شمارهٔ ۲۲۱ - در موعظه و حکمت و مرثیهٔ امام ناصر الدین ابراهیم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نثار اشک من هر شب شکر ریزی است پنهانی
۲
که همت را زناشوئی است از زانو و پیشانی
۳
چو همزانو شوم با غم، گریبان را کنم دامن
۴
سر من از سر زانو کند دامن گریبانی
۵
سرم زان جفت زانو شد که از تن حلقهای سازم
۶
در آن حلقه ترازو دار بیاعان روحانی
۷
دلم کعبه است و تن حلقه چگونه حلقهای کانرا
۸
ز بس دندانه گر بینی دهان زمزمش خوانی
۹
سر احرامیان عشق بر زانو به است ایرا
۱۰
صفا و مروهٔ مردان سر زانوست، گر دانی
۱۱
تو زین احرام و زین کعبه چه دانی کز برون چشمت
۱۲
ز کعبه پوششی دیده است و از احرام عریانی
۱۳
شده است آیینهٔ زانو بنفش از شانهٔ دستم
۱۴
که دارم چون بنفشه سر به زانوی پشیمانی
۱۵
ملخ کردار خون آلودم از باران اشک آری
۱۶
ملخ سر بر سر زانوست خون آلوده بارانی
۱۷
هوا را دست بربستم، خرد را پای بشکستم
۱۸
نه صرافم، چه خواهم کرد نقد انسی و جانی
۱۹
هوا خفته است و بستر کرده از پهلوی نومیدی
۲۰
خردمست است و بالین دارد از زانوی نادانی
۲۱
از آن شد پردهٔ چشمم به خون بکری آلوده
۲۲
که غم با لعبتان دیده جفتی کرد پنهانی
۲۳
ببین بر روزن چشمم عروس روز نظاره
۲۴
که بیند بچگان دیده را در رقص مهمانی
۲۵
بپیچد آه من در بر چو ز آتش چنبری و آنگه
۲۶
رسنوار آتشین چنبر گره گیرد ز پیچانی
۲۷
به خون ساده ماند اشک و خاک سوده دارد رخ
۲۸
مگر رخ نعل پیکان است و اشکم لعل پیکانی
۲۹
شب غمهای من چون شد به صبح شادی آبستن
۳۰
رود سامان نقب من همه بر گنج سامانی
۳۱
دل از تعلیم غم پیچد معاذ الله که بگذارم
۳۲
که غم پیر دبستان است و دل طفل شبستانی
۳۳
از آن چون لوح طفلانم به سرخی اشک و زردی رخ
۳۴
که دل را نشرهٔ عید است ز آن پیر دبستانی
۳۵
رقوم اشک اگر بینی به عجم و نقطه بر رویم
۳۶
رموز غم ز هر حرفی به مد و همزه برخوانی
۳۷
ببستم حرص را چشم و شکستم آز را دندان
۳۸
چو میم اندر خط کاتب چو سین در حرف دیوانی
۳۹
مشاع آمد میان عیسی و من گلشن وحدت
۴۰
به جان آن نیمه بخریدم هم از عیسی به ارزانی
۴۱
فلک چون آتش دهقان، سنان کین کشد بر من
۴۲
که بر ملک مسیحم هست مساحی و دهقانی
۴۳
مرا شد گلشن عیسی و زین رشک افتاب آنگه
۴۴
سپر فرمود دیلموار و زوبین کرد ماکانی
۴۵
مرا آیینهٔ وحدت نماید صورت عنقا
۴۶
مرا پروانهٔ عزلت دهد ملک سلیمانی
۴۷
چه جای عزلت و ملک است کانجا ساخت همت خوان
۴۸
که عنقا مورخوان گشت و سلیمان مرد هم خوانی
۴۹
وگر چون عیسی از خورشید سازم خوانچهٔ زرین
۵۰
پر طاووس فردوسی کند برخوان مگس رانی
۵۱
به دست همت از خاطر برانم غم که سلطانان
۵۲
مگسرانها کنند از پر طاووسان بستانی
۵۳
نکوئی بر دل است از دهر و بد بر طبع آلوده
۵۴
طرب بر مردم است از عیدو غم بر گاو قربانی
۵۵
دلم را منزلی پیش است و واپس ماندگان از پس
۵۶
که راهش سنگلاخ است و سم افکنده است پالانی
۵۷
به هفتاد آب و خاک از دل بشویم گرد ظلمت را
۵۸
که هفتادش حجت بیش است و هر هفتاد ظلمانی
۵۹
دل اینجا علتی دارد که نضجی نیست دردش را
۶۰
هنوز آن روزنش بسته است و او بیمار بحرانی
۶۱
هنوز اسفندیار من نرفت از هفتخوان بیرون
۶۲
هنوزش در دژ روئین عروسانند زندانی
۶۳
دلم چون بر نشستن خواست سلطان خرد گفتا
۶۴
که بر باد هوس منشین که شمع روح بنشانی
۶۵
ندیدی آفتاب جان در اسطرلاب اندیشه
۶۶
نخواندی احسن التقویم در تحویل انسانی
۶۷
نه هرزه است آنچه دیدستی، نه عشوه است آنچه خواندستی
۶۸
نه مهمل عالم خلقی، نه قاصر علم یزدانی
۶۹
به دست شرع لبس طبع میدر گر خردمندی
۷۰
به آب عقل حیض نفس میشوی ار مسلمانی
۷۱
چو طاووست چه باید لبس اگر باز هواگیری
۷۲
چو خرگوشت چه باید حیض اگر شیر نیستانی
۷۳
تو را گفتند ازین بازار مگذر خاک بیزی کن
۷۴
که اینجا ریزها ریزند صرافان ربانی
۷۵
مقامت خاک بیزی راست تا زرها به دست آری
۷۶
تو زر در خاک میبیزی و آخر دست میمانی
۷۷
چه سود از لوح کو ماند ز نقطه اولین حرفی
۷۸
که از روی گران باری ز ابجد حرف پایانی
۷۹
اگر خواهی گرفت از ریز روزی روزهٔ عزلت
۸۰
کلوخ انداز را از دیده راوق ریز ریحانی
۸۱
وگر یک ره نماز مرده خواهی کرد بر گیتی
۸۲
وضو از آب چشمان کن که بس آلوده دامانی
۸۳
در این علت سرای دهر خرسندی طبیبت بس
۸۴
چو تسکین سازت او باشد کند درد تو درمانی
۸۵
به خوان دهر چون دولاب یابی کاسهها شسته
۸۶
که بر دولاب گردون هست کارش کاسه گردانی
۸۷
عیار دهر کم ارز است، دیدم ز آتش همت
۸۸
زرش زیف است و چون آتش به ارزانی است ارزانی
۸۹
به کشتی ماند این ایام و بادش چرخ سرگردان
۹۰
به اعمی ماند این کشتی و قائد باد آبانی
۹۱
فلک هم مرکبی تند است کژ جولان که چون کشتی
۹۲
عنان بر پاردم دارد ز روی تنگ میدانی
۹۳
همه دور فلک جور است و تو داغ فلک داری
۹۴
ز پرگار فلک بیرون توانی رفت؟ نتوانی
۹۵
فلک را شیوه بدبختی است در کار نکوکاران
۹۶
چو بختی بار بدبختی کش از مستی و حیرانی
۹۷
اگر با بخت نر ماده قرینند آن خدا دوران
۹۸
تو چون دوران به فردی ساز کاخر فحل دورانی
۹۹
بهر ناسازیی درساز و دل با ناخوشی خوش کن
۱۰۰
که آبت زیر کاه است و کمالت زیر نقصانی
۱۰۱
به معلولی تن اندر ده که یاقوت از فروع خور
۱۰۲
سفر جل رنگ بود اول که آخر گشت رمانی
۱۰۳
چو خورشید و چو ایمان شو که ویرانها کنی روشن
۱۰۴
برهنه جامها میبخش اگر خورشید ایمانی
۱۰۵
چو درویشی به درویشان نظر به کن که جرم خور
۱۰۶
به عوری کرد عوران را فنک پوش زمستانی
۱۰۷
اگر بر بوی یکرنگی گریزت نیست از یاران
۱۰۸
به یار بدقناعت کن که بییاری است بیجانی
۱۰۹
نه عیسی داشت از یاران کمینه سوزنی دربر
۱۱۰
نه سوزن شبه دجالی است یک چشم سپاهانی
۱۱۱
وگر عنقائی از مرغان ز کوه قاف دین مگذر
۱۱۲
که چون بیقاف شد عنقا عنا گردد ز نالانی
۱۱۳
سلاحت بهر دین بهتر که زنبور از پی شهدی
۱۱۴
چو گیلی گور دین پوش است و زوبین کرده گیلانی
۱۱۵
از آن در خرقهٔ آدم خشن خویی که در باطن
۱۱۶
مرقعدار ابلیسی، ملمع دار شیطانی
۱۱۷
تو را در رنگ آزادان کجا معنی آزادی
۱۱۸
که ازرق پوش چون پیکان خشن سیرت چو سوهانی
۱۱۹
از آن بر سر زنندت پتک همچون پای پیل ایرا
۱۲۰
که سندانی و در تربیع شکل کعبه را مانی
۱۲۱
ز جیب موسوی لافی و پس چون امت موسی
۱۲۲
نه اهل تسع آیاتی که مرد سبع الوانی
۱۲۳
فروکن نطع آزادی، برافکن لام درویشی
۱۲۴
که با لام سیهپوشان نماند لاف لامانی
۱۲۵
یهود آسا غیاری دوز بر کتف مسلمانان
۱۲۶
اگرشان بر در اغیار دین بینی به دربانی
۱۲۷
به سختی جان سگ میدار هان تا چون سبکساران
۱۲۸
چو سگ در پیش سگساران به لابه دم نجنبانی
۱۲۹
به لمس پیرزن ماند حضور ناکسان کاول
۱۳۰
وضو باطل کند و آخر ندارد نار پستانی
۱۳۱
چه باشی مشک سقایان گهت دق و گه استسقا
۱۳۲
نثار افشان هر خوان و زکوة استان هر خانی
۱۳۳
عمارت دوست شد طاووس از آن پای گلین دارد
۱۳۴
ولیکن سر بزرگی یافت بوم از بوم ویرانی
۱۳۵
شبه را کز سیه پوشی برآمد نام آزادی
۱۳۶
به از یاقوت اطلس پوش داغ بنده فرمانی
۱۳۷
نماند آب وفا جائی مگر در جوی درویشان
۱۳۸
به آب و دانهٔ ایشان بساز ار مرغ ایشانی
۱۳۹
چه آزادند درویشان ز آسیب گرانباری
۱۴۰
چه محتاجند سلطانان به اسباب جهانبانی
۱۴۱
بدا سلطانیا کورا بود رنج دل آشوبی
۱۴۲
خوشا درویشیا کورا بود گنج تن آسانی
۱۴۳
پس از سی سال روشن گشت بر خاقانی این معنی
۱۴۴
که سلطانی است درویشی و درویشی است سلطانی
۱۴۵
ز دیوان ازل منشور کاول در میان آمد
۱۴۶
امیری جمله را دادند وسلطانی به خاقانی
۱۴۷
به خوان معنی آرائی براهیمی پدید آمد
۱۴۸
ز پشت آزر صنعت علی نجار شروانی
۱۴۹
سخن گفتن به که ختم است میدانی و میپرسی؟
۱۵۰
فلک را بین که میگوید به خاقانی به خاقانی
۱۵۱
اگر بر احمد مختار کس خواند چنین شعری
۱۵۲
ز صدر او ندا آید که قد احسنت حسانی
۱۵۳
عراقم جلوه کرد امسال بر لشکرگه سلطان
۱۵۴
که بودش ز آفتاب خاطرم لاف خراسانی
۱۵۵
چو آواز وفات ناصر الدین در عراق آمد
۱۵۶
من و خاک عراق آشفته گشتیم از پریشانی
۱۵۷
بنالد جان ابراهیم و گرید دیدهٔ کعبه
۱۵۸
بر ابراهیم ربانی و کعبهٔ صدق را بانی
۱۵۹
مر او بود هم نوح و هم ابراهیم و دیگر کس
۱۶۰
همه کنعان نا اهلند یا نمرود کنعانی
۱۶۱
خلافتدار احمد بودو هم احمد ندا کردش
۱۶۲
که فاروق فریقینی و ذو النورین فرقانی
۱۶۳
هوا چون خاک پای و آز خوک پایگاهت شد
۱۶۴
خراج از دهر ذمی روی رومی خوی بستانی
۱۶۵
دل از هش رفت چون موسی و تن پیچید چون ثعبان
۱۶۶
که مرد آن موسوی دستی که کلکش کرد ثعبانی
۱۶۷
ز قطران شب و کافور روزم حاصل این آمد
۱۶۸
که از نم دیده کافوری است وز غم جامه قطرانی
۱۶۹
اگر کافور با قطران ره زادن فرو بندد
۱۷۰
مرا کافور و قطران زاد درد و داغ پنهانی
۱۷۱
دلم مرگ پسر عم سوخت و در جانم زد آن آتش
۱۷۲
که هیمهش عرق شریان گشت و دودش روح حیوانی
۱۷۳
سخن در ماتم است اکنون که من چون مریم از اول
۱۷۴
در گفتن فرو بستم به مرگ عیسی ثانی
۱۷۵
علی را گو که غوغای حوادث کشت عثمان را
۱۷۶
علیوار از جهان بگسل که ماتم دار عثمانی
۱۷۷
وحید ادریس عالم بود و لقمان جهان اما
۱۷۸
چو مرگ آمد چه سودش داشت ادریسی و لقمانی
۱۷۹
به یکدم بازرست از چرخ و ننگ سعد و نحس او
۱۸۰
که این تثلیث برجیس است و آن تربیع کیوانی
