیاید
۱۳۲
ز ریم آهن اقلیمیائی نیابی
۱۳۳
مجوی از جهان مردمی، کاین امانت
۱۳۴
به نزدیک دور از خدائی نیابی
۱۳۵
ندانی که تریاک چشم گوزنان
۱۳۶
ز دندان هیچ اژدهائی نیابی
۱۳۷
اگر کرم شب تاب آتش نماید
۱۳۸
از آن آتش انس و سنائی نیابی
۱۳۹
ز دو نان که برق سرابند از اول
۱۴۰
به آخر سحاب سخائی نیابی
۱۴۱
قضات از در ظالمان کرد فارغ
۱۴۲
ازین دادگرتر قضائی نیابی
۱۴۳
تو ویک تنه غربت و وحش صحرا
۱۴۴
که از مرغ خانه نوائی نیابی
۱۴۵
چو عیسی که غربت کند سوی بالا
۱۴۶
بجز سوزنش رشتهٔ تائی نیابی
۱۴۷
تو چون نام چوئی ز نان جوی بگسل
۱۴۸
که جم را به مور اقتدائی نیابی
۱۴۹
ببین همت سنگ آهنربا را
۱۵۰
که آن همت از کهربائی نیابی
۱۵۱
اگر کبریا بینی از نار شاید
۱۵۲
ز کبریت هم کبریائی نیابی
۱۵۳
ز خاقانی این منطق الطیر بشنو
۱۵۴
که چون او معانی سرائی نیابی
۱۵۵
لسان الطیور از دمش یابی ارچه
۱۵۶
جهان را سلیمان لوائی نیابی
۱۵۷
سخنهاش موزون عیار آمد آوخ
۱۵۸
که ناقد به جز ژاژخائی نیابی
۱۵۹
بلی ناقد مشک یا دهن مصری
۱۶۰
بجز سیر یا گندنائی نیابی
۱۶۱
گر این فصل بر کوه خوانی همانا
۱۶۲
که جز بارک الله صدائی نیابی
۱۶۳
بهاری است خوش چون گل نخل بندان
۱۶۴
که از زخم خارش عنائی نیابی
